گذار از «تولید ناخالص» به «کیفیت زیستن»/ ۱۱ مؤلفه فردی و ساختاری در بازتوزیعِ سعادت جمعی/ علم نیک‌زیستی افسانه انسان اقتصادی را باطل کرد

در بیشتر داشتن نیست؛ در بیشتر بودن با دیگران است. در بالاتر رفتن از دیگری نیست؛ در افزودن به سهمِ دیگری است. در رسیدن به آینده‌ای نیست که برای‌اش امروز را قربانی می‌کنیم؛ در حاضر بودن در همین لحظه‌ای است که در حالِ گذشتن است. و اگر این علم یک جمله برای گفتن داشته باشد، شاید همان جمله‌ی هشتادساله‌ی آن مطالعه‌ی بلندمدت باشد؛ جمله‌ای که صدها زندگی برای اثبات‌اش صرف شد و در پایان، از هر معادله‌ای ساده

گروه اندیشه: دکتر جواد حیدری استاد دانشگاه کتاب «روایتی فشرده از کتاب نیک‌زیستی: علم و سیاست‌گذاری [Wellbeing: Science and Policy]» اثر ریچارد لایارد را در سایت مشق نو در سه بخش معرفی کرده است شامل: سرمایه‌داری ناتوان از تحقق ارزش های «زندگی» (بخش نخست) ، علم نیک‌زیستی، معیار موفقیت را از نو نوشت (بخش دوم) ، رمزگشایی از جغرافیای روان؛ چگونه علیت، جای همبستگی را در علم نیک‌زیستی گرفت؟ (بخش سوم) . اینک بخش چهارم و پایانی آن از نظرتان می گذرد. در این بخش، حیدری دیدگاه های 11 گانه کلیدی ریچارد لایارد را در سنجش و ارتقای کیفیت زیست انسان از منظر روان‌شناسی، اقتصاد رفتاری و سیاست‌گذاری عمومی معرفی کرده است. حیدری به نقل از لایارد تاکید می کند نویسنده با نقد دوگانه انفعال فردی و جبر ساختاری، عوامل نیک‌زیستی را در دو محور «درونی» (شامل رفتارهای اصلاحی، مهارت‌های شناختی-ذهنی و استعدادهای ژنتیکی) و «محیطی» (شامل سلامت روان، روابط خانوادگی و آموزشی، کیفیت کار و امنیت شغلی، درآمد تا آستانه امنیت، محیط‌زیست، سرمایه اجتماعی و کارآمدی حکمرانی) صورتبندی می‌کند. مطلب با بطلان فرضیه «انسان حسابگر اقتصادی» و استناد به پارادوکس ایسترلین، نشان می‌دهد که رشد اقتصادی خالص بدون تقویت اعتماد اجتماعی و درمان بیماری‌های روانی—به‌عنوان بزرگ‌ترین منبع رنج قابل‌درمان—پایدار نخواهد بود. در نهایت، این نوشتار با تاکید بر «سیاست‌گذاری بر مبنای عدم سازگاری با رنج‌های مزمن» و لزوم تحول در اولویت‌های آموزشی و رفاهی، اثبات می‌کند که ارتقای نیک‌زیستی یک آرزوی انتزاعی نیست، بلکه پروژه‌ای محاسپه‌پذیر و کاملاً اجرایی در سطح کلان است. این مطلب را که در سایت «مشق نو» منتشر شده در ادامه می خوانید:

محورِ چهارم : یازده عاملِ نیک ‌ زیستیِ ما

پرسشِ نهایی این است: چه چیزی حالِ ما را می‌سازد؟ پاسخ، در یازده عامل خلاصه می‌شود که در دو خانواده جای می‌گیرند: آنچه از درونِ ما برمی‌آید، و آنچه بر ما می‌گذرد. پیش از آغاز، هشداری لازم است. این تقسیم‌بندی، دو روایتِ رقیب و هر دو ناقص را نقد می‌کند: روایتی که تمام بارِ خوشبختی را بر دوشِ فرد می‌گذارد («فقط مثبت فکر کن») و روایتی که تمام آن را به ساختار حواله می‌دهد («تا اوضاع درست نشود، کاری نمی‌شود کرد»). حقیقت، در هر دو محور است. به همین دلیل این گفتار دو محور دارد.

