فیلم‌هایی که رؤیای تماشای آن‌ها را در آینده داریم!

این مطلب اولین بار در سایت گیمفا گیمفا: اخبار، نقد و بررسی بازی، سینما، فیلم و سریال در لینک فیلم‌هایی که رؤیای تماشای آن‌ها را در آینده داریم! نوشته شده است. بعضی فیلم‌ها پیش از آنکه ساخته شوند، در ذهن ما زندگی می‌کنند. با شخصیت‌هایی که هنوز یکدیگر را ملاقات نکرده‌اند، دیالوگ‌هایی که هنوز نوشته نشده‌اند و پایان‌هایی که هیچ کارگردانی برایشان تصمیم نگرفته است. فیلم‌هایی که نه در فهرست اکران سال آین

بعضی فیلم‌ها پیش از آنکه ساخته شوند، در ذهن ما زندگی می‌کنند. با شخصیت‌هایی که هنوز یکدیگر را ملاقات نکرده‌اند، دیالوگ‌هایی که هنوز نوشته نشده‌اند و پایان‌هایی که هیچ کارگردانی برایشان تصمیم نگرفته است. فیلم‌هایی که نه در فهرست اکران سال آینده جایی دارند و نه حتی معلوم است روزی از مرز خیال عبور کنند! اما کافیست چند ثانیه به آن‌ها فکر کنیم تا اشتیاق تماشای چیزی را در خودمان احساس کنیم که هنوز وجود خارجی ندارد. مثلاً تصور کنید روزی پرده سینما میزبان همکاری بتمن و اسپایدرمن باشد. دو جهان داستانی که سال‌هاست در قلمروهای جداگانه نفس می‌کشند، اما شاید برخوردشان بتواند معادلات هر دو را به هم بریزد. جذابیت چنین تصورهایی فقط به کنار هم قرار گرفتن نام‌های محبوب ختم نمی‌شود. گاهی آنچه ما را به وجد می‌آورد، برخورد دو طرز فکر متفاوت است. گاهی دیدن دو دشمن در یک جبهه مشترک و گاهی تماشای قهرمانی که ناگهان با نسخه‌ای کاملاً متفاوت از جهان خودش روبه‌رو می‌شود. انگار شخصیت‌هایی که سال‌ها در قاب‌های جداگانه زندگی کرده‌اند، می‌توانند با یک ملاقات غیرمنتظره، داستانی را آغاز کنند که هیچ‌کدام به‌تنهایی قادر به ساخت آن نبودند. البته سینما کم از شگفتی ندارد! از جهان‌های موازی و سفر در زمان گرفته تا اتحادهای نامحتمل و دشمنی‌هایی که به رفاقت ختم می‌شوند. با این وجود، هنوز ترکیب‌هایی وجود دارند که صرفاً فکر کردن به آن‌ها کافیست تا ذهن ما شروع به نوشتن فیلمنامه کند. ترکیب‌هایی که شاید از نظر حقوق مالکیت شخصیت‌ها، تفاوت جهان‌های داستانی یا حتی منطق روایت، چندان ساده نباشند، اما مگر خیال‌پردازی قرار است پیش از رسیدن به مقصد، از همه مرزها مجوز عبور بگیرد؟ پس بیایید برای چند دقیقه از فیلم‌هایی که ساخته شده‌اند فاصله بگیریم و سراغ فیلم‌هایی برویم که دلمان می‌خواهد روزی روی پرده ببینیم! ملاقات‌هایی که هنوز اتفاق نیفتاده‌اند، تقابل‌هایی که می‌توانند تاریخ داستان‌های محبوبمان را تغییر دهند و رؤیاهایی که شاید روزی، برخلاف تمام احتمالات، به واقعیت تبدیل شوند.

