جنگ بیپایان ایران و آمریکا؛ نه توافقی در کار است و نه ترک تخاصم / تنها راه خروج از جنگ توافق «کمتر در برابر کمتر» است
در حالی که ایران و آمریکا در بنبست مذاکراتی گرفتار شدهاند و هر دو طرف ادامه فشار را کمهزینهتر از پذیرش امتیازهای دشوار میدانند، علی واعظ و محمد آیتاللهی در گفتوگو با فارن افرز هشدار میدهند که این وضعیت نه به معنای ثبات است و نه نشانه پایان جنگ؛ تهران با تکیه بر توان موشکی، تنگه هرمز و شرکای منطقهای خود میکوشد هزینه رویارویی را برای واشینگتن افزایش دهد، اما خطر محاسبه اشتباه و گسترش درگیر
به گزارش سفیر ارجان، بنبست میان ایران و آمریکا وارد مرحلهای شده است که ادامه درگیری، با وجود هزینههای سنگین اقتصادی و نظامی، برای هر دو طرف کمهزینهتر از پذیرش امتیازهای دشوار به نظر میرسد. علی واعظ و محمد آیتاللهیتبار در گفتوگویی با نشریه فارن افرز، با بررسی چشمانداز مذاکرات، توان بازدارندگی ایران، آینده حضور نظامی آمریکا در منطقه و پیامدهای فشار اقتصادی، استدلال میکنند که وضعیت موجود نه لزوماً پایدار است و نه بهخودیخود به صلح منجر میشود.
علی واعظ، مدیر پروژه ایران در گروه بینالمللی بحران و محمد آیتاللهیتبار، دانشیار امور بینالملل در دانشگاه تگزاس A&M به کالبدشکافی ریشههای تداوم تخاصم، علل ناکامی در احیای تفاهمنامههای پیشین، تغییر ترتیبات امنیتی در خاورمیانه و چشمانداز آینده این منازعه پرداختند.
محور اصلی این گفتوگو، شکلگیری نوعی «جنگ بیپایان» است؛ وضعیتی که در آن ممکن است درگیری مستقیم برای مدتی متوقف شود، اما اختلافهای اساسی حلنشده باقی بمانند و دو طرف بار دیگر وارد چرخهای از تشدید تنش، حمله و تلافی شوند. در چنین شرایطی، ایران میکوشد با گسترش هزینههای رویارویی، آمریکا را از ادامه فشار منصرف کند؛ در مقابل، واشنگتن همچنان امیدوار است فشار نظامی و اقتصادی، تهران را به پذیرش امتیازهای بیشتر وادار کند.
بنبست مذاکرات؛ چرا تفاهم موقت هم دوام نیاورد؟
به روایت مطرحشده در گفتوگو، در حاشیه مجمع عمومی سازمان ملل در نیویورک تلاشهایی برای بازگرداندن ایران و آمریکا به میز مذاکره انجام شد. پیشنهاد ایران بر کوتاهتر کردن زمانبندی تفاهم پیشین متمرکز بود: تهران آمادگی داشت بهجای ۳۰ روز، ظرف هفت روز تنگه هرمز را باز کند؛ در مقابل، آمریکا باید در روزهای نخست توافق اقدامهایی برای کاهش فشار اقتصادی، رفع محاصره و پایان جنگ انجام میداد.
با این حال، این پیشنهاد از نگاه واشنگتن تفاوت اساسی با تفاهم پیشین نداشت؛ تفاهمی که به اعتقاد منتقدان آمریکایی، امتیازهای قابلتوجهی به ایران میداد. دولت ترامپ همچنین خواهان طرح امتیازهای هستهای از سوی ایران بود؛ موضوعی که تهران با آن مخالفت داشت، زیرا پذیرش تغییر شروط آمریکا را نشانه موفقیت سیاست فشار حداکثری واشنگتن میدانست.
در نتیجه، مذاکرات نیویورک بدون پیشرفت ملموس پایان یافت. مسئله فقط اختلاف بر سر زمان بازگشایی تنگه یا ترتیب اجرای تعهدات نبود؛ دو طرف درباره ماهیت توافق و هدف نهایی آن نیز برداشت یکسانی نداشتند.