الف ) محورِ عامل ‌ محور : آنچه از ما برمی ‌ آید

یکم . رفتار ما : پایانِ افسانه ‌ ی « انسانِ حسابگر »

دنیل کانمن، جمله‌ای دارد که کلِ اقتصادِ کلاسیک را با یک ضربه بی‌اعتبار می‌کند: «برای یک روان‌شناس کاملاً بدیهی است که انسان‌ها نه کاملاً منطقی‌اند، نه کاملاً خودخواه؛ و سلیقه‌هایشان به‌هیچ‌وجه ثبات ندارد.» قرن‌ها، بنای اقتصاد بر موجودی خیالی استوار بود که نامش را «انسانِ اقتصادی» گذاشته بودند: حسابگر، خودخواه، با ترجیحاتی ثابت، که همیشه می‌داند چه می‌خواهد و در جهتِ آن حرکت می‌کند.

این موجود وجود ندارد. انسانِ واقعی، در سرنوشت‌سازترین تصمیم‌هایش، بدترین پیشگویِ حالِ آینده‌ی خودش است. شغلی را برمی‌گزیند که پول‌اش بیشتر و رفت‌وآمدش یک ساعت طولانی‌تر است، و سال‌ها بعد می‌فهمد آن یک ساعت، بی‌صداتر از هر چیزی، شادی‌اش را خورده است. خانه‌ای بزرگ‌تر در محله‌ای دورتر می‌خرد و دوستان‌اش را جا می‌گذارد. گوشی را برمی‌دارد تا «فقط دو دقیقه» ببیند و چهل دقیقه بعد، با حالی بدتر، زمین می‌گذارد.

پس پرسشِ درست این نیست که «چه می‌خواهم؟» بلکه این است: «شواهد چه می‌گویند؟» آزمایشِ پاکتِ پول را دیدیم. اما آن، تنها نوکِ کوه یخ است. داوطلبی، کمک به دیگران، مهربانیِ روزمره- همه در سنجش‌های مکرر با بهبودِ حالِ بخشنده همراه بوده‌اند.

آدام اسمیت- همان که پدرِ اقتصادِ بازار می‌دانندش- دو قرن پیش‌تر در کتابی کم‌خوانده‌شده‌تر نوشته بود: «هر قدر هم انسان را خودخواه بپندارند، آشکارا اصولی در سرشتِ او هست که او را به سعادتِ دیگران علاقه‌مند می‌کند.» علمِ امروز فقط او را تصدیق کرد. و نتیجه‌ی اخلاقی‌اش زیباست: در اقتصادِ نیک‌زیستی، بازیِ حاصل‌جمع‌صفر وجود ندارد. من می‌توانم شادتر شوم بدون آنکه از سهمِ تو کم کنم- و در واقع، مطمئن‌ترین راه‌اش این است که به سهمِ تو بیفزایم.

چهار رفتاری که بیشترین بازده را دارند

پژوهش‌ها با تکرارِ خسته‌کننده‌ای به چند رفتارِ مشخص می‌رسند:

۱ ) رابطه . تنهایی، به‌لحاظ آماری، خطری در حدِ عادت‌های شناخته‌شده‌ی مضر برای سلامت است. کیفیتِ روابطِ نزدیک، قوی‌ترین پیش‌بینی‌کننده‌ی رضایت از زندگی در مطالعاتِ بلندمدت است- قوی‌تر از درآمد، شهرت و موفقیت.

۲ ) حرکت . ورزشِ منظم، در آزمایش‌های بالینی، اثری قابل‌مقایسه با درمان‌های استاندارد بر افسردگیِ خفیف تا متوسط دارد. مسئله عضله نیست؛ شیمیِ مغز است.

۳ ) خواب . کم‌خوابیِ مزمن، ظرفیتِ تنظیمِ هیجان را تخریب می‌کند. آدمِ بی‌خواب، آدمِ زودخشم و کم‌تحمل است- نه به‌خاطرِ شخصیت‌اش، به‌خاطرِ بیولوژی‌اش.

