تحلیل بحران ساختاری نظام سرمایهداری جهانی و معنای ژئوپلیتیک مقاومت ایران/ نه پیروزی سریع، نه عقبنشینی آبرومند؛ آمریکا در تله استراتژیک ایران
بریتانیا پیش از جنگ اول با «دستبرد مازاد» از مستعمرات—نمونه کلاسیک هند—کسری حساب جاری خود را میپوشاند. اما آمریکا پس از جنگ، در پی موج استعمارزدایی، چنین امکانی را از دست داد.
به گزارش سرویس جهان مشرق ، اقتصاددان و تحلیلگر سیاسی چپگرای هندی، پرابات پاتناییک ، اخیرا در مقالهای در وبگاه «مانثلی ریویو»، به ریشههای بحران نظام لیبرال-سرمایهداری و تحلیل اقتصاد سیاسی جنگافروزیهای آمریکای ترامپ پرداخته که واجد نکات بسیار قابلتاملی است، نکاتی که وضعیت کنونی عرصهی بینالملل، به ویژه جنگ نامشروع و غیرقانونی رژیم آمریکا و متحدان علیه ایران و مقاومت تاریخی ملت ایران را از منظری دیگر توضیح می دهد.
پرابات پاتناییک در تحلیل بحران ساختاری کنونی سرمایهداری، دو بُعد اقتصادی درهمتنیده را برجسته میکند. بُعد نخست رکود و بیکاری فزاینده در مرحلهی نئولیبرال است. نئولیبرالیسم به افزایش شدید نابرابری درآمد و ثروت در درون هر کشور انجامیده است؛ سرمایه از آزادی تحرک جهانی برخوردار است، در حالی که کارگران به مرزهای ملی خود محدود ماندهاند.
در نتیجه، کارگران کشورهای پیشرفته ناگزیر با کارگران کممزد جنوب جهانی رقابت میکنند و رشد دستمزد واقعی آنان تقریباً متوقف میشود. همزمان، افزایش پیوستهی بهرهوری نیروی کار باعث بالا رفتن سهم مازاد اقتصادی از تولید میشود و چون میل نهایی به مصرف طبقات بالاتر کمتر است، تقاضای کل نسبت به تولید پایین میماند و «تولید مازاد پیش از فروش» پدید میآید.
به نحوی متناقض، همان نظمی که این رکود را میآفریند، مؤثرترین پادزهر آن—یعنی افزایش هزینهی دولت—را نیز خنثی میکند: سرمایهی مالی جهانیشده هم با مالیات بر ثروتمندان مخالف است و هم با کسری بودجه، و دولتها را به انضباط مالی وامیدارد.
بُعد دوم، تنگنای ساختاری «رهبری بدون امپراتوری استعماری» در سرمایهداری پس از جنگ جهانی دوم است. بریتانیا پیش از جنگ اول با «دستبرد مازاد» از مستعمرات—نمونه کلاسیک هند—کسری حساب جاری خود را میپوشاند. اما آمریکا پس از جنگ، در پی موج استعمارزدایی، چنین امکانی را از دست داد؛ در حالی که همچنان باید هزینهی سنگین نقش رهبری—حفظ بیش از ۷۵۰ پایگاه نظامی، باز نگه داشتن بازار خود به روی کالاهای کشورهای نوظهور—را بپردازد.
نتیجه، تبدیل آمریکا به بزرگترین بدهکار جهان از میانهی دههی ۱۹۷۰ به این سو است. پاتناییک نظام پس از برتونوودز را «استاندارد نفت–دلار» مینامد که ثبات آن بر انتظار ثبات قیمت دلاری نفت استوار است. انباشت بیسابقهی بدهی خارجی و دلارهای سرگردان در جهان، این نظام را در برابر یک انتقال ناگهانی از دلار به کالا—بهویژه نفت—آسیبپذیر ساخته است؛ انتقالی که میتواند به تورم و سپس رکود حاد بینجامد.
