«اهل کاشانم، اما شهر من کاشان نیست»؛ وطنِ گمشده سهراب کجاست؟
بازخوانی منظومه فکری سهراب سپهری نشان میدهد مفهوم وطن در آثار او منطبق با مرزهای سیاسی نیست، در پیوندی ژرف میان اقلیم زادگاه، میراث کهن، معنویت عرفانی و زیستجهان انسانی تجلی یافته است.
سفیر ارجان، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: در گستره شعر معاصر فارسی، مفهوم «وطن»، «زادگاه» و «هویت ملی» عمدتاً در پیوند با گفتمانهای مسلط ایدئولوژیک، فراز و فرودهای پرشتاب سیاسی یا مرثیهسرایی برای شکوه ازدسترفته تاریخی بازتاب یافته است. بسیاری از شاعران نوگرا، وطن را در هیئت سرزمینی زخمخورده یا تندیسی از نمادهای قهرمانی و حماسی تصویر کردهاند. با این حال، در منظومه شعری سهراب سپهری، که ۱۵ مهر ۱۳۰۷ در قم چشم به جهان گشود و در کاشان بزرگ شد و در گستره جهان بالید، این انگاره دستخوش دگرگونی بنیادین و بازتعریفی وجودشناختی میشود؛ دگرگونی خاستگاهی که در آن وطن از یک مرز محدود جغرافیایی و بار سیاسی-خطابی فاصله گرفته و به ساختاری تصویری، اقلیمی، فلسفی و معنوی ارتقا مییابد.
برای سپهری، میهندوستی نه بر پایه رجزخوانیهای رسمی، بلکه بر اساس کشف دوباره خاک، احترام به آب، ادراک هندسه کویر و لمس بیواسطه میراث ملموس زندگی ایرانی بنا میشود. زادگاه برای او نقطه ثقلی است که شناخت جهان پیرامون از آن آغاز میگردد؛ نقطهای مشخص به نام کاشان که با سفالینههای پیشاتاریخی، خانههای خشتی، جویبارها و عطر باغهایش، بستر تکوین نگاه زلال شاعر را فراهم میسازد، اما هرگز ذهن پویای او را در خود محصور نمیکند. بازخوانی انتقادی آثار سپهری نشان میدهد که او چگونه توانسته است عناصر فرهنگ بومی و اقلیم کویری ایران را در تاروپود تجربهای اگزیستانسیال و جهانشمول بگنجاند.
شعر صدای پای آب او را، که در تابستان ۱۳۴۳ در قریه چنار کاشان سروده و نثار شبهای خاموش مادرش کرده است، میتوان اتوبیوگرافی یا شرح حال خودنوشت این شاعر و بیان مانیفیست و منظر و باور او به جهان دانست:
تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
همه ذرات نمازم متبلور شده است
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
کعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
چه خیالی چه خیالی ... می دانم
خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است
به گیاهی در هند به سفالینه ای از خاک سیلک
نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد
پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
تار هم می ساخت تار هم میزد
باغ ما در طرف سایۀ دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه