چرا «پاریس، تگزاس» یکی از محبوبترین فیلمهای فیلمسازان مطرح جهان است؟
«پاریس، تگزاس» ساخته ویم وندرس از معدود آثاری است که تقریباً چهار دهه پس از ساختش، همچنان در فهرست محبوب بسیاری از فیلمسازان و منتقدان بزرگ جهان دیده میشود.
سفیر ارجان - در ادامه پرداختن به سکانسهای برتر تاریخ سینما حیف است که به یکی از تاثیرگذارترین سکانسهای تاریخ سینما در فیلم «پاریس، تگزاس» (۱۹۸۴) ساخته ویم وندرس نپردازیم اما به دلیل موقعیت خاص این صحنه نمیتوان آن را منتشر کرد.
پس ایندفعه خود فیلم را معرفی می کنیم تا شاید این نوشته باعث شود مخاطبان فیلم زیبای «پاریس، تگزاس» را ببینند.
بعضی فیلمها فقط تحسین میشوند، اما بعضی دیگر به مرور زمان به بخشی از حافظه سینما تبدیل میشوند. «پاریس، تگزاس» (۱۹۸۴) ساخته ویم وندرس از معدود آثاری است که تقریباً چهار دهه پس از ساختش، همچنان در فهرست محبوب بسیاری از فیلمسازان و منتقدان بزرگ جهان دیده میشود.
آکیرا کوروساوا آن را در میان صد فیلم محبوب خود قرار داد و فیلمسازانی چون وس اندرسن، سم مندس و دیوید رابرت میچل نیز بارها از تأثیر عمیق آن بر نگاه سینمایی خود سخن گفتهاند.
این جایگاه تصادفی نیست، زیرا «پاریس، تگزاس» بیش از آنکه یک فیلم جادهای باشد، یکی از عمیقترین پرترههای تنهایی و شکست انسان در تاریخ سینماست.
«پاریس، تگزاس» از همان زمان ساخت، جایگاه خود را در سینمای جهان تثبیت کرد. فیلم در جشنواره کن ۱۹۸۴ نخل طلایی را به دست آورد، جایزهای که پیش از آن نیز به معدود آثاری تعلق گرفته بود که توانسته بودند مرز میان موفقیت هنری و تأثیرگذاری جهانی را پشت سر بگذارند.
اما شاید مهمتر از هر جایزهای، این بود که فیلم توانست به زبان مشترکی میان تماشاگران، منتقدان و فیلمسازان تبدیل شود، زبانی درباره تنهایی، فقدان و دشواری بازگشت به گذشته.
راز ماندگاری فیلم، پیش از هر چیز، در پرهیزش از توضیح دادن است. ویم وندرس به مخاطب نمیگوید تراویس چه رنجی کشیده است، او رنج را نشان میدهد.
مردی که از دل بیابان بیرون میآید، چهار سال سکوت کرده و حتی نزدیکترین آدمهای زندگیاش نیز او را نمیشناسند. این آغاز، بیش از هر دیالوگی شخصیت را تعریف میکند. در جهان وندرس، سکوت از کلمات صادقتر است.
بسیاری از فیلمها تنهایی را با گریه، فریاد یا انزوا نمایش میدهند، اما «پاریس، تگزاس» تنهایی را در فاصلهها پیدا میکند، فاصله میان آدمها، میان قابها و حتی میان ساختمانها و جادههای بیانتها.
قابهای رابـی مولر، فیلمبردار افسانهای اثر، فقط زیبا نیستند، آنها شخصیت اصلی فیلماند. جادههای خالی، تابلوهای نئون، پمپبنزینهای متروک و بیابانهای سوزان، همه تصویری از درون تراویس هستند. طبیعت در این فیلم پسزمینه نیست، ادامه روح انسان است.
در کنار تصویر، موسیقی رای کودر معجزه دیگری میآفریند. نوای گیتار نه احساسات را هدایت میکند و نه از مخاطب طلب همدردی دارد. موسیقی، زخمی است که آرامآرام زیر پوست فیلم حرکت میکند. به همین دلیل، وقتی ملودی مشهور فیلم شنیده میشود، انگار صدای خود تنهایی است، نه صرفاً یک قطعه موسیقی.