پاسخ امپریالیسم آمریکا به این تنگنای دوگانه، پروژه «استعمار مجدد جنوب جهانی» است—یعنی تسلط نظامی و اقتصادی مستقیم بر بازارها و منابع حیاتی جنوب. تهاجم به ونزوئلا، تهدید کوبا، و جنگ علیه ایران، حلقههای همین زنجیرهاند. پاتناییک تأکید میکند که این استعمار مجدد به معنای عبور از نئولیبرالیسم نیست، بلکه گونه جدیدی از عدم تقارن را برقرار میکند: جنوب جهانی در نئولیبرالیسم خام و اصیل زندانی میشود، در حالی که آمریکا در حوزهی تجارت از نئولیبرالیسم فاصله میگیرد اما بر آزادی مطلق جریان سرمایه—بهویژه سرمایهی مالی—پافشاری میکند.
اینجاست که طنین بیانات رهبر شهید انقلاب، تنها چند هفته پیش از شهادت تاریخساز ایشان، به گوش می رسد که فرمود: «آمریکا می خواهد ایران را ببلعد!»
معنای استراتژیک جنگ ایران: درهم شکستن ستون نخست استعمار مجدد
در این چارچوب نظری، تهاجم نظامی ۲۸ فوریهی ۲۰۲۶ آمریکا و اسرائیل به ایران نه یک درگیری منطقهای منفرد، بلکه حلقهی کلیدی استراتژی استعمار مجدد امپریالیستی است. ایران بهواسطهی موقعیت ژئوپلیتیک، منابع انرژی و توانمندی نظامی خود، گرهای است که بدون برداشتن آن، مسیر استعمار مجدد ناهموار میماند. با این حال، این جنگ که اکنون به ماه هفتم خود رسیده، نه تنها به «پیروزی سریع» مورد انتظار نرسید، بلکه به نقطهی چرخش فروپاشی این استراتژی بدل شده است.
نخست، مقاومت ایران در سطح نظامی افسانهی «جنگ برقآسا» را درهم شکست. انتظار استراتژیک واشینگتن و تلآویو این بود که در چند هفته توان نظامی ایران نابود شود و تغییر رژیم رخ دهد. اما نیروهای مسلح ایران از روز نخست با موشکها و پهپادهای خود به سرزمینهای اشغالی و پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه پاسخ دادند و با بستن تنگه هرمز، قیمت جهانی نفت را بهشدت بالا بردند. گزارشهای رسانههای آمریکایی، از جمله آتلانتیک، اعتراف میکنند که با گذشت هفت ماه، دولت ترامپ با این واقعیت تلخ روبهروست که تا زمانی که تنگه هرمز ناامن باشد، آمریکا نمیتواند مدعی پیروزی شود، و ایران آشکارا خود را برای یک جنگ فرسایشی طولانی آماده کرده است.
در سطح اقتصادی، بستن تنگه هرمز مستقیماً به قلب «استاندارد نفت–دلار» ضربه زد. این اقدام نه تنها قیمت نفت را بالا برد، بلکه یک عدم قطعیت بنیادین را در اقتصاد جهانی کاشت: قابلیت اعتماد دلار بهعنوان ارز معاملات نفتی، خود در عمل جنگ به چالش کشیده شده است. اگر آمریکا نتواند امنیت تردد در تنگه هرمز را تضمین کند، آنگاه پیشفرض قیمتگذاری نفت خلیج فارس به دلار نیز متزلزل میشود. این همان خطر «انتقال از دلار به کالا» است که پاتناییک هشدار داده بود—و جنگ، خود ایران را به کاتالیزور این انتقال بدل کرده است.