تفاهم پیشین قرار بود بر بازگشایی مسیر کشتیرانی، توقف بمباران ایران از سوی آمریکا و حرکت به سمت مذاکرات هستهای متمرکز باشد و تعیین تکلیف مسائل اساسی، بهویژه آینده برنامه هستهای ایران، را به مراحل بعد موکول کند. اما حتی این چارچوب محدود نیز دوام نیاورد. فاصله زمانی میان دو ماه مذاکره برای رسیدن به تفاهم و کمی بیش از دو هفته تا فروپاشی آن، نشان میدهد که دستیابی به توافقی پایدار میان دو طرف تا چه اندازه دشوار است.
در چنین وضعیتی، احتمال دور تازهای از رویارویی همچنان مطرح است؛ چه در آستانه انتخابات میاندورهای آمریکا و چه پس از آن. نتیجه میتواند تکرار همان چرخهای باشد که در آن آتشبس یا تفاهمی موقت جای خود را به درگیری تازه میدهد، بیآنکه اختلافهای بنیادین حل شوند.
محمد آیتاللهیتبار: تهران معتقد است آمریکا به توافق پایبند نمیماند
محمد آیتاللهیتبار در توضیح احتمال تشدید تنش از سوی ایران، بر شکاف ادراکی دو طرف درباره تواناییها و اراده یکدیگر تأکید میکند. به گفته او، در واشنگتن این برداشت رواج دارد که ایران بهشدت تضعیف شده و ممکن است در هر لحظه با فروپاشی روبهرو شود. این ارزیابی، هرچند از نظر اقتصادی و نظامی بیپایه نیست، تمام ظرفیتهای ایران را در نظر نمیگیرد.
آیتاللهیتبار توضیح میدهد که ایران در نتیجه تحریمها و محاصره اقتصادی آسیب دیده و در جنگهای اخیر نیز خسارتهای نظامی سنگینی متحمل شده است؛ اما همچنان از توانمندیها، ابزارها و منابع قابلتوجهی برخوردار است. از نگاه او، انتظار طولانیمدت واشنگتن برای فروپاشی جمهوری اسلامی باعث شده است که انگیزه کافی برای رسیدن به توافقی پایدار وجود نداشته باشد.
از دیدگاه تهران، تا زمانی که این تصور در آمریکا تغییر نکند، توافقی که بتواند دوام بیاورد شکل نخواهد گرفت. ایران بر این باور است که اگر واشنگتن تصور کند حکومت ایران در آستانه سقوط قرار دارد، دلیلی نمیبیند که از خواستههای خود عقبنشینی کند.
آیتاللهیتبار همچنین به این برداشت اشاره میکند که هر دو طرف تصور میکنند گذشت زمان به سود آنهاست. با این حال، به اعتقاد او، ایران نگران است که ادامه وضعیت فعلی به یک محاصره طولانیمدت دیگر تبدیل شود؛ وضعیتی مشابه تحریمهایی که سالها اقتصاد کشور را تحت فشار قرار دادهاند.
از نگاه او، تهران ممکن است به این نتیجه رسیده باشد که باید پیش از آنکه آمریکا فرصت بیشتری برای جبران کمبود مهمات، تثبیت بازار انرژی یا یافتن مسیرهای جایگزین برای عبور از تنگه هرمز پیدا کند، معادله را تغییر دهد. افزون بر این، دولت بعدی آمریکا ممکن است کمتر از دولت ترامپ دچار اختلافهای داخلی باشد و بتواند ائتلاف مؤثرتری علیه ایران شکل دهد.
به همین دلیل، آیتاللهیتبار احتمال میدهد که تهران برای تغییر محاسبات واشنگتن به تشدید تنش روی بیاورد. ابزارهای احتمالی این راهبرد، به گفته او، میتواند استفاده از شرکای منطقهای، هدف قرار دادن مراکز داده و حتی کابلهای اینترنت باشد؛ موضوعی که به گفته او، پیشتر در برخی محافل محافظهکار ایرانی مطرح شده و محسن رضایی نیز به آن اشاره کرده است.
