بایگانی فقدان
محمد آزرم در این مقاله، کتاب «Nox» اَن کارسن برنده نوبل ادبی ۲۰۲۶ را از منظر شعر مستند، مادیّت کتاب و مسئلهی شناخت بررسی میکند؛ اثری که با کنار هم قراردادن خاطره، اسناد، مدخلهای فرهنگ لغت، تصویر و روایت تاریخی، امکانها و محدودیتهای نوشتن دربارهی فرد غایب را به پرسش میگیرد.
سرویس ادبیات سفیر ارجان ایران (سفیر ارجان) - محمد آزرم، شاعر و منتقد: مرگ همیشه به پایان رابطه با یک انسان منجر نمیشود. گاهی رابطه پس از مرگ، در نامههایی که نوشته نشدهاند، نشانیهایی که به دست نیامدهاند، خاطراتی که تغییر میکنند و کلماتی که دیگر پاسخی دریافت نمیکنند، ادامه پیدا میکند. مسئله این نیست که شخص غایب چگونه دوباره حاضر میشود؛ مسئله این است که چه چیزهایی از رابطه با او باقی میمانند و این باقیماندهها تا کجا امکان شناخت او را فراهم میکنند. کتاب " Nox " «اَن کارسن» از همین مسئله آغاز میشود؛ نوشتن دربارهٔ برادری که از زندگی نویسنده دور شده و مرگش، بهجای آنکه فاصله را از میان بردارد، آن را به مسئلهای برای حافظه، زبان و شناخت تبدیل کرده است.
" Nox " را میتوان کتابی دربارهٔ سوگواری دانست، اما این تعریف بهتنهایی برای توضیح ساختار آن کافی نیست. کارسن به خاطرات شخصی اکتفا نمیکند؛ مدخلهای فرهنگ لغت، روایت تاریخی، نوشتههای پراکنده، تصویرها و قطعههایی از گفتوگو را نیز وارد کتاب میکند. این مواد از یک جنس نیستند و اعتبار یکسانی ندارند. خاطره، گزارش بیواسطهٔ گذشته نیست؛ فرهنگ لغت زندگی یک فرد را توضیح نمیدهد؛ تصویر یک نوشته لزوماً منشأ و موقعیت ثبت آن را روشن نمیکند. بااینحال، قرارگرفتن این مواد در کنار یکدیگر امکان میدهد رابطهای را بررسی کنیم که بخش مهمی از اطلاعات لازم برای شناخت آن از دسترس خارج شده است.
اهمیت کتاب این نیست که مدارک پراکنده را به روایتی پیوسته و اطمینانبخش تبدیل میکند. برعکس، مواد کتاب در کنار هم قرار میگیرند، اما اختلاف میان آنها از میان نمیرود. برخی اطلاعات را میتوان از متن استخراج کرد؛ برخی نتیجهٔ استنباط هستند؛ و برخی پرسشها همچنان بیپاسخ میمانند. خواندن دقیق " Nox " مستلزم حفظ همین تفاوتهاست. اگر هر نشانه را شاهدی قطعی برای یک تفسیر واحد بدانیم، فاصلهای را که کتاب آشکار میکند با توضیحی شتابزده میپوشانیم.
از این جهت، " Nox " را میتوان در پیوند با شعر مستند خواند؛ نه به این علت که هر اثر حاوی سند الزاماً شعر مستند است، بلکه به این دلیل که مواد دارای منشأ و کارکردهای متفاوت در ساختار اثر حضور دارند و رابطهٔ میان آنها در تجربهٔ خواندن اهمیت پیدا میکند. وجه مستند کتاب در حضور این مواد و محدودیتهای اطلاعاتی آنهاست؛ وجه شعریاش را باید در گزینش، چیدمان و مجاورتشان جستوجو کرد. سندها فقط اطلاعاتی دربارهٔ گذشته نمیدهند؛ جایگاه آنها در کنار خاطره، روایت تاریخی یا مدخل لغت، بر امکانهای خواندن اثر میگذارد. در عین حال، این چیدمان به معنای آن نیست که هر ارتباطی میان دو سند، قصدی قطعی از سوی نویسنده را اثبات میکند.