دوم، اثرات سیاسی مقاومت ایران در جنوب جهانی زنجیرهای است. هزینهی سیاسی جنگ در داخل آمریکا بهسرعت نمایان شد: افزایش حدود ۳۰ درصدی قیمت بنزین، سقوط محبوبیت ترامپ به حدود ۳۰ درصد، و ناگزیر شدن او به گره زدن وعدهی پایان جنگ به انتخابات میاندورهای. در سطح بینالمللی، بیش از ۱۳۵ کشور به قطعنامهی مجمع عمومی سازمان ملل که ایران را محکوم میکرد—اما متجاوزان را نه—پیوستند؛ این «ترسویی» از یک سو شکاف و انفعال جنوب جهانی را نشان میدهد، اما از سوی دیگر گواهی است بر انزوای مقاومت ایران و اهمیت آن.
از منظر استراتژیک، مقاومت ایران یک «الگوی عملی مقاومت نامتقارن» به جنوب جهانی عرضه کرده است. نشست «کنفرانس بینالمللی ضد امپریالیستی و ضد فاشیستی» در مکزیکوسیتی (مه ۲۰۲۶) در بیانیهی پایانی خود ایران را «یکی از ستونهای اصلی مقاومت جهانی در برابر امپریالیسم آمریکا» توصیف کرد و بهویژه نقش آن را در «مقاومت نامتقارن» در برابر جنگهای پهپادی، موشکی و هوایی ستود. رئیس مجلس ایران نیز مستقیماً مقاومت کشور را با «تسریع تغییرات بزرگ قرن» پیوند زد و اعلام کرد «آینده از آنِ جنوب جهانی است».
دیالکتیک مقاومت: از بنبست استراتژیک تا بازآرایی نظم
تأثیر جنگ ایران بر بحران ساختاری سرمایهداری را میتوان از رهگذر «دیالکتیک مقاومت» که پاتناییک بر آن تأکید میکند، عمیقتر درک کرد. او میگوید مقاومت سرسختانهی یک کشور، ارادهی مقاومت در دیگر کشورها را تقویت میکند و عقبنشینی یک کشور، اعتماد کل اردوگاه جنوب را تضعیف مینماید. پایداری ایران در این جنگ، معنایی فراتر از مرزهای ملی دارد: به همهی کشورهای جنوب جهانی که با تهدید استعمار مجدد روبهرو هستند، ثابت میکند حتی در برابر قدرتمندترین ماشین نظامی جهان، مقاومت نه تنها ممکن، بلکه میتواند ماهها ادامه یابد.
این «اثر نمایشی» مستقیماً محاسبات هزینهی استراتژی استعمار مجدد را بر هم میزند. دولت ترامپ میخواست با تهدید تعرفهای و معاهدات تجاری نابرابر (نمونهی معاهدهی هند–آمریکا) کشورهای جنوب را به پذیرش نظم تحمیلی وادار کند، اما جنگ ایران محدودیتهای قدرت نظامی آمریکا را آشکار ساخت. پنتاگون ناچار شده دو گروه ضربت ناو هواپیمابر را—برای نخستین بار از زمان جنگهای عراق و افغانستان—تا پایان ۲۰۲۶ در منطقه نگه دارد. اگر هزینهی مقاومت ایران تا این حد سنگین است، هزینهی نظامی استعمار مجدد بر کل جنوب جهانی غیرقابل تحمل خواهد بود.
با این حال، همانگونه که پاتناییک هشدار میدهد، پیروزی مقاومت ایران به معنای پیروزی نهایی جنوب جهانی در نبرد ضد استعمار مجدد نیست. مخالفت شدید داخلی اسرائیل با تفاهمنامهی آتشبس، احتمال بازمسلح شدن حزبالله لبنان، و تهدیدهای مستمر آمریکا علیه کوبا و ونزوئلا، همه نشان میدهند امپریالیسم از دستور کار خود دست نخواهد کشید. «شکنندگی ساختاری» توافق آتشبس—فقدان مکانیسم راستیآزمایی و اجرا، و اختلاف بنیادین دو طرف بر سر تنگهی هرمز و مسئلهی هستهای—یعنی آرامش کنونی بیشتر شبیه توقف در «چشم طوفان» است تا پایان واقعی آن.
