سیمین بهبهانی، شاعری که به‌جای مرثیه، مرهم می‌گذاشت

سیمین بهبهانی در اشعار «به شب که هر مرغ و ماهی» و «مردی که یک پا ندارد»، مادری را از عاطفه فردی به کنشی اخلاقی، اجتماعی و پرستارانه بدل می‌کند که با رنج جمعی رودررو می‌ایستد.

سیمین بهبهانی در اشعار «به شب که هر مرغ و ماهی» و «مردی که یک پا ندارد»، مادری را از عاطفه فردی به کنشی اخلاقی، اجتماعی و پرستارانه بدل می‌کند که با رنج جمعی رودررو می‌ایستد.

سفیر ارجان گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: در هیاهوی تاریخ‌نگاریِ رسمی که غالباً با اعداد، ارقام، اعلامیه‌های پیروزی و بخشنامه‌های خشک اداره می‌شود، این ادبیات است که بارِ سنگینِ حفظ حافظه عاطفی یک ملت را به دوش می‌کشد. در میان چهره‌های شعر معاصر فارسی، سیمین بهبهانی را باید یکی از دقیق‌ترین وقایع‌نگارانِ زخم‌های اجتماعی دانست. شاعری که از پنجره غزل-که بسیاری آن را تنها مناسبِ بیان عشق‌های فردی می‌پنداشتند-به تماشای بحران‌های بزرگ تاریخی ایران نشست.

در میان تمام تم‌های جاری در شعر سیمین، یک مفهوم پیوسته و ریشه‌دار حضور دارد که کمتر به آن پرداخته شده است: مادرانگی به مثابه اخلاق «مراقبت و پرستاری». اگر شعر جنگ و فاجعه بلایای طبیعی را به دو دسته تقسیم کنیم؛ یکی حماسه‌ساز و پرشور و دیگری سوگوار و مرثیه‌خوان، سیمین بهبهانی راه سومی را می‌گشاید: راهِ «مراقبت و روایت ایستادگی و با هم بودن». در نگاه او، مادر یا زنِ راوی، در برابر ویرانی تنها به گریه اکتفا نمی‌کند؛ او آستین بالا می‌زند، به خاک نزدیک می‌شود، زخم را لمس می‌کند و به رسمیت می‌شناسد، و سرانجام می‌کوشد مرهم بگذارد و زندگی را به جریان بیاندازد. بررسی دو شعر برجسته او-یکی درباره زلزله تیرماه ۱۳۶۹ رودبار و دیگری درباره جانباز جوانی در اردیبهشت ۱۳۶۶-نشان می‌دهد که چگونه عاطفه مادرانه در کارگاهی از درد، به کنشی اجتماعی و انسان‌دوستانه تبدیل می‌شود.

سوگ، خاک و تیمارداری؛ زلزله رودبار و مرهم‌گذاری مادرانه

تیرماه ۱۳۶۹، زمین زیر پای مردم گیلان لرزید و شهرهایی چون رودبار و منجیل به تلی از خاک تبدیل شدند. فاجعه چنان سهمگین بود که زبان از توصیف ابعاد آن قاصر می‌آمد. در این میان، سیمین بهبهانی با سرودن قطعه‌ای تکان‌دهنده، تصویر مادری را ثبت کرد که تمام هستی‌اش در زیر آوار مدفون شده است. شعر با فضایی وهمناک و تاریک آغاز می‌شود؛ شب است و همه‌چیز در خواب، اما مادری در ویرانه خود بیدار است:

به شب که هر مرغ و ماهی دو دیده بر هم نهاده زنی به ویرانۀ خویش چراغ ماتم نهاده

از آن دو دست حمایل به تلی از آجر و گل که گور فرزند او شد دو شاخه مریم نهاده

دو چشمۀ رایگانش روانه از دیدگانش ملامت آب راکد به چاه زمزم نهاده

تنش «اذا زلزلت» را به دیده تصویر کرده به لرزه، تفسیری از آن کلام محکم نهاده

به یاد فرزند، دستی به سنگ و خاکش کشیده برابر خود خیالی از او مجسم نهاده

به خاک صد بوسه داده به یاد آن تن که از خود نشان تسلیم جان را چنین مسلم نهاده

به خویش گوید که: یاری به لطف زخمش نبسته کسی نبوسیده چشمش، چو دیده بر هم نهاده

نه آب تربت به کامش رفیق یکدل چکانده، نه بار مرهم به زخمش طبیب محرم نهاده

سپس به تیمارداری به کار بیمار کوشد، فزون کند آن کمک‌ها که بخت از او کم نهاده

سحر که رفته‌ست از آنجا نگاه کن تا چه کرده: نوار بر سنگ بسته به خاک مرهم نهاده!