بعضی ملاقات‌ها به یک دشمن مشترک نیاز ندارند. کافیست دو نفر، با تمام تفاوت‌هایشان، بیش از حد شبیه یکدیگر باشند. بتمن و دردویل از همان جنس‌اند! دو مرد که شب برایشان صرفاً بخشی از شبانه‌روز نیست، بلکه قلمرویی است که در آن می‌توانند با هیولاهایی بجنگند که روزها پشت کت‌وشلوارهای اتوکشیده، میزهای اداری و لبخندهای محترمانه پنهان شده‌اند. یکی نگهبان گاتهام است و دیگری مدافع خیابان‌های نیویورک! اما اگر مرز میان این دو شهر برای یک شب برداشته شود، چه اتفاقی می‌افتد؟ تصور کنید جسدی در یکی از کوچه‌های تاریک گاتهام پیدا می‌شود، جسدی که سرنخ‌هایش به شبکه‌ای از فساد قضایی در نیویورک می‌رسند. بتمن رد پول و قدرت را می‌گیرد و دردویل، با گوش‌هایی که دروغ را از میان ضربان قلب آدم‌ها تشخیص می‌دهند، به دنبال حقیقت می‌رود. هر دو به یک پرونده رسیده‌اند، اما از این این دو نفر کسی عادت ندارد در سایه دیگری حرکت کند. برای بتمن، مرد نقاب‌داری که بدون تجهیزات پیشرفته وارد میدان می‌شود، می‌تواند خطری پیش‌بینی‌ناپذیر باشد؛ برای دردویل هم میلیاردر مرموزی که عدالت را با مشت‌های آهنین اجرا می‌کند، چندان قابل اعتماد به نظر نمی‌رسد. اینجاست که جذابیت این همکاری شکل می‌گیرد. بتمن به تاریکی پناه می‌برد تا بر ترس دیگران مسلط شود. دردویل در تاریکی زندگی می‌کند، اما هنوز می‌خواهد به چیزی فراتر از انتقام ایمان داشته باشد. یکی با زخم‌های گذشته‌اش می‌جنگد و دیگری هر روز میان ایمان، قانون و خشونتی که درونش بیدار می‌شود، دست‌وپا می‌زند. آن‌ها احتمالاً خیلی زود متوجه می‌شوند که خطرناک‌ترین دشمنشان نه خلافکاری با نقشه‌ای پیچیده، بلکه شباهتی است که ترجیح می‌دهند در دیگری نبینند. شاید تماشایی‌ترین صحنه فیلم، نبرد این دو نباشد، بلکه لحظه‌ای باشد که بتمن، برای نخستین بار، مجبور می‌شود به تشخیص مردی اعتماد کند که جهان را نه با چشم‌هایش، بلکه با صداهای پنهانش می‌شناسد. چنین فیلمی می‌توانست چیزی فراتر از یک کراس‌اور ابرقهرمانی باشد. مواجهه دو برداشت از عدالت، دو شکل از رنج و دو مرد که می‌خواهند شهرهایشان را نجات دهند، بی‌آنکه مطمئن باشند هنوز چیزی از خودشان برای نجات دادن باقی مانده است.

تصور کنید دو ذهن که همیشه چند قدم از دیگران جلوترند، این بار در یک مسیر قرار بگیرند؛ پروفسور، استاد طراحی نقشه‌های پیچیده و بازی با ذهن آدم‌ها، در کنار مایکل اسکافیلد، مردی که حتی غیرممکن‌ترین دیوارها را هم قابل عبور می‌بیند. یکی برای هر اتفاقی نقشه‌ای در سر دارد و دیگری می‌تواند از دل کوچک‌ترین جزئیات، راهی برای فرار پیدا کند. کنار هم قرار گرفتن این دو، به‌تنهایی ایده‌ای وسوسه‌انگیز برای یک فیلم سینمایی است. حالا تصور کنید مأموریت آن‌ها سرقت از تأسیساتی فوق‌امنیتی باشد؛ جایی که ورود به آن تقریباً غیرممکن به نظر می‌رسد. پروفسور نقشه اصلی را طراحی می‌کند و مایکل باید راه نفوذی را پیدا کند که هیچ‌کس به ذهنش نرسیده است. اما وقتی هر دو به هوش خودشان اعتماد دارند، چه کسی قرار است حرف آخر را بزند؟ البته چنین همکاری‌ای صرفاً با حضور دو شخصیت محبوب به فیلمی موفق تبدیل نمی‌شود. آنچه این ایده را به یک اثر تماشایی تبدیل می‌کند، فیلمنامه‌ای قوی و داستانی حساب‌شده است. داستانی با پیچش‌های هوشمندانه، غافلگیری‌های منطقی و تعلیقی که مخاطب را تا آخرین لحظه درگیر نگه دارد. بیننده نباید فقط شاهد نبوغ این دو باشد! باید فرصت حدس زدن داشته باشد، همراه نقشه پیش برود و درست زمانی که تصور می‌کند همه‌چیز را فهمیده، با حقیقتی تازه روبه‌رو شود. شاید جذابیت واقعی این فیلم نه در خود سرقت، بلکه در رقابت پنهانی دو ذهنی باشد که هیچ‌کدام به شکست عادت ندارند. چون درنهایت، بزرگ‌ترین سرقت‌ها با نقشه‌های عجیب به یاد نمی‌مانند. با داستان‌هایی ماندگار می‌شوند که حتی پس از پایان فیلم، ذهن مخاطب را رها نمی‌کنند. البته که رخ دادن چنین اتفاقی و تماشای چنین فیلمی تقریباً محال است اما در رویاپردازی همه‌چیز شدنی و قابل لمس است. حتی رویای تماشای این دو نابغه دنیای سریال کنار هم جذاب است و طرفداران را به وجد می‌آورد. البته با توجه به پیشرفت چشمگیر هوش مصنوعی بعید نیست بزودی یک اثر کوتاه از این همکاری تماشا کنیم که توسط هواداران تولید شده‌اند!

بعضی شخصیت‌ها حتی پس از خداحافظی هم از ذهن تماشاگر بیرون نمی‌روند؛ انگار بخشی از داستان آن‌ها هنوز جایی میان آخرین سکانس و تیتراژ پایانی جا مانده است. اندرو گارفیلد و توبی مگوایر برای بسیاری از طرفداران مرد عنکبوتی، دقیقاً چنین جایگاهی دارند. دو بازیگر با برداشت‌هایی متفاوت از پیتر پارکر که هرکدام جهان مخصوص خودشان را ساخته‌اند و هنوز می‌توان داستان‌های تازه‌ای برایشان تصور کرد. بازگشت اندرو گارفیلد در Spider-Man: No Way Home دوباره نشان داد که علاقه مخاطبان به نسخه او صرفاً یک موج نوستالژیک نیست. شخصیت او هنوز ظرفیت پرداختن به زخم‌های گذشته، بلوغ عاطفی و مسیری تازه را دارد. به‌خصوص پس از اتفاقاتی که در زندگی پیتر پارکر که مهم‌ترین آن از دست دادن گوئن است رخ داده است. از طرف دیگر، توبی مگوایر هم می‌تواند در قالب مرد عنکبوتی‌ای که سال‌ها تجربه و خاطره پشت سر گذاشته، داستانی متفاوت را روایت کند. قهرمانی که حالا فرصت دارد با گذشته‌اش روبه‌رو شود و معنای تازه‌ای از مسئولیت را کشف کند. اما رؤیای جذاب‌تر، دیدن دوباره این دو بازیگر در جهان‌های مستقل خودشان است. نه صرفاً حضوری کوتاه در یک کراس‌اور دیگر! بلکه دو فیلم مستقل که به شخصیت‌ها فرصت رشد و قصه‌گویی بدهند. دوست داریم بدانیم پیتر پارکر اندرو گارفیلد پس از تجربه‌های تلخ چگونه به زندگی ادامه داده و مرد عنکبوتی توبی مگوایر در ادامه مسیرش با چه چالش‌هایی روبه‌رو شده است. البته بازگشت این دو فقط زمانی ارزشمند خواهد بود که داستانی قوی پشت آن قرار داشته باشد. نوستالژی شاید مخاطب را به سالن سینما بکشاند، اما این یک داستان تازه، شخصیت‌پردازی عمیق و دشمنانی درخور این قهرمانان هستند که می‌توانند او را تا پایان روی صندلی نگه دارند. شاید وقت آن رسیده باشد که به‌جای تکرار ملاقات‌های چندجهانی، دوباره به خود پیتر پارکر برگردیم. به دو مرد عنکبوتی که هرکدام سزاوار فرصتی تازه برای روایت داستان خودشان‌اند. گاهی بهترین هدیه سینما به طرفدارانش، بازگرداندن یک قهرمان نیست، بلکه اجازه دادن به او برای ادامه دادن داستانی است که هنوز حرف‌های ناگفته زیادی دارد. هرچند اسپایدرمن تام هالند دارد بی‌نظیر عمل میکند و در سینما حرف‌های زیادی برای گفتن داشته و دارد.