۴ ) پرهیز از تله ‌ های لذتِ فوری . الکل، مواد، قمار، و شکلِ نوینِ آن‌ها: طراحیِ اعتیادآورِ صفحه‌ی نمایش. همه معماریِ مشترکی دارند: لذتِ فوری در ازای رنجِ تعویق‌شده. و مغزِ ما در معامله‌ی «حالا در برابر بعدا»، به‌طرزِ فاجعه‌باری بد است.

خلاصه‌ی ستونِ نخست: حالِ خوب، تا حدِ چشمگیری محصولِ عادت است، نه شانس.

دوم. افکار ما : همان ‌ جا که واقعاً زندگی می ‌ کنیم

اپیکتتوس، برده‌ی فیلسوفِ رومی، جمله‌ای گفت که دو هزار سال بعد پایه‌ی مؤثرترین درمانِ روان‌شناختیِ جهان شد: «آدمیان را نه رخدادها، بلکه باورهای‌شان درباره‌ی رخدادها آشفته می‌کند.» میانِ آنچه بر ما می‌گذرد و آنچه احساس می‌کنیم، لایه‌ای نامرئی هست: تفسیر. و آن لایه، برخلافِ جهانِ بیرون، تا حدِ زیادی در اختیارِ ماست. ما دو تله‌ی بزرگِ ذهن- مقایسه و سازگاری- را در محورِ سوم دیدیم؛ آن‌ها در واقع ساکنانِ همین ستون هستند. اما ذهن، سلاح‌هایی هم دارد.

۱ ) درمانِ شناختی ‌ رفتاری ( CBT ) . آموزشِ نظام‌مندِ بازبینیِ افکارِ خودکار. اینکه یاد بگیریم فکر را از واقعیت جدا کنیم؛ که «من شکست‌خورده‌ام» یک گزارش نیست، یک تفسیر است- و تفسیرها قابلِ بازنگری‌اند. این روش، در آزمایش‌های کنترل‌شده، در درمانِ افسردگی و اضطراب اثری در حدِ دارو نشان داده، با مزیتی مهم: اثرش پس از پایانِ درمان پایدارتر است، چون مهارت است، نه ماده.

۲ ) ذهن ‌ آگاهی و مراقبه . تمرینِ برگرداندنِ توجه به لحظه‌ی حاضر. نه به‌عنوانِ آیینی معنوی، بلکه به‌عنوانِ تمرینی برای عضله‌ی توجه. و اگر یافته‌ی «ذهنِ سرگردان» را به یاد آورید، منطق‌اش روشن می‌شود: اگر ناشادیِ ما در جای دیگر بودن ریشه دارد، آنگاه بازگشت به اینجا درمان است.

۳ ) سپاس ‌ گزاریِ فعال . ساده‌ترین مداخله‌ی مؤثرِ تاریخِ روان‌شناسیِ مثبت: هر شب سه چیز را بنویس که امروز بابت‌شان سپاس‌گزاری. هفته‌ها بعد، خلق‌وخوی افراد بالاتر است. دلیل‌اش‌ پیچیده نیست: مغزِ ما تراشیده شده تا تهدیدها را برجسته و نعمت‌ها را نامرئی کند- چون نیاکانِ ما با همین سوگیری زنده ماندند. سپاس‌گزاری، تصحیحِ دستیِ این خطای تکاملی است.

و در پسِ همه‌ی این‌ها، یک یافته‌ی بنیادی نشسته است: ارزش‌های ما، حالِ ما را می‌سازند. پژوهش‌ها به‌طور مکرر نشان داده‌اند کسانی که اهدافِ بیرونی را در اولویت می‌گذارند- پول، شهرت، تصویر- به‌طور نظام‌مند ناشادترند از کسانی که اهدافِ درونی را- رابطه، رشد، مشارکت. و این، ربطی به میزانِ موفقیت‌شان در رسیدن به آن اهداف ندارد. خودِ جهت‌گیری، هزینه دارد.