اگر به سیر حرکتی این شعر نگاه کنیم، با یک تراژدی کلاسیک مواجهیم که پایانی غیرمنتظره دارد. زنِ داغ‌دیده ابتدا تمام آیین‌های عزاداری را به‌جا می‌آورد؛ گل مریم می‌گذارد، اشک می‌ریزد و خاک را می‌بوسد. اما نقطه عطف شعر در بندهای پایانی رقم می‌خورد؛ جایی که او از عزای شخصی بیرون می‌آید و به «تیمارداری» روی می‌آورد.

اینجا دقیقاً همان نقطه‌ای است که مادرانگی از دایره بسته «فرزندِ خود» خارج می‌شود و به مفهومی انسانی و همگانی بدل می‌گردد. زنی که فرزندش را از دست داده، در زوایای تاریکِ اندوه گم نمی‌شود؛ بلکه به کارِ بیمار می‌پردازد تا کاستی‌های بخت را جبران کند. می‌توان این تغییر فاز را مسئولیتِ ترمیمی نامید؛ واکنشی به فروپاشی و سوگ که اجازه نمی‌دهد انسانیت و مهر مادری در زیر آوارهای غم یک بلای ناگزیر طبیعی مدفون بماند؛ پس کاری می‌کند و برمی‌خیزد.

خشم، کرامت و مادرانگی پرستاروار؛ مواجهه با جانباز جنگ

از فاجعه طبیعی رودبار که بگذریم، به زخم‌های سال‌های جنگ می‌رسیم. اردیبهشت ۱۳۶۶ است؛ شهرهای ایران با پیکرهای زخمیِ جوانانی روبه‌روست که از جبهه‌ها بازگشته‌اند. در این میان، سیمین بهبهانی با نگاه تیزبین شاعرانه و مادرانه اش، تصویری را برمی‌کشد که ادبیات رسمی غالباً از کنار آن با شعار می‌گذشت، جانباز جوانی که پای خود را از دست داده و با عصاهایی در دست و چهره ای محکم در کوچه راه می‌رود:

شلوار تا خورده دارد مردی که یک پا ندارد خشم است و آتش نگاهش یعنی تماشا ندارد

رخساره می‌تابم از او اما به چشمم نشسته بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد

چل سال رنجش پس از این بادا که چون من مبادا خود گرچه رنج است بودن «بادا مبادا» ندارد

با پای چالاک پیما دیدی چه دشوار رفتم؟ تا چون رود او که پایی چالاک پیما ندارد؟

تق‌تق‌کنان چوبدستش روی زمین می‌نهد مهر با آن که ثبت حضورش حاجت به امضا ندارد

لبخند مهرم به چشمش خاری شد و دشنه ای شد این خویگر با درشتی نرمی تمنا ندارد

بر چهرۀ سرد و خشکش پیدا خطوط ملال است یعنی که با کاهش تن جانی شکیبا ندارد

گویم که با مهربانی خواهم شکیبایی از او پندش دهم مادرانه گیرم که پروا ندارد

رو می‌کنم سوی او باز تا گفت‌وگویی کنم ساز رفته‌ست و خالی‌ست جایش مردی که یک پا ندارد...

این شعر، برخلاف تصویر کلیشه‌ای از جانبازان، تصویری واقع‌گرایانه، تلخ و عمیقاً روان‌شناختی ارائه می‌دهد. راوی زن، با نیتی پاک و از سرِ عواطف مادرانه می‌خواهد به جوان نزدیک شود، او را پند دهد و با لبخند، مرهمی بر دلش بگذارد. اما با سد محکمی روبه‌رو می‌شود: خشم و کرامتِ جریحه‌دارشده از ترحم جوانی مغرور و بازگشته از جنگ.