یکی از راههای کارسن برای نزدیکشدن به فقدان، رجوع به کلمهای لاتین است که در مدخل فرهنگ لغت بررسی میشود: " abstulit " ، صورتی از فعل " aufero " دامنهٔ معنایی این فعل گسترده است؛ بردن و دورکردن، گرفتن و ربودن، محرومکردن، جداکردن و در برخی کاربردها از میان بردن. این معانی را نباید چنان کنار هم گذاشت که گویی همه در هر کاربرد همزمان فعالاند. فرهنگ لغت دامنهای از کاربردهای ممکن را ثبت میکند؛ بافت است که نشان میدهد در یک عبارت مشخص کدام معنا اهمیت بیشتری دارد.
در میان ترکیبهای ثبتشده، عبارتی با معنای «آنچه شب میرباید» اهمیت پیدا میکند. عنوان " Nox " در لاتین به معنای «شب» است و این همنشینی امکان میدهد شب را در کنار فقدان و بیرونرفتن چیزی از دسترس بخوانیم. بااینحال، این پیوند بهتنهایی ثابت نمیکند که عنوان کتاب باید بر مبنای همین عبارت تفسیر شود یا همهٔ بخشهای آن از یک معنای واحد پیروی میکنند. اهمیت مدخل در این است که افق معنایی خواندن را گسترش میدهد، نه اینکه کلید نهایی اثر را به دست دهد.
این مدخل در ارتباط با شعر شمارهٔ ۱۰۱ کاتولوس، شعر سوگ او برای برادر مردهاش، معنای مشخصتری پیدا میکند. در آن شعر، کاتولوس با برادرش سخن میگوید، درحالیکه مرگ امکان پاسخگویی او را از میان برده است. یکی از عبارتهای شعر، " mutam nequiquam alloquerer cinerem "، به معنای خطابکردنِ بیهودهٔ خاکستر خاموش است. این عبارت برای خواندن " Nox " اهمیت دارد، زیرا بیهودگی و خطاب را نه در دو موضوع جداگانه، بلکه در یک عمل واحد به هم پیوند میدهد؛ شاعر مخاطبش را خطاب میکند و همزمان با خاموشی او روبهروست.
اینجا، مسئله تنها ناتوانی زبان در بازگرداندن مرده نیست. اگر زبان هیچ کاری جز بازگرداندن مخاطب نداشته باشد، خطاب به مرده از پیش محکوم به شکست است. اما شعر کاتولوس همچنان نوشته میشود و خطاب همچنان ادامه مییابد. بیهودگی در این عبارت به معنای بیارزشبودن شعر نیست؛ به فاصلهای اشاره دارد که میان عمل سخنگفتن و امکان دریافت پاسخ وجود دارد. شاعر میتواند مرده را خطاب کند، اما نمیتواند از راه خطاب، شرایط رابطهٔ پیشین را احیا کند.
" Nox " نیز در همین فاصله حرکت میکند. کارسن میکوشد به برادرش نزدیک شود، اما مواد باقیمانده از زندگی او به شناخت کاملش منجر نمیشوند. زبان میتواند ردهای رابطه را حفظ کند و پرسشهای تازهای پیش بکشد، بیآنکه غیاب را از میان بردارد. پیوند با کاتولوس، بنابراین، فراتر از شباهت دو اثر در موضوع سوگواری است؛ هر دو با وضعیتی مواجهاند که در آن خطاب ادامه دارد، اما پاسخ از دسترس خارج شده است.
مدخل دیگری که کارسن به آن توجه میکند، واژهٔ لاتینی " munus " و صورت صرفشدهٔ آن،" munere " ، است. این کلمه در فرهنگ لغت معانی متعددی دارد؛ وظیفه، تکلیف، خدمت، هدیه، پیشکش و آیینهای مربوط به مردگان. در برخی کاربردها به مسئولیتی عمومی اشاره میکند و در برخی دیگر به چیزی که به دیگری بخشیده میشود یا به عملی که برای مردگان انجام میگیرد.