خلاصه‌ی ستونِ دوم: بخشی از خوشبختی، مهارت است- و مهارت را می‌توان آموزش داد، همان‌گونه که خواندن و نوشتن را.

سوم. ژن ما : کارت ‌ هایی که به ما دادند

اما بگذارید صادق باشیم، چون علمِ صادق، امیدبخش‌تر از علمِ تبلیغاتی است: همه از یک نقطه شروع نمی‌کنند. مطالعاتِ دوقلوها به نتیجه‌ای تکرارشده رسیده‌اند: حدودِ یک‌سوم تا چهل درصد از تفاوت‌های میانِ آدم‌ها در سطحِ نیک‌زیستی، ریشه‌ی وراثتی دارد. هر یک از ما با یک «دمای پایه»ی خلقی به دنیا می‌آید. کسانی هستند که در بدترین شرایط، ته‌مانده‌ای از سرخوشی دارند؛ و کسانی که در بهترین شرایط، سایه‌ای از دلتنگی همراه‌شان است. پس مقایسه‌ی خود با آن دوستِ همیشه‌خندان، مقایسه‌ی منصفانه‌ای نیست: شما دو سازِ مختلف هستید. این یافته، یک رهاییِ روانی در خود دارد. بخشی از ناشادیِ ما، تقصیرِ ما نیست. سرزنشِ خود برای داشتنِ خلقی که انتخاب‌اش نکرده‌ایم، مثل سرزنشِ خود برای قدِ خویش است.

اما این حکمِ ابدی نیست. دو نکته، جبرگراییِ ژنتیکی را در هم می‌شکند. نخست، حسابِ ساده: اگر یک‌سوم ارثی است، دوسوم جای مانور دارد. و در مقیاسِ یک ملت، همین دوسوم است که تفاوتِ میانِ جامعه‌ای افسرده و جامعه‌ای سرزنده را می‌سازد. دوم، و عمیق‌تر: ژن یک فرمان نیست؛ یک استعداد است. دانشِ اپی‌ژنتیک نشان داده که بسیاری از ژن‌ها تنها در محیط‌های خاصی «روشن» می‌شوند. الگوی مشهورِ آن این است: حاملانِ برخی گونه‌های ژنی، در برابرِ افسردگی آسیب‌پذیرترند- اما عمدتاً در صورتی که در کودکی بدرفتاری یا استرسِ شدید دیده باشند. همان افراد، اگر در محیطی امن و حمایتگر رشد کنند، گاه بهتر از دیگران عمل می‌کنند.

پژوهشگران نامی زیبا بر این پدیده گذاشته‌اند: کودکانِ ارکیده و کودکانِ قاصدک. قاصدک هر جا بیفتد می‌روید؛ در شکافِ آسفالت هم. ارکیده اما در شرایطِ بد پژمرده می‌شود و در شرایطِ خوب، شکوهمندتر از هر گلی می‌شکفد. تفاوتِ این دو، نه در قدرت، که در حساسیت است. و این، نتیجه‌گیریِ اخلاقیِ عمیقی دارد: حساسیتِ ژنتیکی، دلیلی برای سرزنش نیست؛ دلیلی برای مراقبت است. جامعه‌ای که محیط‌اش را بهبود می‌دهد، بیشترین سود را نه به مقاوم‌ترین‌ها، که به شکننده‌ترین‌ها می‌رساند. و این، یکی از قوی‌ترین استدلال‌ها به نفعِ سیاست‌گذاریِ اجتماعی است که از دلِ زیست‌شناسی بیرون آمده.

سه ستونِ نخست، درونِ ماست: رفتاری که برمی‌گزینیم، فکری که می‌پرورانیم، و سرشتی که با آن آمده‌ایم. اما اگر تمامِ حرفِ این علم همین بود، به یک کتابِ خودیاری تقلیل می‌یافت. عظمتِ آن جای دیگری است: در اثباتِ اینکه حالِ ما، تا حدِ زیادی، محصولِ ساختارهایی است که در آن‌ها زندگی می‌کنیم. و ساختارها را می‌توان عوض کرد.

ب) محورِ محیط‌محور: آنچه بر ما می‌گذرد

چهارم) خانواده و مدرسه : جایی که آینده نوشته می ‌ شود

اگر بخواهیم یک یافته را از این علم برجسته کنیم که بیشترین توانِ تغییرِ سیاست را دارد، همین است. پژوهشگران در مطالعاتِ بلندمدتی که کودکان را از تولد تا میان‌سالی دنبال کردند، پرسیدند: چه چیزی در کودکی، بهترین پیش‌بینی‌کننده‌ی رضایت از زندگی در بزرگ‌سالی است؟ پاسخ، نمراتِ درسی نبود. قوی‌ترین پیش‌بینی‌کننده، سلامتِ عاطفیِ کودک بود. سپس رفتارِ اجتماعی‌اش. و در آخر- با فاصله- عملکردِ تحصیلی‌اش.

این یافته، مثلِ ترقه‌ای در سالنِ ساکتِ نظام‌های آموزشیِ جهان منفجر شد. چون تمامِ معماریِ مدرسه- از رتبه‌بندی و آزمونِ سرنوشت‌ساز گرفته تا اضطرابِ خانوادگیِ شبِ امتحان- بر فرضِ عکسِ آن بنا شده است. ما بیست سال از زندگیِ کودک را صرفِ بهینه‌سازیِ متغیری می‌کنیم که ضعیف‌ترین رابطه را با خوشبختیِ آینده‌اش دارد. توجه کنید: این حرف به‌معنای بی‌ارزش بودنِ سوادِ آموزشی نیست. به این معناست که ما سلسله‌مراتبِ اولویت‌ها را وارونه چیده‌ایم، و بهای آن را کودکان می‌پردازند.

۱ ) سلامتِ روانِ مادر و پدر . یکی از قوی‌ترین یافته‌ها این است که افسردگیِ والدین، اثری بر آینده‌ی کودک می‌گذارد که با درآمدِ خانواده قابلِ جبران نیست. حالِ خوبِ والد، زیرساختِ حالِ خوبِ فرزند است- و این یعنی درمانِ یک مادرِ افسرده، در واقع یک سیاستِ آموزشی است. هیچ بودجه‌ای در نظامِ تعلیم و تربیت، بازدهی به این اندازه ندارد.

۲ ) کیفیتِ رابطه، نه ساختارِ آن . پژوهش‌ها نشان می‌دهند آنچه به کودک آسیب می‌زند، لزوماً جداییِ والدین نیست؛ تعارضِ مزمن و فرساینده است. کودکی که در خانه‌ای پرتنش اما «حفظ‌شده» زندگی می‌کند، وضعیتِ بدتری دارد تا کودکی در دو خانه‌ی آرام. این یافته، بسیاری از قضاوت‌های رایجِ اجتماعی را به پرسش می‌کشد.

۳ ) معلم، فراتر از انتقالِ اطلاعات. وقتی اثرِ معلم‌ها را بر دو متغیرِ جدا سنجیدند- نمره‌ی دانش‌آموز و نیک‌زیستی‌اش- معلوم شد این دو همبستگیِ چندانی ندارند. یعنی معلمی که بهترین نمره‌ها را می‌گیرد، لزوماً همان معلمی نیست که بهترین حال را در کلاس می‌سازد. و اثرِ دومی، بر زندگیِ بزرگ‌سالیِ دانش‌آموز ماندگارتر است. ما معلم‌ها را بر اساسِ متغیرِ اشتباهی ارزیابی می‌کنیم.

۴ ) جنبشی جهانی. آموزشِ نیک‌زیستی در قالب یک درسِ رسمی، نه نصیحتِ اخلاقی و نه شعارِ انگیزشی درآمد که مبتنی بر شواهدِ مهارت‌هایی مثل تنظیمِ هیجان، مدیریتِ اضطراب، همدلی، حلِ تعارض و مراقبت از سلامتِ روان بود. برنامه‌های آزموده‌شده در مدارسِ بریتانیا، استرالیا و آمریکا، کاهشِ اضطراب و بهبودِ روابطِ همسالان را نشان داده‌اند- و در برخی موارد، نمره‌ها هم بالا رفته است، چون ذهنِ آرام بهتر یاد می‌گیرد. منطق‌اش ساده و کوبنده است: ما به کودک خواندن می‌آموزیم چون قرار است تمامِ عمر بخواند. حساب می‌آموزیم چون قرار است تمامِ عمر حساب کند. اما مهارتِ زیستن با ذهنِ خویش را- که قرار است هر ثانیه‌ی عمرش به آن نیاز داشته باشد- به شانس و تصادف واگذار می‌کنیم.