اگر قرار باشد یکی از انیمیشن‌های پیکسار را برای یک اقتباس لایواکشن انتخاب کنم، بدون شک شگفت‌انگیزان (The Incredibles) یکی از اولین گزینه‌هاست. دنیایی که در آن ابرقهرمان‌ها مجبور شده‌اند زندگی عادی داشته باشند، اما هنوز نمی‌توانند قدرت‌ها و گذشته‌شان را کنار بگذارند، ظرفیت فوق‌العاده‌ای برای یک فیلم لایواکشن دارد. مخصوصاً اگر سازندگان به‌جای تکرار داستان انیمیشن، سراغ روایتی تازه با همان شخصیت‌های دوست‌داشتنی بروند. تصور کنید خانواده پار در دنیایی واقعی، با طراحی لباس‌هایی وفادار به نسخه اصلی و قدرت‌هایی که با جلوه‌های ویژه مدرن جان گرفته‌اند، روی پرده ظاهر شوند. از قدرت بدنی آقای شگفت‌انگیز گرفته تا سرعت برق‌آسای دش، نامرئی‌شدن وایولت و البته شخصیت فراموش‌نشدنی ادنا مود! همه این‌ها می‌توانند در یک اقتباس درست، جذابیتی کاملاً متفاوت پیدا کنند. حتی تضاد میان زندگی خانوادگی و مسئولیت‌های ابرقهرمانی هم در قالب لایواکشن می‌تواند ملموس‌تر و عمیق‌تر از قبل به تصویر کشیده شود. البته نباید چنین پروژه‌ای را قطعی دانست. اگر قسمت سوم شگفت‌انگیزان موفقیت چشمگیری به دست بیاورد، احتمال اینکه استودیو در آینده به ساخت یک نسخه لایواکشن فکر کند، وجود خواهد داشت. هرچند موفقیت قسمت سوم به‌تنهایی تضمینی برای ساخته‌شدن چنین فیلمی نیست. واکنش مخاطبان و میزان علاقه آن‌ها به دیدن نسخه‌ای واقع‌گرایانه از این خانواده هم می‌تواند نقش مهمی در تصمیم‌گیری استودیو داشته باشد. گاهی استقبال پرشور طرفداران از یک ایده، نشان می‌دهد که یک اثر هنوز ظرفیت تجربه‌های تازه را دارد. مهم‌ترین نکته این است که لایواکشن شگفت‌انگیزان صرفاً نسخه‌ای واقعی‌تر از انیمیشن نباشد. این فیلم باید هویت مستقل خودش را داشته باشد، با بازیگرانی که واقعاً به شخصیت‌ها نزدیک باشند، داستانی که چیزی تازه برای گفتن داشته باشد و جلوه‌های ویژه‌ای که در خدمت قصه قرار بگیرند، نه اینکه تمام بار فیلم را به دوش بکشند. شاید چنین فیلمی هنوز در حد یک آرزو باشد، اما اگر روزی ساخته شود و سازندگانش با درک درستی از دنیای این خانواده سراغش بروند، می‌تواند یکی از جذاب‌ترین اقتباس‌های لایواکشن از آثار انیمیشنی باشد؛ پروژه‌ای که تماشای آن روی پرده سینما واقعاً ارزش انتظار کشیدن را داشته باشد.

