ترامپ در حال نابودی مزیت ژئوپلیتیک آمریکا است / هزینههای راهبردی تقابل با کانادا و مکزیک
سیاست تقابلی ترامپ علیه کانادا و مکزیک، مهمترین مزیت ژئوپلیتیکی آمریکا یعنی یکپارچگی و قدرت آمریکای شمالی را تضعیف کرده و منافع امنیتی و اقتصادی واشنگتن را به خطر میاندازد. پست ترامپ در حال نابودی مزیت ژئوپلیتیک آمریکا است / هزینههای راهبردی تقابل با کانادا و مکزیک اولین بار در سفیر ارجان ظاهر شد.
به گزارش سفیر ارجان ، رابرت بی. زولیک، نماینده، معاون پیشین وزیر خارجه آمریکا از سال ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۶ با انتشار یادداشتی در فارن افرز نوشت: حمله دولت ترامپ به کانادا و مکزیک، پایههای قدرت جهانی ایالات متحده را متزلزل میکند. روابط دوستانه با همسایگان، امنیت را تقویت ، منافع اقتصادی مشترک را افزایش و مقابله با چالشهای فراملی را آسانتر میسازد. همسایگان ضعیف، مشکلات را صادر میکنند.
امروز بسیاری از کاناداییها تعرفههای سنگین دونالد ترامپ، رییسجمهور آمریکا، و تحقیر کشورشان از طریق مطرح کردن ایده تبدیل کانادا به «ایالت پنجاهویکم» را حملهای علیه اقتصاد و استقلال ملی خود میدانند. در مکزیک نیز فشارهای اقتصادی ترامپ و تهدیدهای او درباره مداخله نظامی، نگرانیهای تاریخی عمیقی درباره هژمونی آمریکا در منطقه را دوباره زنده کرده است.
شراکت آمریکای شمالی طی چند نسل شکل گرفته است. در قرن نوزدهم، سیاست خارجی آمریکا عمدتا بر همین قاره متمرکز بود؛ جایی که این کشور برای کسب برتری با فرانسه، مکزیک، روسیه، اسپانیا، بریتانیا و جوامع بومی رقابت میکرد.
با تبدیل شدن ایالات متحده به یک قدرت جهانی در قرن بیستم، راهبردپردازان آمریکایی روابط آمریکای شمالی را امری بدیهی تلقی کردند. واشنگتن توجه خود را به اروپا، منطقه آسیا-اقیانوسیه و خاورمیانه معطوف کرد.
با این حال، از سالهای پایانی جنگ سرد، روسایجمهور آمریکا بار دیگر ضرورت سرمایهگذاری در آمریکای شمالی را درک کردند. رونالد ریگان زمانی وقتی در سال ۱۹۷۹ کارزار انتخاباتی ریاستجمهوری را آغاز کرد، منطق راهبردی اش را بهروشنی بیان کرد: «کلید امنیت آینده ما ممکن است در این حقیقت نهفته باشد که کانادا و مکزیک هر دو بسیار قدرتمندتر از امروز شوند. زمان آن رسیده که دست از رفتار با نزدیکترین همسایگانمان بهعنوان بیگانگان برداریم».
ژئوپلیتیک با جغرافیا آغاز میشود و جغرافیای ایالات متحده مزیتی عظیم نسبت به دیگر قدرتهای بزرگ جهان در اختیار این کشور قرار داده است.
چین و روسیه هرکدام باید روابط خود را با ۱۴ همسایه مدیریت کنند؛ همسایگانی که بسیاری از آنها روابط دوستانهای ندارند یا از تاریخ درگیریهای گذشته ناراضی هستند. هند نیز باید با شش همسایه، از جمله یک رقیب هستهای، تعامل کند.
دسترسی هر سه قدرت به آبهای آزاد جهان نیز به عبور از گلوگاههای دریایی وابسته است. در مقابل، آمریکا دارای دو همسایه باثبات است که تهدیدی نمی باشند و همزمان در دو اقیانوس پهناور امکان کشتیرانی آزاد دارد.
از همین رو همکاری نزدیک با کانادا و مکزیک، امنیت داخلی آمریکا را تقویت میکند، سرمایهگذاری را جذب، نوآوری را افزایش میدهد، بازاری عظیم سرشار از منابع و نیروی انسانی ایجاد و به هر سه کشور کمک میکند با شبکههای جنایتکار، مهاجرت غیرقانونی و تهدیدهای مربوط به هوای پاک، آب و حیاتوحش مقابله کند.
با این حال، رفتارهای ترامپ، شرکای طبیعی آمریکا را از این کشور دور میکند. رییسجمهور آمریکا در حال نابود کردن دارایی ژئوپلیتیک ارزشمند است: یک پایگاه قارهای قدرتمند که واشنگتن از طریق آن قدرت جهانی خود را اعمال میکند.
