قطعات پازل تازه جنگ با ایران/ آیا آمریکا از جنگ با ایران عقب نشسته است؟
به نظر میرسد بازی بزرگ فریب در جنگ تحمیلی آمریکا و اسرائیل علیه ایران آغاز شده است؛ بازیای که اگر واقعاً در حال اجرا باشد، هدفش نه لزوماً نمایش قدرت، بلکه برعکس، ایجاد تصویری از کاهش تهدید، منحرف کردن نگاه مدافعان ایران از آرایش واقعی دشمن، حفظ منافع انتخاباتی دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو و در نهایت وارد کردن ضربهای باشد که طرف مقابل انتظارش را ندارد.
به گزارش تابناک، البته این یک فرضیه تحلیلی است، نه ادعای دسترسی به اطلاعات محرمانه. آنچه در اختیار داریم مجموعهای از نشانههای آشکار، اخبار نظامی، اظهارنظرهای سیاسی و تحولات میدانی است؛ نشانههایی که وقتی کنار یکدیگر قرار میگیرند، پرسش مهمی را پیش میکشند: آیا کاهش ظاهری فشار نظامی آمریکا واقعاً به معنای کاهش احتمال جنگ است یا میتواند بخشی از یک بازآرایی و عملیات فریب باشد؟
ماجرا از چند خبر مهم آغاز میشود.
ناو هواپیمابر «یواساس جورج اچ. دبلیو. بوش» که از ماه مارس در منطقه حضور داشت، به همراه ناوشکن موشکانداز «یواساس دلبرت دی. بلک» از منطقه درگیری در خاورمیانه خارج شده و چهارم اکتبر در پوکت تایلند پهلو گرفته است. این جابهجایی باعث شده در حال حاضر «یواساس جورج واشنگتن» تنها ناو هواپیمابر آمریکایی حاضر در منطقه عملیاتی مرتبط با جنگ ایران باشد. با این حال، همزمان «یواساس تئودور روزولت» از سندیگو حرکت کرده و انتظار میرود به منطقه خاورمیانه برسد؛ بنابراین خروج «جورج اچ. دبلیو. بوش» را نمیتوان بهتنهایی نشانه عقبنشینی آمریکا دانست.
در مورد بمبافکنهای B-۱B نیز تصویر مشابهی شکل گرفته است.
تمام بمبافکنهای B-۱B آمریکا از پایگاه RAF Fairford در بریتانیا خارج شدهاند؛ پایگاهی که یکی از نقاط مهم استقرار بمبافکنهای سنگین آمریکا در اروپا و محل استفاده این هواپیماها در عملیات علیه ایران بوده است. این خروج پس از افزایش نگرانیهای امنیتی در اطراف پایگاه صورت گرفت و مقامهای آمریکایی آن را با تهدید احتمالی علیه این پایگاه مرتبط دانستهاند. ایران هرگونه ارتباط با این ماجرا را رد کرده است.
در نگاه اول، این خبر نیز میتواند بهعنوان نشانهای از کاهش توان تهاجمی آمریکا در منطقه تفسیر شود؛ اما این برداشت یک اشکال مهم دارد. خروج B-۱ها از فیرفورد به معنای خارج شدن آنها از چرخه عملیات نیست. فرماندهی اروپایی آمریکا تأکید کرده است که بمبافکنهای آمریکایی، از جمله B-۱، B-۲ و B-۵۲، قابلیت انجام مأموریت از خاک آمریکا و نقاط دیگر جهان را دارند. بنابراین، این جابهجایی بیشتر از آنکه بهتنهایی نشانه کاهش قدرت ضربتی آمریکا باشد، میتواند نشانه تغییر محل استقرار و آرایش عملیاتی باشد.
در همین حال، درباره حوادث نفتکشها در خلیج فارس و تنگه هرمز نیز تصویری متناقض وجود دارد. برخلاف این تصور که سطح حوادث دریایی کاهش یافته، گزارش تازه رویترز میگوید هفته منتهی به پنجم اکتبر، با دستکم ۱۲ مورد حمله، تلاش برای حمله یا مزاحمت علیه نفتکشها و کشتیهای حامل انرژی، بالاترین میزان حوادث ثبتشده از آغاز جنگ در فوریه بوده است.