پنجم) سلامتِ روان : نابرابریِ فراموش ‌ شده

اگر یک یافته باشد که به‌تنهایی هزینه‌ی کلِ این علم را برگردانده باشد، این است: بیماریِ روانی، بزرگ‌ترین منبعِ رنجِ قابلِ‌درمان در جهانِ امروز است- و کمترین سهم از منابع به آن می‌رسد. به عدد نگاه کنید. در تحلیل‌های داده‌های ملی، هنگامِ توضیحِ تفاوت‌های نیک‌زیستی میانِ افراد، سلامتِ روان قوی‌تر از درآمد ظاهر می‌شود. یعنی افسردگی و اضطراب، بیش از فقر، رضایت از زندگی را تخریب می‌کنند. لایارد این را با فرمولی تیز خلاصه می‌کند: بیماریِ روانی، ارزان‌ترین رنجِ جهان برای درمان و گران‌ترین رنجِ جهان برای رها کردن است. با این حال، در بسیاری از کشورها سهمِ سلامتِ روان از بودجه‌ی سلامت، در حدودِ چند درصد است- و بیش از دوسومِ مبتلایان هیچ درمانی دریافت نمی‌کنند.

بگذارید عمقِ این بی‌عدالتی را نشان دهم: هیچ بیماریِ جسمیِ دیگری با این ابعاد را نمی‌توانید نام ببرید که جامعه چنین بی‌خیال از کنارش بگذرد. اگر دوسومِ بیمارانِ قلبیِ یک کشور بدون درمان می‌ماندند، آن را فاجعه‌ی ملی می‌نامیدند. اما وقتی دوسومِ افسردگان بدونِ درمان می‌مانند، ما آن را «شرایطِ زندگی» می‌نامیم. چرا؟ به سه دلیل که هر سه شکستِ فرهنگی‌اند: انگ اجتماعی (شرمِ اعتراف)، نامرئی بودن (رنجی که عکسِ رادیولوژی ندارد)، و آن باورِ ویرانگر که رنجِ روانی، نشانه‌ی ضعفِ اراده است، نه یک وضعیتِ درمان‌پذیر.

استدلالی که سیاست‌مداران را وادار به گوش دادن کرد این بود؛ لایارد کاری کرد که نابغه‌ای عمل‌گرا می‌کند: به‌جای موعظه‌ی اخلاقی، حساب کرد. او و همکاران‌اش نشان دادند هزینه‌ی یک دوره‌ی کاملِ درمانِ روان‌شناختیِ مبتنی بر شواهد، در مقایسه با آنچه یک انسانِ افسرده برای اقتصاد هزینه می‌کند- غیبت از کار، افتِ بهره‌وری، مراجعاتِ مکررِ پزشکی، بارِ خانواده، هزینه‌ی مراقبت- ناچیز است. از دلِ این استدلال، یکی از بزرگ‌ترین برنامه‌های سلامتِ روانِ تاریخ زاده شد: برنامه‌ی ملیِ بریتانیا برای دسترسیِ همگانی به روان‌درمانی، که مراکزی در سراسر کشور گشود و به میلیون‌ها نفر خدماتِ رایگان داد. نتیجه‌گیریِ ارزیابی‌ها این بود که برنامه، از طریقِ بازگشتِ مردم به کار و کاهشِ هزینه‌های پزشکی، هزینه‌ی خودش را بازمی‌گرداند. پیام، تیز و بی‌تخفیف است: درمانِ سلامتِ روان گران نیست؛ درمان نکردن‌اش گران است.