وقتی شهر راه را بر آزادی می‌بندد

نسیم خنک پاییزی در کوچه‌های ایلام می‌وزد مرد نابینا با عصای سفیدش به راه می‌افتد، به امید آن که مثل دیگران بی‌دغدغه از خانه بیرون برود و کارهای روزمره‌اش را انجام دهد، اما پیاده‌روهای ناهموار، خودپردازهای نامناسب و پله‌های بلند، گاه راه رسیدنش را می‌بندند و رؤیای شهری که باید برای همه جا داشته باشد پشت موانع کوچک می‌ماند.

نسیم خنک پاییزی در کوچه‌های ایلام می‌وزد مرد نابینا با عصای سفیدش به راه می‌افتد، به امید آن که مثل دیگران بی‌دغدغه از خانه بیرون برود و کارهای روزمره‌اش را انجام دهد، اما پیاده‌روهای ناهموار، خودپردازهای نامناسب و پله‌های بلند، گاه راه رسیدنش را می‌بندند و رؤیای شهری که باید برای همه جا داشته باشد پشت موانع کوچک می‌ماند.