وقتی ریشهها به هم میرسند؛ قرار در «جانفدایان ایران»
صبح که از راه میرسد، زندگی در کوچههای یاسوج با صدای باز شدن مغازهها، رفتوآمد دانشآموزان و سلام همسایهها آغاز میشود. پیرمردی کرکره مغازهاش را بالا میکشد، مادری دست فرزندش را میگیرد و کارگری راهی محل کار میشود؛ هر کدام دغدغهای دارند، اما همه به یک چیز دل بستهاند: آرامش خانه و امنیت فردا.
صبح که از راه میرسد، زندگی در کوچههای یاسوج با صدای باز شدن مغازهها، رفتوآمد دانشآموزان و سلام همسایهها آغاز میشود. پیرمردی کرکره مغازهاش را بالا میکشد، مادری دست فرزندش را میگیرد و کارگری راهی محل کار میشود؛ هر کدام دغدغهای دارند، اما همه به یک چیز دل بستهاند: آرامش خانه و امنیت فردا.