با این حال، آیتاللهیتبار میان ارزیابی کارشناسان و محاسبات واقعی تصمیمگیران تفاوت قائل است. ممکن است تحلیلگران به این نتیجه برسند که هیچیک از دو طرف قادر به شکست کامل دیگری نیست، اما رهبران ایران و آمریکا همچنان تصور کنند میتوانند آنقدر به طرف مقابل آسیب وارد کنند که او را به عقبنشینی وادار سازند.
آیا ایران میتواند آمریکا را از خاورمیانه بیرون براند؟
آیتاللهیتبار در ادامه، حمله به پایگاههای آمریکا در منطقه و حتی فراتر از آن را بخشی از تلاش ایران برای افزایش هزینه حضور نظامی واشنگتن میداند. از این منظر، خروج تجهیزات آمریکایی از برخی پایگاهها میتواند در تهران بهعنوان نشانهای از موفقیت این راهبرد تفسیر شود.
او توضیح میدهد که در جنگ دوازدهروزه و سپس در حملات ۲۸ فوریه، ایران به این نتیجه رسیده است که هدف حملات آمریکا و اسرائیل صرفاً تضعیف توان نظامی کشور نیست، بلکه رهبری سیاسی و مذهبی جمهوری اسلامی نیز هدف قرار گرفته است. از نگاه تهران، این رویارویی میتواند به تلاش برای نابودی نظام سیاسی ایران و تبدیل کشور به یک دولت شکستخورده منجر شود.
در چنین برداشتی، برخی ایدههایی که پیشتر در حاشیه فضای سیاسی ایران قرار داشتند، از جمله هدف قرار دادن پایگاههای آمریکا در اروپا، میتوانند به جریان اصلیتری تبدیل شوند. منطق این رویکرد، افزایش هزینه همکاری مستقیم یا غیرمستقیم کشورها با واشنگتن است.
با این حال، آیتاللهیتبار هشدار میدهد که این راهبرد خطرهای جدی دارد. حمله به پایگاههای آمریکا ممکن است در کوتاهمدت باعث عقبنشینی یا جابهجایی نیروها شود، اما در بلندمدت میتواند کشورهای منطقه را به ترمیم اختلافهای خود با واشنگتن و مشارکت بیشتر در ائتلافی علیه ایران سوق دهد.
علی واعظ: بیرون راندن آمریکا با آسیب زدن به پایگاهها یکسان نیست
علی واعظ درباره امکان اخراج کامل آمریکا از منطقه بدبینتر است. استدلال اصلی او این است که آسیب رساندن به پایگاههای آمریکایی و وادار کردن واشنگتن به تغییر آرایش نظامی، با حذف پایدار نفوذ آمریکا تفاوت دارد.
به گفته واعظ، حتی اگر آمریکا در جریان جنگ ناچار شود نیروها یا تجهیزات خود را از برخی پایگاهها خارج کند، این به معنای پایان توانایی آن برای اعمال قدرت در منطقه نیست. ایالات متحده برای حفظ قدرت نظامی خود الزاماً به حضور دائمی در بحرین، قطر یا پایگاههای اروپایی نیاز ندارد و میتواند از فواصل دور نیز حملات هوایی انجام دهد.
واعظ همچنین معتقد است که پس از پایان درگیری، آمریکا به احتمال زیاد همچنان بازیگر اصلی نظامی منطقه باقی خواهد ماند؛ هرچند اعتبار آن نزد متحدانش ممکن است آسیب دیده باشد. کشورهای منطقه احتمالاً به دنبال تنوع بخشیدن به روابط امنیتی خود خواهند رفت و ممکن است همکاری با ترکیه، پاکستان، اوکراین، چین یا روسیه را افزایش دهند، اما زیرساخت دفاعی کشورهای خلیج فارس همچنان تا حد زیادی به سامانههای آمریکایی وابسته خواهد بود.
او برای توضیح این محدودیت به عراق اشاره میکند؛ جایی که با وجود خروج بخشهایی از نیروهای آمریکایی، واشنگتن همچنان توانایی حفظ حضور نظامی و اعمال قدرت را دارد. از نظر واعظ، بنابراین، بیرون راندن آمریکا از منطقه بیش از آنکه هدفی کاملاً دستیافتنی باشد، مفهومی ایدئولوژیک است که حذف کامل نفوذ آمریکا را وعده میدهد، بیآنکه بتواند واقعیتهای نظامی و امنیتی منطقه را نادیده بگیرد.