پس اگر از کنار هم گذاشتن اخبار مربوط به ناوها و بمبافکنها به این نتیجه برسیم که «آمریکا در حال عقبنشینی است»، دادههای هرمز با این تصویر کاملاً سازگار نیست.
اینجاست که ماجرا پیچیدهتر میشود.
پس از بینتیجه ماندن تلاشهای میانجیگرانه و در شرایطی که بسیاری انتظار داشتند بار دیگر سطح درگیری میان ایران و آمریکا افزایش یابد، نشانههایی از جابهجایی نیروها و تغییر آرایش نظامی آمریکا منتشر شده است. در ظاهر، این تحولات میتوانند احتمال آغاز یک درگیری گسترده جدید را کاهش دهند.
اما از سوی اسرائیل پیام دیگری شنیده میشود.
بنیامین نتانیاهو همچنان بر آمادگی اسرائیل برای ازسرگیری رویارویی با ایران، چه با مشارکت آمریکا و چه بهصورت مستقل، تأکید میکند. در همین فضای انتخاباتی، او همچنین گفته است: «به شما قول میدهم، ایران پیش از انتخابات به ما حمله خواهد کرد.»
خروج B-۱ها از فیرفورد به معنای خارج شدن آنها از چرخه عملیات نیست. فرماندهی اروپایی آمریکا تأکید کرده است که بمبافکنهای آمریکایی، از جمله B-۱، B-۲ و B-۵۲، قابلیت انجام مأموریت از خاک آمریکا و نقاط دیگر جهان را دارند.
همزمان، تحلیل امیت سگال، روزنامهنگار و تحلیلگر سیاسی اسرائیلی، توجه زیادی جلب کرده است. سگال در تحلیل چهارم اکتبر خود فاصله میان انتخابات اسرائیل در ۲۷ اکتبر و انتخابات میاندورهای آمریکا در سوم نوامبر را یک بازه زمانی فوقالعاده حساس میداند.
اگر درگیری پیش از ۲۷ اکتبر شدت بگیرد، مسئله امنیت میتواند به موضوع غالب انتخابات اسرائیل تبدیل شود و به نتانیاهو کمک کند؛ در آمریکا نیز افزایش قیمت انرژی و پیامدهای اقتصادی جنگ میتواند هزینه سیاسی برای دولت ترامپ ایجاد کند.
اگر ایران تا پس از سوم نوامبر صبر کند، از منظر این تحلیل، از وارد کردن هزینه انتخاباتی مستقیم به ترامپ خودداری کرده است.
اما فاصله میان ۲۷ اکتبر تا سوم نوامبر، تنها یک هفته است؛ هفتهای که از نگاه سگال، تهران در آن میتواند ــ دستکم از نظر محاسبه سیاسی ــ وارد یک درگیری شود بدون آنکه این اقدام مستقیماً به نفع یکی از دو رهبر در آستانه انتخابات تمام شود.
سگال همین فاصله را «خطرناکترین هفته سال ۲۰۲۶» توصیف کرده است.
این تحلیل به خودی خود اثبات نمیکند که جنگ در راه است. اما یک نکته بسیار مهم را روشن میکند: تقویم انتخاباتی آمریکا و اسرائیل اکنون به بخشی از محاسبات امنیتی جنگ تبدیل شده است.
و درست در چنین فضایی، خبر دیگری منتشر میشود که اگرچه ارتباط مستقیم آن با ایران اثبات نشده، از نظر راهبردی قابل توجه است.
در ۳۰ سپتامبر، سازمان ملی امنیت هستهای آمریکا اعلام کرد که یک آزمایش زیرزمینی با مواد منفجره شیمیایی و بدون استفاده از انفجار هستهای در سایت امنیت ملی نوادا انجام داده است. هدف اعلامشده، افزایش توانایی آمریکا برای شناسایی انفجارهای هستهای کمتوان و بهویژه انفجارهایی بود که بهصورت «جداشده» یا decoupled انجام شوند و در نتیجه سیگنال لرزهای ضعیفتری تولید کنند. دادههای این آزمایش قرار است برای اعتبارسنجی مدلهای علمی و بهبود الگوریتمهای شناسایی انفجارهای هستهای استفاده شود.