تصور کنید روزی قرار باشد دو تا از محبوب‌ترین سیتکام‌های تاریخ تلویزیون، یعنی فرندز (Friends) و آشنایی با مادر (How I Met Your Mother)، در یک کراس‌اور به‌یادماندنی کنار هم قرار بگیرند. دو دنیای متفاوت، اما با یک نقطه اشتراک بزرگ: گروهی از دوستان که بخش مهمی از زندگی‌شان را در کافه‌ها، آپارتمان‌ها و گفت‌وگوهای تمام‌نشدنی می‌گذرانند. یکی از جذاب‌ترین اتفاق‌ها می‌تواند ملاقات جویی تریبیانی و بارنی استینسون باشد. دو شخصیتی که هر دو عاشق خوش‌گذرانی، اعتمادبه‌نفس بیش‌ازحد و ماجراجویی‌های عاشقانه‌اند. تصور کنید این دو نفر در یک رقابت عجیب برای اثبات اینکه کدام‌یک جذاب‌تر و حرفه‌ای‌تر است، گرفتار شوند! جویی با سادگی و جمله معروفش و بارنی با نقشه‌های عجیب‌وغریب خود، احتمالاً یکی از خنده‌دارترین زوج‌های موقت تاریخ سیتکام را تشکیل می‌دهند. شاید هم درنهایت، هرکدام متوجه شوند که با حریفی روبه‌رو شده‌اند که به این راحتی‌ها شکست نمی‌خورد! از طرف دیگر، ملاقات مونیکا گلر و تد موزبی هم می‌تواند موقعیت‌های جالبی بسازد. مونیکا با نظم افراطی و حساسیت روی جزئیات، احتمالاً خیلی زود از بی‌برنامگی‌های تد کلافه می‌شود. درحالی‌که تد سعی می‌کند با حرف‌های طولانی و نگاه رمانتیک خود همه‌چیز را توضیح دهد. تصور کنید این دو در یک مهمانی مشترک مسئول برنامه‌ریزی شوند، نتیجه می‌تواند فاجعه‌ای بامزه باشد که هیچ‌کدام حاضر نیستند مسئولیت قبول کنند! البته جذابیت چنین کراس‌اوری فقط در شوخی‌ها و ملاقات شخصیت‌ها خلاصه نمی‌شود. دیدن واکنش چندلر به شوخی‌های بارنی، یا قرار گرفتن راس در بحثی طولانی با تد درباره عشق، سرنوشت و روابط شکست‌خورده، می‌تواند لحظاتی بسازد که طرفداران هر دو سریال سال‌ها درباره‌شان حرف بزنند. ساخت چنین پروژه‌ای امروز بیشتر شبیه یک رویای محال است، اما اگر روزی اتفاق می‌افتاد، دوست داشتیم صرفاً به چند حضور کوتاه و شوخی نوستالژیک محدود نشود. یک داستان درست‌وحسابی که به شخصیت‌های هر دو مجموعه فرصت درخشیدن بدهد، می‌تواند هم خاطرات طرفداران قدیمی را زنده کند و هم تجربه‌ای تازه و سرگرم‌کننده بسازد. روح متیو پری شاد، نه فقط این کراس‌اور بلکه به واسطه این اتفاق تلخ دیگر هیچ لحظه‌ای از فرندز تماشا نخواهیم‌کرد.

