بت تاجیک من و خاکستری که شعر شد...

خیابان تهران را از میدان سامانی گز می‌کنم و در هوایی سودایی که سکون و خلوت و نیز ابهت برآمده از قامت بنا‌ها دارد، راه تئاتر لاهوتی را در پیش می‌گیرم... فکر می‌کنم به لاهوتی و روزگار رفته و در گوشم احمد ظاهر، همان الویس ناکام افغانستان، مدام می‌خواند: «کمر باریک من، بت تاجیک من / بیا به نزدیک من، صلح و صفا کن...»

به گزارش سفیر ارجان؛ پیش از سفر به دوشنبه و شنیدن نوای پارسی‌گویانی که به افسانه می‌مانند و انگار آن روح گمگشته و بی‌تاب انسان ایرانی‌اند که زر ناب می‌جوید و اصالت را در جایی دور و نایاب و دست‌نخورده زیارت می‌کند، لاهوتی برایم زائری عاشق و رسیده به بر محبوب بود که کلمه را بر پشت نهاد و تاخت؛ تا در روزگاری که دهان را می‌بوییدند مبادا گفته باشی: «من از بینوایی نِیم روی‌زرد / غم بینوایان رخم زرد کرد»، برسد و بلمد و بسراید و از حکمت و نیز عدالت موزون و به‌سان کرشمهٔ ترکان پارسی‌گو بر کاغذ نقش اسلیمی بزند؛ که جویندهٔ عدالت و شاعرانگی، خود عاشق امیر کوفه است و کوفی‌صفت نه...

خیابان تهران را از میدان سامانی گز می‌کنم و در هوایی سودایی که سکون و خلوت و نیز ابهت برآمده از قامت بنا‌ها دارد، راه تئاتر لاهوتی را در پیش می‌گیرم... فکر می‌کنم به لاهوتی و روزگار رفته و در گوشم احمد ظاهر، همان الویس ناکام افغانستان، مدام می‌خواند: «کمر باریک من، بت تاجیک من / بیا به نزدیک من، صلح و صفا کن...»

دانسته بودم که خالق این کلمات لاهوتی است و می‌پنداشتم چگونه کسی با آن قامت سترگ و پیشوند ماژور که حکایت از صاحب‌منصبی‌اش در ژاندارمری نوین ایران دارد، می‌تواند چنین کلمات مطهر و لطیفی را در وصف تجسم تنی که ترجمان هنرمندی الهی است بر زبان بیاورد؛ و چه ظرفیت عمیقی دارد انسان... می‌گویند سرپاس مختاری معروف که نامش هم ایجاد اخافه می‌کرد، از چیره‌دست‌ترین نوازندگان ویولن بود و هنوز کتاب نت‌نویسی‌اش یگانه است و آرشه را عاشقانه بر تن ویولن می‌زد و صابون هم بر تن اهل سیاست و افتادگان از چشم و تخت هم... بگذریم.

لاهوتی از نسل نظامیان مدرن و صاحب‌فکر ایرانی بود که کلمه می‌دانستند و جهان جدید را می‌شناختند و در نظر خلق، دیگر آن گزمه و عسس و قزاق دزد و برهنه و نیز زورگیر سفیه نبودند و برای خود میان مردم اعتباری و نیز آتیه‌ای داشتند... یکی‌شان کلنل پسیان خلبان، که پیانو را هم عالی می‌نواخت و سرِ بریده‌اش در طبق، اشک عارف قزوینی را هم درآورد تا برایش بنالد: «این سر که نشان سرپرستی‌ست / امروز رها ز رنج هستی‌ست / با دیدهٔ عبرتش ببینید / این عاقبت وطن‌پرستی‌ست». لاهوتی هم‌زمان با ورود به ژاندارمری مدرن ایران، قلم را هم برداشت و به رسم قانون و حبل‌المتین و ثریا، در نشریهٔ بیستون سرود و نگاشت و از آرمان ملت و محرومان و آنچه در بلاد فرنگ می‌رود و خوابی و خرابی وکیلان و وزیران در ایران نوشت... انگار همزاد عارف بود که همان روز‌ها می‌سرود: «خوابند وزیران و خرابند وکیلان / دادند به غارت همه سیم و زر ایران».

ماژور در سر، هوا‌های بزرگ‌تر هم داشت؛ رسم کودتا در جهان پررونق بود و اهل قشون برای نجات ملت به میدان می‌آمدند و کارستان می‌کردند... همیشه همه چیز از یک بهانه شروع می‌شود و ادغام ژاندارمری در قزاق‌خانه و کسر شأن هم‌قطارانش و نیز نپرداختن حقوق و دیون، شد اسباب تا لاهوتی در تبریز قد برافرازد و البته زود خاموش شود... به تاخت از مرز گذشت و نهایتاً در سرزمین شورا‌ها ساکن دوشنبه شد و سرود و ترجمه کرد و ماندگار شد... بانوی لاهوتی می‌گوید در قطار دوشنبه به کولاب، وقتی برای قهوه‌نوشی به رستوران قطار می‌آیند، لاهوتی می‌بیند که دو جوان نورسته و دلدادهٔ تاجیک بر یکدگر نشسته‌اند و پسر برای توصیف یار، چنان کلماتی می‌نوازد که به شعر می‌مانند؛ همان‌جا تاب نمی‌آورد و می‌بارد و بر کاغذ نازل می‌کند: «کمر باریک من / بت تاجیک من / بیا به نزدیک من صلح و صفا کن...» و چنان می‌ماند و خوانده و بازخوانی می‌شود که نامش را یگانه می‌کند... لاهوتی، اما محدود به این نیست؛ سرود جهانی اینترناسیونال را به سیریلیک برمی‌گرداند و این برای کشور شورا‌ها بی‌نهایت مهم است و بر ارجش می‌افزاید... بعدتر برای استالین هم مدایحی می‌سازد و البته فراوانیِ آن چندان مرد گرجی را خوش نمی‌آید...

به تئاتر لاهوتی می‌رسم... ساختمان شکوهی تاریخی دارد و کهنگی از دلبری‌اش چیزی نمی‌کاهد... ظاهراً دو سالن اصلی، یکی به نام لاهوتی و دیگری مایاکوفسکی در ساختمان هست که هنوز بر پرده، نمایش دارند و کمی آن‌سوتر از سالن، تندیس لاهوتی با همان شکوه و قلم در دست، به تماشای سالیان نشسته و انگار فلز با زائری که کنارش ایستاده و از آرمان و زمان و وطن و هجرت و چکامه با نگاه سخن می‌گوید، زمزمه می‌کند و می‌گوید: «نشود فاش کسی...»

اعتبار لاهوتی و البته سستی سلطنت و فساد هزارفامیل، شایعات دربارهٔ بازگشت لاهوتی و راهبری کودتای افسران توده‌ای را پررنگ کرده بود؛ البته اعتبار و اشتهارِ شاعرپیشگی، باعث ساخته شدن شمایلی فراتر از خودِ حقیقی او میان نسل بعدی نظامیان ایرانی شده بود./ دکتر احسان اقبال سعید