اما بزرگترین دستاورد فیلم، فیلمنامه سم شپرد است. او برخلاف بسیاری از درامهای خانوادگی، شخصیتهایش را به قهرمان یا قربانی تبدیل نمیکند.
تراویس اشتباه کرده، حسادت کرده، خانوادهاش را نابود کرده و حالا تنها کاری که میتواند انجام دهد، پذیرفتن مسئولیت گذشته است. این صداقت، فیلم را از ملودرامهای معمول جدا میکند. «پاریس، تگزاس» درباره بخشیده شدن نیست، درباره پذیرفتن زخمی است که هرگز کاملاً التیام پیدا نمیکند.
تمام این عناصر در سکانس مشهور گفتوگوی تراویس و جین، پشت شیشه یک اتاق نمایش، به اوج میرسند، سکانسی که بسیاری از منتقدان و سینمادوستان آن را از ماندگارترین و تحسینشدهترین صحنههای تاریخ سینما میدانند.
شاهکار بودن این صحنه فقط به بازی خیرهکننده هری دین استنتون و ناستاسیا کینسکی مربوط نمیشود، بلکه به شیوه روایت آن بازمیگردد. دو انسانی که سالها یکدیگر را دوست داشتهاند، برای نخستین بار بدون آنکه بتوانند همدیگر را لمس کنند، حقیقت را بیان میکنند.
وندرس آگاهانه میان آنها شیشه قرار میدهد، گویی گذشته، دیواری شفاف اما نفوذناپذیر میانشان ساخته است. آنها یکدیگر را میبینند، اما دیگر هرگز نمیتوانند به زندگی سابق بازگردند.
شاید دلیل تأثیر عاطفی عظیم فیلم نیز همین باشد. «پاریس، تگزاس» درباره مرگ نیست، درباره عشق هم نیست، درباره چیزی است که میان این دو قرار دارد: حسرت.
حسرت فرصتهایی که از دست رفتهاند و زندگیهایی که دیگر قابل بازسازی نیستند. بیشتر فیلمهای عاشقانه به وصال یا جدایی ختم میشوند، اما وندرس از هر دو عبور میکند و به نقطهای میرسد که کمتر سینمایی جرئت نزدیک شدن به آن را دارد، جایی که عشق هنوز وجود دارد، اما دیگر نمیتواند نجاتبخش باشد.
هری دین استنتون نیز یکی از بزرگترین بازیهای تاریخ سینما را ارائه میدهد. او با کمترین دیالوگ، بیشترین احساس را منتقل میکند. چهره آفتابسوخته، نگاههای خیره و سکوتهای طولانی او، شخصیتی میسازند که پیش از آنکه حرف بزند، رنجش را باور میکنیم.
بازی او یادآور این حقیقت است که بازیگری همیشه در گفتن نیست، گاهی در سکوت است.
«پاریس، تگزاس» فیلمی درباره انسان مدرن است، انسانی که بیش از آنکه در جستوجوی دیگری باشد، در جستوجوی خودش است. تراویس در تمام مسیر فیلم سفر میکند، اما مقصد واقعی او یک شهر یا یک خانه نیست، مواجهه با گذشتهای است که سالها از آن گریخته است.
شاید به همین دلیل است که این فیلم با گذشت بیش از چهل سال، هنوز کهنه نشده است. تکنولوژی تغییر کرده، جهان تغییر کرده و حتی سینما نیز تغییر کرده است، اما احساس گمگشتگی، پشیمانی و میل به جبران، همچنان همان است.
ویم وندرس با «پاریس، تگزاس» ثابت کرد که بزرگترین تراژدیهای انسانی نه در جنگها و فاجعهها، بلکه در فاصلهای رخ میدهند که میان دو انسان عاشق ایجاد میشود، فاصلهای که گاهی فقط به ضخامت یک شیشه است، اما عبور از آن ممکن نیست.