کریستوفر نولان شاید بهترین فیلم کمیک‌بوکی (ابرقهرمانی) تاریخ سینما را ساخته است. شوالیه تاریکی (The Dark Knight) نه فقط از دید منتقدین و نمرات کسب‌شده در IMDb بلکه بین مردم نیز بعنوان یکی از آثار برتر ابرقهرمانی تاریخ شناخته می‌شود. نولان با بیشترین تعداد فیلم با نمره بالای 8 در لیست 250 فیلم برتر تاریخ رکورددار است و سه‌گانه بتمن او نیز یک سینمای فوق‌العاده در این ژانر محسوب میشود. بنابراین تماشای فیلمی ابرقهرمانی که براساس کمیک‌بوک‌های ماندگار توسط این کارگردان بی‌نظیر ساخته شود جذابیت بی‌مثالی دارد. حالا اگر این فیلم، محصول دی‌سی هم باشد و بازگشت باشکوه کریستوفر نولان به این کمپانی و شاید دوباره کاراکتر بتمن چه خواهدشد؟ فقط چند لحظه فرض کنید نولان روی کرسی کارگردانی بتمن نشسته و دوباره کریستین بیل را به این نقش برگردانده است. با یک شرور عجیب و غریب و داستانی که کاملاً از کلیشه‌های این سبک دور است. درست مانند کاری که در سه‌گانه بتمن و شوالیه تاریکی کرد. البته شاید نکته همین‌جاست! نولان فکر می‌کرد بتمن مدنظر او دیگر کارایی ادامه‌دادن ندارد و دنباله‌ای بر آن میتواند ریسک تکراری‌شدن داشته باشد. اما او کارگردانی خارق‌العاده است. میتواند از پس این کار بربیاید و شاید تاکنون ایده جذابی به ذهن طلایی‌اش نرسیده است. نه فقط بتمن بلکه او میتواند قهرمان جدیدی را رونمایی کند و دی‌سی را به اوج برگرداند. در روزهایی که دی‌سی در سینما مقابل رقیب سنتی خود مارول تقریباً شکست خورده است، بازگشت کریستوفر نولان به این ژانر میتواند نقطه اوجی باشد برای بازگشت قهرمانان محبوب این کمپانی که مردم حاضرند آن را تماشا کنند. شاید سوپرمن، شاید هال جردن و فانوس سبز و حتی سایبورگ یا دیگر کاراکترهای قدرتمند دی‌سی که لایق حضوری منحصربه‌فرد در سینما هستند. بعید به نظر میرسد اما اگر روزی نولان حاضر باشد دوباره پروژه‌ای ابرقهرمانی آن هم برای دی‌سی کلید بزند، هواداران زیادی به وجد می‌آیند و می‌توانند به بازگشت باشکوه این قهرمانان خیالی امیدوار باشند.

تصور کنید جان ویک و جیسون بورن در یک مأموریت مشترک قرار بگیرند؛ دو ماشین کشتار حرفه‌ای که تقریباً هر سلاحی را به‌خوبی می‌شناسند، از خطرناک‌ترین موقعیت‌ها جان سالم به در می‌برند و می‌توانند بدون کمک هیچ‌کس از پس یک ارتش بربیایند. اما یک مشکل بزرگ وجود دارد: این دو نفر از نظر روحیه و طرز فکر، زمین تا آسمان با هم فرق دارند! جان ویک مردی کم‌حرف، سرد و مرموز است که معمولاً اجازه می‌دهد اسلحه‌هایش به‌جای او حرف بزنند. او در دنیای خودش قوانین و اصول مشخصی دارد و وقتی پای انتقام یا قولی در میان باشد، به‌سادگی عقب نمی‌کشد. در مقابل، جیسون بورن بیشتر شبیه یک سایه متحرک است؛ مردی که همیشه چند قدم جلوتر فکر می‌کند، به هیچ‌کس به‌راحتی اعتماد ندارد و ترجیح می‌دهد پیش از شلیک، تمام راه‌های فرار و احتمال‌های ممکن را بررسی کند. حالا این دو شخصیت را در یک تیم تصور کنید! بورن می‌خواهد با بررسی دوربین‌ها، مسیرهای فرار و اطلاعات هدف، نقشه‌ای دقیق طراحی کند؛ اما جان احتمالاً حوصله این همه محاسبه را ندارد و ترجیح می‌دهد مستقیم سراغ اصل ماجرا برود. بورن از تصمیم‌های عجولانه جان کلافه می‌شود و جان هم از احتیاط بیش‌ازحد بورن به ستوه می‌آید. نتیجه؟ کل‌کل‌های دائمی، نگاه‌های سنگین و بحث‌هایی که ممکن است درست چند ثانیه پیش از شروع یک درگیری مسلحانه اتفاق بیفتند! یک فیلم پرهیجان و پرتعلیق! وقتی اوضاع واقعاً خطرناک شود، تفاوت‌هایشان می‌تواند به نقطه قوت تبدیل شود؛ هوش تاکتیکی و مهارت بورن در فرار و نفوذ، در کنار قدرت رزمی و خونسردی مرگبار جان، ترکیبی تقریباً شکست‌ناپذیر می‌سازد. چنین فیلمی نباید فقط به اکشن و تیراندازی متکی باشد. بخش مهمی از جذابیت باید از تضاد شخصیتی این دو نفر بیاید؛ از کل‌کل‌های خشک و کنایه‌آمیزشان گرفته تا لحظاتی که با وجود تمام اختلاف‌ها، ناچارند پشت یکدیگر را بپوشانند. چنین ترکیبی میتواند هیجانی بی‌مثال خلق کند. البته که شخصیت‌پردازی، فیلمنامه و البته منطق این ترکیب باید آنقدر قوی باشد که مخاطب از تماشای آن لذت ببرد.