این مدخل پرسشی مرتبط با " Nox " پیش میکشد؛ آیا نوشتن دربارهٔ مرده را میتوان نوعی وظیفه یا ادای احترام دانست؟ سوگواری فقط احساسی درونی نیست؛ اعمالی مانند نامبردن، بهیادآوردن، نگهداشتن نامهها و تصویرها و روایتکردن گذشته نیز در آن دخالت دارند. نوشتن میتواند بخشی از این اعمال باشد. اما اگر آن را وظیفهای در برابر مرده بدانیم، باید همزمان حدود این وظیفه را نیز بررسی کنیم. آیا اندوه نویسنده به او حق میدهد خلأهای زندگی دیگری را با حدسهای خود پر کند؟ آیا حفظ خاطره با ادعای شناخت کامل یکسان است؟
کتاب پاسخ مشخصی به این پرسشها نمیدهد. نوشتن دربارهٔ غایب میتواند تلاشی برای حفظ رابطه باشد، اما خطر آن را دارد که روایت نویسنده جای زندگی فرد غایب بنشیند. کسی که دربارهٔ دیگری مینویسد، ناگزیر از جایگاه خود به او نگاه میکند. سندها این فاصله را حذف نمیکنند؛ فقط امکان میدهند شکلهای مختلف آن را بررسی کنیم.
ازاینرو، خواندن " munus " در کنار مسئلهٔ سوگواری باید در حد یک امکان تفسیری باقی بماند، ارزش این مدخل در طرح پرسشی دربارهٔ نسبت یادآوری و مسئولیت است: نوشتن چگونه میتواند از دیگری یاد کند، بیآنکه ادعای مالکیت بر داستان او داشته باشد؟
در بخشی از کتاب، کارسن خاطرهای را به یاد میآورد که با مرگ برادرش یکی نیست، اما در گسترهٔ سوگواری و حافظه قرار میگیرد. او مینویسد:
«آنچه امروز به ذهنم میآید، وقتی در کلیسایی در کپنهاگ زانو زدهام و به انجیلهای بیپایان به زبان دانمارکی گوش میدهم و میگذارم ملافههای حافظه بر بند رخت در باد تکان بخورند، تصویر پدر و مادرم در تابوتهایشان است ــ تصادفاً با چند سال فاصله ــ، هر یک با یک لباس بافتنی زردِ درخشان. شبیه دو زردهٔ تخممرغ آرام بودند . »
این خاطره با جزئیاتی دیداری پیش میرود؛ دو تابوت، لباسهای زرد و شباهت پیکرها به زردهٔ تخممرغ. تصویر از نظر بصری مشخص است، اما آنچه را حفظ میکند، بازسازی کامل زندگی پدر و مادر نیست؛ لحظهای است که حافظه به شکل یک تصویر نگه داشته شده. شباهت زردهٔ درون سفیدی، راهی برای توصیف شکل پیکرها فراهم میکند و سپس مسیر تداعی را به موضوع دیگری میگشاید.
کارسن دربارهٔ شکل تخممرغ مینویسد: «دایرهای زرد در بیضیای سفید». این تصویر او را به روایتی از هرودوت میرساند که در آن «داریوش» از گروهی از یونانیان میپرسد در برابر چه چیزی حاضرند پدران مردهشان را بخورند. آنها پاسخ میدهند که در هیچ شرایطی چنین کاری نمیکنند. داریوش سپس از گروهی از مردم هند، که در روایت هرودوت به خوردن پدران مردهٔ خود خو گرفتهاند، میپرسد در برابر چه چیزی حاضرند اجساد پدرانشان را بسوزانند. آنان با فریاد و اعتراض از او میخواهند چنین سخنی را ادامه ندهد. روایت با این نتیجه همراه میشود که رسم بر رفتار انسانها فرمان میراند؛ گفتهای که هرودوت آن را با سخنی منسوب به «پیندار» دربارهٔ فرمانروایی رسم بر همهچیز، پیوند میدهد.
این روایت تاریخی شاهدی مستقیم دربارهٔ برادر کارسن نیست. موضوع آن، تفاوت رسمهای مربوط به مردگان است، نه علت جدایی اعضای خانوادهٔ نویسنده یا کیفیت رابطهٔ او با برادرش. اهمیت روایت در این است که رفتارهای مربوط به مردگان، حتی هنگامی که از نزدیکترین روابط خانوادگی ناشی میشوند، در چارچوبهای فرهنگی نیز شکل میگیرند. عملی که در یک جامعه محترمانه یا طبیعی تلقی میشود، ممکن است در جامعهای دیگر ناممکن یا نفرتانگیز به نظر برسد.