ویلیام سیوارد، وزیر خارجه آمریکا از سال ۱۸۶۱ تا ۱۸۶۹، نخستین کسی بود که دریافت روابط خوب با همسایگان ایالات متحده میتواند نفوذ جهانی این کشور را افزایش دهد. او معتقد بود «کنترل این قاره به معنای داشتن منافع تعیینکننده در جهان است».
هنگامی که سیوارد در سال ۱۸۶۷ در حال مذاکره برای خرید آلاسکا از روسیه بود، اشاره کرد که آلاسکا و جزایر آلوتین «دستی دوستانه به سوی آسیا دراز میکنند». او همچنین تلاش کرد گرینلند، ایسلند، جزایر هاوایی و برخی جزایر کارائیب را خریداری کند، زیرا امیدوار بود این خریدها به تامین امنیت مسیرهای دریایی ایالات متحده کمک کند.
با این حال، سیوارد دریافت که آمریکا میتواند قدرت خود را نه فقط از طریق گسترش قلمرو، بلکه با تقویت پیوندهای اقتصادی نیز افزایش دهد. او از فتوحات امپریالیستی اروپا در سرزمینهای دیگر بیزار بود. همچنین با جنگ آمریکا و مکزیک در سالهای ۱۸۴۶ تا ۱۸۴۸ مخالفت کرد.
پس از پایان جنگ داخلی آمریکا در سال ۱۸۶۵، سیوارد مانع از آن شد که ژنرالهای آمریکایی، اولیسس گرانت و فیلیپ شریدان، برای سرنگونی ماکسیمیلیان هابسبورگ ــ آرشیدوک اتریشی که فرانسویها بهعنوان امپراتور مکزیک منصوب کرده بودند ــ به مکزیک حمله کنند.
به باورش حمله نظامی موجب تحریک خصومت مکزیکیها خواهد شد و مردم مکزیک خودشان میتوانند این حاکم تحمیلی را برکنار کنند؛ اتفاقی که در سال ۱۸۶۷ رخ داد.
سیوارد همچنین با همسایه شمالی آمریکا نیز از مسیر دیپلماسی تعامل کرد. در سال ۱۸۶۷، دولت بریتانیا مستعمرات خود در آمریکای شمالی را متحد کرد و کنفدراسیون کانادا را تشکیل داد؛ اقدامی که بخشی از هدف آن جلوگیری از حمله احتمالی واشنگتن به کانادا در واکنش به حمایت لندن از کنفدراسیون جنوبیها در جنگ داخلی آمریکا بود.
سیوارد در پاسخ، مسیر مسالمتآمیز داوری را برای حل اختلافات باقیمانده از جنگ با بریتانیا انتخاب کرد.
سیوارد تصور میکرد اتحادیهای در آمریکای شمالی باید بر پایه انتخاب آزاد کشورها شکل گیرد، نه اجبار یا فتح نظامی. او به قدرت جذابیت آمریکا باور داشت. از نظر او، تجارت میتوانست «خدای جدید مرزها» باشد؛ نیرویی که مرزها را بازتعریف و کشورها را به یکدیگر نزدیک کند.
ارنست پائولینو، زندگینامهنویس سیوارد، این دیدگاه را «قانون جاذبه امپراتوری سیوارد» نامیده است.
اما چشمانداز سیوارد در دهههای بعد کمرنگ شد؛ زیرا آمریکاییها توجه خود را به سمت غرب معطوف کردند و اهمیت روابط با همسایگان شمالی و جنوبی خود را کمتر مورد توجه قرار دادند.
در آغاز قرن بیستم، ایالات متحده هماهنگی قارهای را امری تضمینشده تلقی میکرد. انقلاب مکزیک در سال ۱۹۱۰ این احساس امنیت را از بین برد.
در دههای از درگیریهای خشونتآمیز که پس از آن شکل گرفت، حملات به شهرهای مرزی آمریکا و مصادره اموال آمریکاییان توسط انقلابیون و گروههای مسلح، واشنگتن را وادار کرد دو عملیات نظامی در داخل مکزیک انجام شود.
آمریکا بهسختی مانع از گرفتار شدن در جنگ فرسایشی مکزیک شد. شعار انتخاباتی وودرو ویلسون در سال ۱۹۱۶ با عنوان «او ما را از جنگ دور نگه داشت»، نهتنها به اروپا، بلکه به بحران مکزیک نیز اشاره داشت.
با این حال، بیثباتی در همسایگی آمریکا، این کشور را آسیبپذیر کرد. در سال ۱۹۱۷، امپراتوری آلمان پیشنهادی محرمانه برای اتحاد با دولت جدید مکزیک ارائه کرد؛ پیامی که توسط بریتانیا رهگیری شد.