از «عمق استراتژیک» تا «درهمتنیدگی استراتژیک»
بخش دیگری از گفتوگو به تغییر راهبرد امنیتی ایران اختصاص دارد. پیش از جنگ، تهران برای دور نگه داشتن درگیری از مرزهای خود به شبکهای از شرکای منطقهای متکی بود. این سیاست بر این فرض استوار بود که نفوذ ایران در کشورهایی مانند لبنان، سوریه، عراق و یمن، دشمنان را از حمله مستقیم به خاک ایران بازمیدارد؛ زیرا آنان باید هزینه واکنش شرکای ایران را نیز در محاسبات خود لحاظ میکردند.
در کنار این شبکه، موشکها و پهپادهای ایران، توانمندیهای نظامی متعارف و ظرفیت بالقوه هستهای، لایههای دیگر بازدارندگی را تشکیل میدادند. تنگه هرمز نیز بهعنوان اهرمی راهبردی برای اعمال فشار بر اقتصاد جهانی در نظر گرفته میشد.
با این حال، جنگ اخیر نشان داد که شبکه متحدان منطقهای نتوانسته است از حمله به خاک ایران جلوگیری کند. در مقابل، توان موشکی و پهپادی ایران در مرکز توجه قرار گرفته است. این تغییر، به معنای بیاهمیت شدن شرکای منطقهای نیست، بلکه میتواند به بازآرایی شبکه و تغییر وزن گروههای مختلف در محاسبات تهران منجر شود.
در این چارچوب، نقش نیروهای انصارالله در یمن برجستهتر شده است؛ بهویژه در شرایطی که حزبالله لبنان تضعیف شده و توانایی انصارالله برای تهدید کشتیرانی دریای سرخ و زیرساختهای انرژی عربستان اهمیت بیشتری پیدا کرده است.
اما این راهبرد تناقضی درونی دارد: ایران میخواهد به کشورهای منطقه نشان دهد که ناامنی ایران به ناامنی آنها منجر میشود؛ با این حال، اگر فشار بر همسایگان بیش از اندازه افزایش یابد، همان کشورها ممکن است برای مقابله با تهدیدها به آمریکا نزدیکتر شوند.
به این ترتیب، تهران با دو مسیر متفاوت روبهرو است: تشدید فشار برای افزایش هزینه رویارویی با ایران، یا نشان دادن آمادگی برای مصالحه و کاهش نگرانی همسایگان. نتیجه به این بستگی دارد که ایران چگونه میان این دو هدف تعادل برقرار کند.
نیروهای انصارالله و عربستان؛ بازدارندگی یا ایجاد ائتلاف علیه ایران؟
در بخش دیگری از بحث، حملات نیروهای انصارالله به عربستان سعودی بهعنوان نمونهای از این راهبرد بررسی میشود. از دیدگاه آیتاللهی، رهبران ایران و شرکایشان ممکن است خویشتنداری گذشته را نشانهای از ضعف تلقی کرده باشند و اکنون بکوشند همان فشاری را که خود تحمل کردهاند، به طرف مقابل منتقل کنند.
در این برداشت، اگر ایران با محاصره دریایی روبهرو شود، دیگران نیز ممکن است با چنین فشاری مواجه شوند؛ اگر صادرات نفت ایران مختل شود، امنیت صادرات نفت کشورهای دیگر هم تضمینشده نخواهد بود. حملات انصارالله به عربستان نیز میتواند در همین چارچوب تفسیر شود.
آیتاللهیتبار این رویکرد را تلاشی برای گسترش دامنه هزینههای درگیری میداند؛ راهبردی که در صورت ادامه، ممکن است از خلیج فارس و دریای سرخ فراتر برود و مسیرهای دیگری مانند کانال سوئز یا جبلالطارق را نیز در معرض تهدید قرار دهد.
با این حال، او بر خطر محاسبه اشتباه تأکید میکند. افزایش تدریجی فشار ممکن است از نگاه تهران راهی برای وادار کردن رقبا به عقبنشینی باشد، اما همین روند میتواند به گسترش جنگ و درگیر شدن بازیگران بیشتر بینجامد.