از این روایت نمیتوان نتیجه گرفت که تجربهٔ سوگ کاملاً به رسم محدود میشود یا احساس شخصی در برابر عادت فرهنگی هیچ استقلالی ندارد. آنچه متن نشان میدهد، همزمانی تجربهٔ فردی و صورتهای فرهنگی رفتار با مردگان است. حرکت از خاطرهٔ دو تابوت به روایت هرودوت نیز از همین راه معنا پیدا میکند؛ جزئیاتی دیداری، مسیر تداعی را به مسئلهٔ رسم و تفاوت فرهنگی باز میکند. این گذار نه استدلالی خطی است و نه پیوندی دلخواه؛ اما از تصویری مشخص آغاز میشود، هرچند آن تصویر را به نمادی با معنای ثابت و قطعی تبدیل نمیکند.
این بخش همچنین نشان میدهد که حافظه چگونه در کتاب حرکت میکند. خاطرهٔ پدر و مادر، تصویر تخممرغ و روایت تاریخی در کنار هم قرار میگیرند، بیآنکه به یک گزارهٔ واحد محدود شوند. ارتباط آنها در مجاورت و حرکت تداعی شکل میگیرد. این نمونهای از شیوهٔ چیدمان " Nox " است؛ مواد متفاوت به یکدیگر راه میگشایند، اما تفاوت میان تجربهٔ شخصی و روایت تاریخی حفظ میشود.
در بخشی دیگر، کارسن دربارهٔ رابطهٔ مادرش با برادر خود مینویسد:
«مادرم هرگز نشانیای از او به دست نیاورد. درواقع، در هفت سال پایانی زندگیاش، او حتی یک کلمه هم برای مادرش ننوشت. با گذشت زمان، مادرم شروع کرد به گفتن اینکه او مرده است. از او پرسیدم: از کجا میدانی؟ گفت: وقتی برایش دعا میکنم، هیچ اتفاقی نمیافتد . »
این چند جمله، اطلاعاتی از جنسهای متفاوت را در کنار هم قرار میدهند. بهدستنیامدن نشانی و ننوشتن نامه در هفت سال پایانی زندگی مادر، گزارشهایی دربارهٔ وضعیت ارتباطاند. باور مادر به مرگ پسر، نتیجهگیری او از استمرار این وضعیت است. جملهٔ مربوط به دعا نیز توضیح میدهد که او نبود پاسخ را چگونه تجربه و تفسیر میکرد؛ اما بهخودیخود مرگ پسر را اثبات نمیکند.
این تمایز، کلید خواندن این بخش است. اگر باور مادر را حقیقتی قطعی دربارهٔ وضعیت پسر تلقی کنیم، تفاوت میان گزارش و استنباط از میان میرود. اگر هم گفتهٔ او را صرفاً خطایی منطقی بدانیم، تجربهای را نادیده میگیریم که در آن سکوت طولانی به نشانهای از فقدان تبدیل شده است. متن از خواننده نمیخواهد داوری مادر را تأیید یا رد کند؛ نشان میدهد که نبود ارتباط چگونه در وضعیت عاطفی و دینی معینی به معنایی دردناک میرسد.
«نشانی» در این روایت فقط اطلاعاتی برای یافتن محل زندگی نیست؛ راهی عملی برای دسترسی به دیگری است. نداشتن نشانی، همراه با نبود نامه، امکان ادامهٔ ارتباط را محدود میکند. بااینحال، نباید از این جزئیات نتیجه گرفت که نداشتن نشانی علت اصلی جدایی بوده است. متن چنین رابطهٔ علّیای را ثابت نمیکند. آنچه روشن است، استمرار قطع ارتباط و دشواری مادر در فهمیدن معنای آن است.