مهمتر از آن، «اتحاد» جنوب جهانی خود شکننده است. پاتناییک بهویژه یادآور میشود که نئولیبرالیسم پایهی طبقاتی «ملت» را که در مبارزات ضد استعماری شکل گرفته بود، از هم پاشیده است: بورژوازی انحصاری با سرمایهی جهانی ادغام شده و برنامهی توسعهی نسبتاً مستقل از امپریالیسم را رها کرده؛ طبقهی متوسط بالا نیز در پی فرستادن فرزندانش برای اقامت در کشورهای متروپل است. شعلهی ضد امپریالیستی که مقاومت ایران برافروخته، ناگزیر باید با واقعیت شکاف عمیق طبقاتی در درون جنوب جهانی روبهرو شود.
نتیجهگیری: راه برونرفت از بحران ساختاری نه در تغییر هژمون، بلکه در تداوم مقاومت است
چارچوب تحلیلی پاتناییک یک بینش بنیادین را آشکار میکند: بحران ساختاری کنونی سرمایهداری در درون نظام موجود قابل حل نیست. نئولیبرالیسم هم رکود میآفریند و هم ابزارهای مقابله با رکود را از کار میاندازد؛ استعمار مجدد میکوشد بحران را با خشونت امپریالیستی به جنوب جهانی منتقل کند، اما در ایران با هزینهی مقاومتی غیرقابل تحمل روبهرو شده است. معنای جنگ ایران این نیست که آمریکا را «شکست داده»—آمریکا همچنان برتری نظامی قاطع دارد—بلکه این است که ثابت کرده استراتژی استعمار مجدد از نظر سیاسی و اقتصادی ناپایدار است.
این جنگ به جنوب جهانی این پیام را منتقل میکند که مقاومت هزینه دارد، اما تسلیم نیز هزینه دارد—و هزینهی دومی غالباً بسیار عمیقتر است. ایران با هفت ماه ایستادگی، آمریکا را به بنبستی استراتژیک کشاند که نه میتواند پیروزی اعلام کند و نه میتواند آبرومندانه عقب بنشیند. این بنبست خود یک دارایی استراتژیک برای تمام کشورهای جنوب جهانی است که با تهدید مشابه روبهرو هستند—زیرا نه تنها زمان، بلکه فضای تصور «آیندهای دیگر» را میخرد. باز به یاد بیاوریم که رهبر شهید انقلاب همواره تاکید داشتند که «هزینهی تسلیم بارها بیشتر از مقاومت است»، و در هفتههای اخیر، ماجرای قرارداد سلطهی بیست سالهی آمریکا بر منابع نفت ونزوئلا دقیقا مصداق عیانی از همین گزاره بوده است، جایی که سهم مردم ونزوئلا از درآمد نفت این کشور، تنها ده درصد خواهد بود!
با این حال، میان تصور آیندهای دیگر و تحقق آن، شکافی عظیم باقی است. «راه دیگر»ی که پاتناییک ترسیم میکند—یعنی دور زدن هژمونی سرمایهی مالی از طریق محرک مالی هماهنگ یا کنترل جریان سرمایه—هنوز در آرایش سیاسی کنونی جنوب جهانی شرایط اجرا ندارد. مقاومت ایران امکان را گشوده است، اما تبدیل امکان به واقعیت نه تنها شجاعت میدان نبرد، بلکه شکستن اتحاد بورژوازی انحصاری با نظم نئولیبرال در درون هر کشور را میطلبد. همانگونه که پاتناییک اشاره میکند، مبارزهی ضد استعماری روزگاری جبههی متحد چندطبقاتی بود؛ امروز نیز مبارزه با استعمار مجدد باید با این پرسش بنیادین روبهرو شود که چه کسی مقاومت میکند و برای چه کسی. موشکهای ایران میتوانند تنگه را ببندند، اما تنها بازآرایی نیروهای اجتماعی درون کشورهای جنوب است که میتواند مسیر استعمار مجدد را برای همیشه ببندد.