مواردی که من دوست دارم تماشا کنم ایناست: یک فیلم درام یا عاشقانه، چیزی شبیه به آثار فدریکو فلینی یا حکومت نظامی از کوستا گاوراس، در جهان استار وارز ؛ اثری که به‌جای تکیه بر جنگ‌های فضایی و ماجراجویی‌های همیشگی، سراغ روابط انسانی، مناسبات قدرت، زندگی روزمره و مسائل سیاسی و اجتماعی این جهان بره. یا یک اثر ترسناک وبقا تا حدودی شبیه دث اسپیس ، با محوریت هیولا ، در جهان استار وارز . — دیدن یک اثر آخرالزمانی و زامبی‌محور با رویکرد اجتماعی، در فضای امروزی ایران و در یک کلان‌شهر؛ اثری که براساس شرایط و الگوهای فرهنگی و سنتی جامعه‌ی ایران، از جنبه‌های سیاسی و اجتماعی به این وضعیت بپردازه و نشون بده رفتار سیستم و به‌ویژه مردم در چنین بحرانی چطور از آب درمیاد. بحرانی شبیه کرونا، که تا حدودی می‌شه ازش به‌عنوان نمونه‌ای واقعی استفاده کرد. بیشتر از همه، برام نگاه فلسفی و عقیدتی مردم به چنین بحرانی و نوع مواجهه‌شون باهاش جذابه؛ چیزی که در فیلم و کتاب مه هم می‌شه نمونه‌هایی ازش دید. — دیدن یک داستان با تم‌و‌حال‌وهوای ویچر در ایرانِ دوره‌ی پس از اسلام، با سفرهای شخصیت اصلی به شهرهای مختلف و ماجراهایی براساس داستان‌ها و فولکلور متعلق به اون دوره. ایران باستان و دوران پیش از اسلام هم خوبه، اما تأکیدم روی دوره‌ی پس از اسلام، به‌خاطر شرایط خاص تاریخی، دینی و فکری اون دوره‌ست؛ دوره‌ای که برخورد و امتزاج باورهای پیشین با جهان‌بینی‌های جدید می‌تونه بستر جذابی برای روایت‌های فانتزی و فولکلوریک فراهم کنه.

والا فرندز که شدنی نیست دیگه مت لابلانک الان بالای ۵۹ سالشه – بتمن و دردویل رو هم نیستم چون بتمن یه ماهیت تاریکی داره که با دردویل نمیخونه نولان رو هم نیستم باز چون درسته بتمنی که خلق کرد خوب بود ولی الان ممکنه نتونه اون حس قدیم رو منتقل کنه ولی مایکل و دکتر رو شدیدا میطلبه چون هردو استاد فرار و نقشه کشیدن و میتونن یه کراس اور توپ ازش بکشن بیرون مت جیسون بورن و جان ویک هم فکر نکنم چیز خوبی در بیاد جان ویک کلا مبارزه ها و فایتش یکم اغراق آمیز ولی جیسون قشنگ فایت میکنه لباس ضد گلوله و شوتینگ خیلی خفن و این چیزا نداره شگفت انگیزان هم به نظرم خوب در نمیاد ولی اسپایدرمن رو هستم شدید چون شیمی بینشون تو قسمت قبلی خیلی خفن بود یا مثلا کراس اور بین دکتر استرنج و کنستانتین رو هستم میتونه جالب باید این ترکیب ها بهم بخورن صرفا چون ژانرشون شبیه هم باشه دلیلی بر اینکه فیلم مشترکی ازشون ببینیم نیست