عمو پورنگ و بغضی که بوی دلتنگی مادر میداد
او تنها یک مجری برنامههای کودک نیست. بخشی از سالهای دور زندگی است. صدایی آشنا که روزگاری از قاب تلویزیون به خانهها میآمد و با شوخیها، لبخندها و شیطنتهایش، لحظههایی شیرین برای کودکان و خانوادهها میساخت. اما پشت آن چهره همیشه خندان، انسانی ایستاده است که مانند همه ما، دلتنگ میشود، دلش میشکند و گاهی در برابر سنگینی یک خاطره، توان ادامه دادن نقش همیشگی را از دست میدهد.
سفیر ارجان؛ امیر صدرا صیام- گاهی یک بغض، از هزاران جمله گویاتر است؛ بغضی که بیخبر از راه میرسد، پشت پلکها مینشیند، راه نفس را تنگ میکند و سرانجام، تمام دیوارهایی را که آدمی برای پنهان کردن دلتنگیهایش ساخته است، فرو میریزد.
بغض داریوش فرضیایی، همان عمو پورنگ آشنای سالهای کودکی، در این مراسم، از جنس همین بغضها بود؛ بغضی که وقتی شکست، تنها اندوه یک هنرمند را آشکار نکرد، بلکه دریچهای به سوی خاطرات، دلتنگیها و جای خالی کسی گشود که حضورش با هیچ غیبتی از ذهن و دل پاک نمیشود: مادر.
برای بسیاری از مخاطبان، عمو پورنگ فقط یک مجری برنامههای کودک نیست. او بخشی از سالهای دور زندگی است. صدایی آشنا که روزگاری از قاب تلویزیون به خانهها میآمد و با شوخیها، لبخندها و شیطنتهایش، لحظههایی شیرین برای کودکان و خانوادهها میساخت. اما پشت آن چهره همیشه خندان، انسانی ایستاده است که مانند همه ما، دلتنگ میشود، دلش میشکند و گاهی در برابر سنگینی یک خاطره، توان ادامه دادن نقش همیشگیاش را از دست میدهد.
شاید به همین دلیل بود که شکستن بغض او در این مراسم، برای بسیاری معنایی فراتر از یک لحظه احساسی داشت. کسانی که سالها او را در حال خنداندن کودکان دیده بودند، این بار با چهرهای روبهرو شدند که در آن، خبری از شادی همیشگی نبود. انگار برای لحظاتی، عمو پورنگ از قاب تلویزیون بیرون آمده بود و بیواسطه، در کنار مخاطبانش نشسته بود؛ نه بهعنوان هنرمندی که باید دیگران را بخنداند، بلکه بهعنوان انسانی که خودش به آغوشی امن، به کلامی آرامبخش و به حضوری آشنا نیاز دارد.و آن حضور آشنا، برای بسیاری از ما، نامی روشن دارد: مادر.
مادرها همیشه به معنای حضور فیزیکیشان در زندگی ما خلاصه نمیشوند. گاهی سالها کنارمان هستند، بیآنکه تمام عمق بودنشان را بفهمیم. صدایشان در خانه میپیچد، نگرانیهایشان را عادی میپنداریم، محبتهایشان را بخشی طبیعی از زندگی میدانیم و تصور میکنیم این حضور آرام و همیشگی، قرار است تا همیشه ادامه داشته باشد. اما روزی میرسد که یک صندلی خالی، یک خاطره ساده، بوی آشنایی یا حتی شنیدن نام مادر، میتواند تمام جهان آدم را برای چند لحظه متوقف کند.آنوقت است که میفهمیم غیبت، همیشه به معنای نبودن نیست.
گاهی کسی که دیگر در کنارمان نیست، از هر زمان دیگری به ما نزدیکتر میشود. در لحظههای مهم زندگی، در شادیهایی که دلمان میخواهد با او قسمت کنیم، در موفقیتهایی که ناخودآگاه به یادش میافتیم و در روزهای سختی که هنوز هم دلمان میخواهد سرمان را روی شانهاش بگذاریم، حضورش را عمیقتر از همیشه احساس میکنیم.
گاهی مادر وقتی نیست، بیشتر از همیشه هست. در تمام چیزهایی که دیگر مثل گذشته نیستند، در تمام حرفهایی که ناگفته ماندهاند و در تمام لحظههایی که نخستین آرزوی ما، دوباره شنیدن صدای اوست.
شاید بغض عمو پورنگ نیز در چشم بسیاری از تماشاگران، به همین دلیل چنین آشنا و قابل لمس بود. مادر او نیز برای بخشی از مخاطبان، بهواسطه خاطراتی که از سالهای حضور این هنرمند در تلویزیون دارند، چهرهای آشنا در حافظه تصویری و عاطفیشان شده است. از همین رو، اندوه او میتوانست فراتر از یک سوگ شخصی احساس شود؛ گویی خاطره یک نسل از کودکی، با دلتنگی امروز یک فرزند گره خورده بود.در چنین لحظهای، دیگر فاصله میان صحنه و تماشاگر چندان معنایی ندارد. اشک یک نفر، خاطره نفر دیگری را زنده میکند؛ بغض یک هنرمند، بغضی قدیمی را در دل کسی بیدار میسازد که شاید مدتهاست نام مادرش را با لبخند به زبان میآورد تا کسی متوجه لرزش صدایش نشود.
واقعیت این است که هیچکس برای دلتنگی مادر، بزرگتر از آن نمیشود که دیگر به آغوشش نیاز نداشته باشد. آدمها بزرگ میشوند، مسئولیت میپذیرند، برای دیگران تکیهگاه میشوند و گاهی سالها نقش آدمهای قوی را بازی میکنند اما در گوشهای از وجودشان، همان فرزند کوچک باقی میماند که با شنیدن صدای مادر آرام میشد.شاید به همین خاطر است که بعضی بغضها را نمیتوان پنهان کرد و بعضی اشکها، حتی بدون گفتن یک کلمه، همهچیز را توضیح میدهند.
بغض عمو پورنگ در آن مراسم، یادآور همین حقیقت ساده و عمیق بود: ما هرقدر هم بزرگ شویم، باز هم فرزند کسی هستیم، فرزند مادری که حضورش میتواند معنای خانه باشد و نبودنش، معنای تازهای به تمام خاطرات بدهد.مادر شاید در قاب عکس ساکت باشد، شاید دیگر پاسخی به صدای فرزندش ندهد، اما در دل او، در خاطراتش و در لحظههای شکستن بغضش، هنوز حضوری زنده دارد؛ حضوری که نه زمان میتواند از میان ببرد و نه فاصله.گاهی مادر نمیآید، اما همهجا هست و گاهی یک بغض کافی است تا بفهمیم بعضی نبودنها، از هر حضوری پررنگترند.