سکوت بهخودیخود معنایی قطعی ندارد؛ اما کسانی که با آن روبهرو میشوند، ناگزیر ممکن است آن را تفسیر کنند. برای مادر، نبود پاسخ به این باور میرسد که پسرش مرده است. برای نویسنده، همان سکوت به بخشی از مسئلهای بدل میشود که از راه گردآوری و خواندن مواد پراکنده دنبال میکند. بنابراین، غیاب فقط نبودن یک شخص نیست؛ مجموعهای از تفسیرها و واکنشها نیز هست که میان بازماندگان شکل میگیرد.
این بخش، نسبت میان سند و شناخت را بهطور مشخص آشکار میکند. گزارشِ نبود نامه اطلاعاتی دربارهٔ رابطه میدهد، اما انگیزهٔ نامهننوشتن را توضیح نمیدهد. گفتهٔ مادر دربارهٔ دعا، تجربهٔ او را روشن میکند، اما وضعیت واقعی پسر را اثبات نمیکند. آنچه در دسترس است، حاوی اطلاعات و شناخت کامل نیست؛ مجموعهای محدود از دادههاست که باید حدود دلالت هرکدام را جداگانه سنجید.
در یکی از صفحات کتاب، تصویر تکههایی از کاغذ و نوشتههای دستنویس دیده میشود. گفتوگویی که در کنار این مواد قرار گرفته، چنین پیش میرود:
بله، گمان میکنم همینطور است .
او بهخاطر تو خیلی رنج کشید .
در پایان، کلمه «مامان» و صورت نوشتاری «Mrothe» نیز دیده میشود. بر اساس همین صورت ثبتشده نمیتوان با اطمینان گفت که کلمه پایانی خطای نوشتاری است، حاصل دشواری خواندن دستخط است یا شکل دیگری از ثبت کلمه. اصلاح خاموش آن، چیزی را که در سند نامطمئن است به اطلاعاتی قطعی تبدیل میکند. بنابراین، صورت موجود باید حفظ شود، مگر آنکه شواهد دیگری از خود کتاب خوانش دقیقتری را تأیید کنند.
گفتوگو از نظر عاطفی مستقیم به نظر میرسد، اما اطلاعاتی که در اختیار خواننده میگذارد محدود است. پاسخ «بله، گمان میکنم همینطور است» دو بار تکرار میشود: نخست پس از اعلام مرگ مادر و بار دیگر پس از گفتهای دربارهٔ رنج او. این تکرار، تأییدی بیابهام بر همهٔ گفتههای قبلی نیست. عبارت «گمان میکنم» فاصلهای میان گوینده و گفتهاش نگه میدارد؛ نه انکار است و نه پذیرش قاطع. بنابراین، گفتوگو را نمیتوان بدون شواهد بیشتر اعترافی روشن یا گزارشی کامل از گذشته تلقی کرد.
پرسش «چرا برایش نامه نمینوشتی؟» به یکی از مسائل اصلی کتاب نزدیک میشود، اما پاسخ «برایم آسان نبود» علت را روشن نمیکند. این دشواری میتواند به وضعیتهای گوناگونی مربوط باشد، ولی متن بهتنهایی مشخص نمیکند کدامیک در این مورد صدق میکند. نسبتدادن یک علت روانشناختی معین به پاسخ، فراتررفتن از شواهد موجود است. گفتوگو بهجای آنکه گذشته را توضیح دهد، محدودیت توضیحدادن آن را حفظ میکند.
پس از این پرسش، موضوع به بیماری، کار و خوشحالی تغییر میکند. پاسخها اطلاعاتی پراکنده دربارهٔ وضعیت گوینده میدهند، اما رابطهٔ میان این وضعیتها و قطع ارتباط با مادر را توضیح نمیدهند. پاسخ پایانی، «نه. آه، نه»، پریشانی آشکاری را منتقل میکند؛ بااینحال، متن بهتنهایی مشخص نمیکند که این پریشانی دقیقاً از چه چیزی ناشی میشود. خواننده میتواند آن را در پیوند با پرسشهای پیشین بخواند، اما نمیتوان این برداشت را به حقیقتی قطعی دربارهٔ انگیزه یا وضعیت درونی گوینده تبدیل کرد.