جوان نمی‌خواهد «تماشا» شود. او نگاه ترحم‌آمیز را پس می‌زند و لبخند را به چشمش چون خاری و دشنه‌ای می‌بیند. زیبایی این شعر در این است که سیمین بهبهانی از نشان دادن شکستِ این تلاش عاطفی ابایی ندارد. راوی برمی‌گردد تا دوباره گفت‌وگو را آغاز کند، اما می‌بیند که مرد رفته است و تنها جای خالی او باقی مانده است. این ناکامی، یادآوری می‌کند که پرستاری و مرهم‌گذاری همیشه با آغوش باز پذیرفته نمی‌شود؛ گاهی رنج چنان عمیق و پر از خشم است که حق دارد از هرگونه ترحم بیرونی فاصله بگیرد. احترام به این فاصله، خودش سطحِ بالایی از درکِ اخلاقی است.

سنتِ پرستاری در شعر سیمین؛ از تنهایی تا همبستگی اجتماعی

با کنار هم گذاشتن این دو شعر و البته اشعاری چون «گردن آویز» و «دوباره می‌سازمت وطن»، خط سیر فکری سیمین بهبهانی در مواجهه با تراژدی‌های ملی آشکارتر می‌شود. در هر دو اثر، عنصر «زن» در مرکز صحنه قرار دارد، اما نه به عنوان عنصری تزیینی یا منفعل، بلکه به عنوان «عامل ترمیم و روایت».

در رودبار، زنِ داغ‌دیده از مرز اشک عبور می‌کند و دست به کارِ تیمارداری می‌شود. او به دادِ آسیب‌دیدگان می‌رسد تا بختِ ازدست‌رفته را جبران کند. در تهران یا هر شهر جنگ‌زدۀ دیگر، راوی زن می‌کوشد با کلام و لبخند، التیام‌بخشِ روحِ خسته و خشمگینِ یک جانباز جوان پرغرور و پرشور باشد؛ و حتی وقتی ناکام می‌ماند، حقِ خشم را برای او به رسمیت می‌شناسد.

در هر دو حالت، شعر سیمین از دایره شعر شخصی خارج می‌شود و به بیانیه‌ای در باب اخلاق مراقبت بدل می‌گردد. در جامعه‌ای که زیر ضربِ سهمگینِ حوادث (چه طبیعی چون زلزله و چه انسانی چون جنگ) قرار دارد، آنچه بندهای اجتماع را حفظ می‌کند نه شعارهای کلان، که همین رشته‌های نازکِ توجه، پرستاری، مراقبت و همزیستی با رنج دیگری است.

در یک جهان فرهنگی و در بستر زیست فرهنگی، انسان وظیفه دارد فراتر از تیترهای روزمره برود و ریشه‌های فکری پدیده‌ها را واکاوی کند. بازخوانی مادرانگی و پرستاری در شعر سیمین بهبهانی به ما نشان می‌دهد که پدیده های سهمگین ملی فقط آمار کشته‌ها و تخریب‌ها نیست؛ فاجعه، تک‌تک انسان‌هایی هستند که با تنهایی، نقص عضو، از دست دادن عزیزان و فرسایش روحی دست‌وپنجه نرم می‌کنند.

در این جهانِ پر از آشوب و زخم، پاسخ سیمین بهبهانی نه بی‌تفاوتی است و نه حماسه‌سراییِ توخالی؛ پاسخ برآمده از زنانگیِ او ایستادن در کنار زخم است. چه آنجا که مادری بر سنگ مزار فرزند مرهم می‌بندد، و چه آنجا که زنی با حسرت به جای خالیِ جانبازی خشمگین نگاه می‌کند، پیام یکی است: انسانِ زخمی را نباید تنها گذاشت. شعر سیمین در این معنا، اتاقِ اورژانسی است که در آن وجدان بیدار جامعه بار دیگر احیا می‌شود و به ما یادآوری می‌کند که پرستاری و مراقبت از دیگری، شجاعانه‌ترین شکلِ انسان بودن است.