بر اساس این پیشنهاد، در صورت ورود آمریکا به جنگ جهانی اول اگر مکزیک در کنار آلمان قرار میگرفت، برلین به این کشور برای بازپسگیری آریزونا، نیومکزیکو و تگزاس کمک میکرد.
ایالات متحده توانست روابط خود را با دولت اقتدارگرای تکحزبی که در دهه ۱۹۲۰ کنترل مکزیک را در دست گرفت، تثبیت کند. همانطور که پاملا استار، دانشمند علوم سیاسی، توضیح داده، واشنگتن استقلال همسایه جنوبی خود را پذیرفت، اما «در چارچوب محدودیتهایی».
تا زمانی که مکزیک امنیت آمریکا را تهدید نمیکرد، ایالات متحده در امور داخلی این کشور مداخله نمیکرد. ثبات مکزیک از به چالش کشیدن دموکراسی ضعیف، ملیگرایی حساس و اقتصاد بسته آن اهمیت بیشتری داشت.
این توافق حدود ۵۰ سال دوام آورد؛ دورهای که طی آن دو کشور راههایی برای همکاری پیدا کردند. برای نمونه، بین سالهای ۱۹۴۲ تا ۱۹۶۴، براساس برنامه «براسرو» آمریکا حدود ۴.۶ میلیون مجوز کار موقت به شهروندان مکزیکی ارائه و بدینگونه کمبود نیروی کار در بخشهای کشاورزی، راهآهن و دیگر صنایع را جبران کرد.
قرن بیستم همچنین شاهد تبدیل شدن کانادا از یک قلمرو وابسته به بریتانیا به یک شریک مستقل و متحد آمریکای شمالی بود.
در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، آمریکا و کانادا پلها و تونلهایی ساختند تا مبادلات اقتصادی میان دو کشور افزایش یابد. کوردل هال، وزیر خارجه آمریکا، در سالهای ۱۹۳۵ و ۱۹۳۸ توافقهای مهم تجارت متقابل با کانادا را به سرانجام رساند.
پس از جنگ جهانی دوم، کاناداییها در کنار نیروهای آمریکایی در جنگ کره جنگیدند و با قدرت از ایجاد ناتو، توافق عمومی تعرفه و تجارت (گات)، سازمان ملل متحد و دیگر نهادهایی که نظم پس از جنگ را شکل دادند، حمایت کردند.
در دهه ۱۹۵۰، آمریکا و کانادا آبراه سنتلورنس را ساختند. دو کشور همچنین یک سامانه گسترده راداری برای نظارت بر حملات احتمالی موشکی از مسیر قطب شمال ایجاد کردند. در سال ۱۹۶۵ نیز توافقی برای ایجاد بازار یکپارچه و بدون تعرفه خودرو امضا کردند.
پیوندهایی که دو کشور را متصل میکند
روند ادغام آمریکای شمالی در دوران ریاستجمهوری رونالد ریگان سرعت گرفت.ارتباط نزدیک ریگان با نخستوزیر کانادا، برایان مالرونی، باعث شد مالرونی در سال ۱۹۸۵ پیشنهاد یک توافق گسترده تجارت آزاد را مطرح کند.
این تصمیم برای مالرونی ریسک بزرگی بود؛ زیرا کاناداییها نگران وابستگی اقتصادی یا سلطه آمریکا بودند، اما همزمان خواهان ایجاد قواعدی بودند که رفتارهای تجاری آمریکا را کنترل و سرمایهگذاری را تشویق کند.
دو کشور در سال ۱۹۸۷ به توافق رسیدند و کنگره آمریکا نیز سال بعد آن را تصویب کرد. انتخابات کانادا در سال ۱۹۸۸ عملا به همهپرسی درباره این توافق تبدیل شد؛ همهپرسیای که مالرونی در آن پیروز شد.
کارلوس سالیناس، که در همان سال ریاستجمهوری مکزیک را بر عهده گرفت، دریافت که توافقی مشابه میتواند اقتصاد کشورش را باز کند و سرمایهگذاری جذب کند.
مکزیک با بحرانهای بدهی، کاهش درآمدهای انرژی و فروپاشی مدل اقتصادی مبتنی بر دولتمحوری و انحصار حزبی چند دههای روبهرو بود؛ مدلی که اقتصادی متمرکز و بسته ایجاد کرده بود.
سالیناس برای خروج از رکود و پیشبرد اصلاحات، در سال ۱۹۹۰ گام جسورانهای برداشت و پیشنهاد توافق تجارت آزاد را به جورج اچ. دبلیو. بوش، رییسجمهور آمریکا، ارائه کرد.
کانادا در سال ۱۹۹۱ به مذاکرات پیوست و سه کشور در سال ۱۹۹۲ توافق تجارت آزاد آمریکای شمالی (NAFTA) را امضا کردند.