تصویر کاغذهای بریده و نوشتههای دستنویس نیز بر وضعیت مادی متن تأکید میکند. خواننده فقط با جملهها روبهرو نیست؛ با شکل ثبتشدهٔ آنها نیز مواجه است. این شکل میتواند پرسشهایی دربارهٔ خواندن، انتساب و منشأ نوشته پیش بکشد، اما بهخودیخود ثابت نمیکند گفتوگو دقیقاً در چه شرایطی ثبت شده است. برای تعیین جایگاه سندی این گفتوگو باید به اطلاعات پیرامونی آن در کتاب رجوع کرد؛ اگر آن اطلاعات منشأ و موقعیت ثبت را روشن نکنند، این محدودیت باید در خواندن حفظ شود.
میتوان این گفتوگو را در کنار روایت مادر خواند، زیرا هر دو به مرگ مادر، نامهننوشتن و فاصلهٔ خانوادگی مربوط اند. اما همموضوعبودن دو بخش برای اثبات اینکه هر دو به یک موقعیت واحد اشاره میکنند کافی نیست. ارزش مقایسه در این است که هر دو، از راهی متفاوت، محدودیت شناخت رابطه را آشکار میکنند؛ در یک بخش، سکوت به باور دربارهٔ مرگ میانجامد؛ در بخش دیگر، پرسشهای مستقیم پاسخهایی میگیرند که گذشته را کامل توضیح نمیدهند.
دو مدخل دیگر فرهنگ لغت، " nequiquam " و" alloquor " ، پیوندی روشنتر با مسئلهٔ خطاب به مرده فراهم میکنند. " Nequiquam " معنایی نزدیک به «بیهوده»، «بیحاصل» یا «بیآنکه نتیجهای در پی داشته باشد» دارد. " Alloquor " به سخنگفتن با کسی، خطابکردن او و در برخی کاربردها دلجویی یا تسلیدادن اشاره میکند. اما اهمیت این دو کلمه تنها در دامنهٔ معنایی جداگانهٔ آنها نیست؛ عبارت کاتولوس، mutam nequiquam alloquerer cinerem ، آنها را در ساختاری واحد به هم میرساند؛ شاعر خاکستر خاموش را خطاب میکند و این خطاب را بیهوده میداند.
این عبارت نشان میدهد که بیپاسخماندن الزاماً عمل خطاب را متوقف نمیکند. خطاب میتواند ادامه یابد، حتی اگر مخاطب دیگر توانایی پاسخدادن نداشته باشد. همین تمایز در روایت مادر نیز اهمیت دارد. او برای پسرش دعا میکند، اما به گفتهٔ خودش هیچ اتفاقی نمیافتد. دعا نوعی خطاب است؛ نبود پاسخ، از نگاه او، به نشانهای از مرگ تبدیل میشود. بااینحال، تجربهٔ مادر و موقعیت کاتولوس یکسان نیستند. شباهت آنها در ساختار خطاب و نبود پاسخ است، نه لزوماً در اعتقاد، شرایط یا تجربهٔ عاطفی.
این پیوند همچنین کمک میکند میان بیهودگی و بیارزشی تفاوت بگذاریم. اگر خطاب به مرده نتواند او را بازگرداند، از این امر نتیجه نمیشود که خطاب هیچ اهمیتی ندارد. نوشتن ممکن است در حفظ خاطره، صورتبندی سوگ یا روشنکردن جایگاه فرد غایب برای بازمانده نقش داشته باشد، بیآنکه فقدان را جبران کند. شعر کاتولوس و Nox را میتوان در همین فاصله خواند: عمل نوشتن ادامه مییابد، اما نباید آن را با احیای رابطهٔ پیشین اشتباه گرفت.
مدخلهای فرهنگ لغت بهتنهایی ثابت نمیکنند که کارسن همهٔ این ارتباطها را با قصدی واحد طراحی کرده است. خوانش دقیقتر آن است که این واژهها در کنار شعر کاتولوس و روایت مادر، امکان تفسیر مشترکی فراهم میکنند. اعتبار این تفسیر از انطباق سادهٔ معانی فرهنگ لغت حاصل نمیشود؛ از رابطهای میآید که میان کاربرد واژهها در شعر، مسئلهٔ خطاب به مرده و وضعیت ارتباط در روایت کتاب برقرار میشود.