این خبر البته یک نکته مهم دارد که نباید از آن عبور کرد.
هیچ سند علنی معتبری وجود ندارد که این آزمایش را مستقیماً به برنامه حمله به ایران مرتبط کند.
هدف اعلامشده آمریکا، آزمایش و ارتقای سامانههای شناسایی انفجارهای هستهای است و این نوع تحقیقات سابقه چندساله دارد؛ بنابراین تبدیل این خبر به «مدرک تمرین حمله به ایران» از نظر تحلیلی قابل دفاع نیست.
اما پرسش دیگری همچنان باقی میماند:
چرا باید در همین مقطع، این مجموعه از تحولات نظامی، امنیتی، اطلاعاتی و سیاسی را کنار یکدیگر قرار دهیم؟
اینجاست که فرضیه «بازی بزرگ فریب» مطرح میشود.
چرا احتمال فریب را نباید نادیده گرفت؟
نخست، یک اصل ساده در جنگ وجود دارد: دشمن الزاماً روش قبلی خود را تکرار نمیکند.
اگر دو موج قبلی درگیری با الگوهای متفاوت آغاز شده باشند، انتظار اینکه موج بعدی نیز دقیقاً با همان نشانهها قابل تشخیص باشد، میتواند خود یک خطای محاسباتی باشد.
در جنگ اطلاعاتی، گاهی خطرناکترین اشتباه این است که طرف مقابل را از روی الگوی عملیات قبلیاش پیشبینی کنیم.
دوم، خودِ تصور کاهش توان نظامی آمریکا میتواند بخشی از اثر روانی یک آرایش نظامی باشد.
اگر خروج یک ناو، بازگشت بمبافکنها یا کاهش برخی فعالیتهای آشکار نظامی باعث شود این تصور در ذهن تصمیمگیران شکل بگیرد که «احتمال حمله کاهش یافته است»، ممکن است سطح آمادگی نیز ناخواسته کاهش پیدا کند.
البته همینجا باید احتیاط کرد. خروج B-۱ها از فیرفورد نشان نمیدهد توان ضربتی آمریکا از بین رفته است و خروج «جورج اچ. دبلیو. بوش» نیز با حرکت «تئودور روزولت» به سمت منطقه همزمان شده است؛ بنابراین مسئله نه «عقبنشینی آمریکا» بلکه چگونگی آرایش مجدد توان آمریکا است.
سوم، توان پاسخ متقابل ایران همچنان یکی از عوامل تعیینکننده در محاسبات جنگ است.
اگر درگیریهای قبلی یک درس روشن داشته باشند، این است که جنگ برای آمریکا و اسرائیل فقط به توان ضربه زدن به داخل ایران محدود نمیشود؛ بلکه هزینه پاسخ ایران علیه منافع، پایگاهها و مسیرهای حیاتی انرژی در منطقه نیز باید در محاسبات آنها وارد شود.
وقتی حوادث دریایی در هرمز همچنان ادامه دارد و حتی طبق گزارشهای تازه به بالاترین سطح هفتگی از آغاز جنگ رسیده است، نمیتوان این متغیر را از معادله کنار گذاشت.
به همین دلیل، اگر آمریکا و اسرائیل قصد آغاز عملیات گسترده دیگری را داشته باشند، مسئله فقط تعداد ناوها و هواپیماهای موجود در منطقه نیست. مسئله مهمتر این است که آیا آنها میتوانند توان پاسخ متقابل ایران را به اندازهای کاهش دهند که هزینههای جنگ برایشان قابل کنترل باشد یا خیر.
«ضربه کاری» چگونه میتواند متفاوت باشد؟
اینجاست که سناریوی مورد نظر این تحلیل شکل میگیرد.