ادبیات بومی در حصار نوستالژی‌زدگی

کهگیلویه‌وبویراحمد- آفتاب آفریدون نویسنده دهدشتی معتقد است: بخش عمده‌ای از نویسندگان محلی به جای تحلیل تضادهای ساختار قدرت در ایل، تنش‌های ناشی از مواجهه با دوران گذار و شکاف‌های طبقاتی، به ساخت تصاویری تزیینی و کارت‌پستالی از گذشته روی آورده‌اند.

سرویس استان‌های سفیر ارجان ایران (سفیر ارجان) - مهناز جلالی: زیست‌بوم جنوب و جنوب غرب ایران همواره با روایت‌های شفاهی، منظومه‌های کهن، کارکردهای ایلیاتی و فراز و نشیب‌های تاریخی درهم تنیده است؛ جغرافیایی که با وجود غنای زیسته، در ساحت ادبیات مکتوب هنوز با موانع ساختاری، عدم خودباوری نهادینه‌شده، کمبود زیرساخت‌های پایه‌ای برای مطالعه و غلبه سنت‌های بازدارنده دست‌وپنجه نرم می‌کند. کهگیلویه‌وبویراحمد و به‌ویژه منطقه تاریخی دهدشت، نمونه‌ای زنده از این کشاکش تاریخی میان سنت کهن و ورود ناشیانه مظاهر مدرنیته به شمار می‌آید؛ فضایی که در آن صدای زنان نویسنده و تحلیل ساختار قدرت درون فرهنگ ایلیاتی به ندرت مجالی برای بروز پیدا کرده است.

آفتاب آفریدون، نویسنده و پژوهشگر بومی متولد سال ۱۳۵۰ در دهدشت، یکی از همین چهره‌های برآمده از تجربه زیسته توأمان شهری و عشایری است که تلاش کرده تا با تکیه بر خرده‌روایت‌ها، حافظه جمعی و زیست روزمره زنان این خطه را به روی کاغذ بیاورد. او با نگارش آثاری همچون «بی‌گلابتون»، «کوچ رنج‌ها» و مجموعه داستان «آن زنان»، به سراغ لایه‌های پنهان جامعه‌ای رفته که در میان نوستالژی‌زدگی مفرط و بحران بی‌مکانی فرهنگی سرگردان است.

آفریدون در گفت‌وگویی با خبرنگار سفیر ارجان، به واکاوی چالش‌های تولید اثر، تفاوت‌های بنیادین زبان زنانه و مردانه در آفرینش ادبی، نقد سیاست‌گذاری‌های کلان ترویج کتابخوانی، چرایی شکست طرح‌های رسمی در مناطق پیرامونی و ضرورت شجاعت ادبی برای مواجهه با زخم‌های تاریخی پرداخته است.

دوران کودکی و تجربه‌های زیسته دوگانه

آفتاب آفریدون با اشاره به خاستگاه جغرافیایی و خانوادگی خود اظهار کرد: من زاده دهدشت و متولد سال ۱۳۵۰ هستم. ساختار زندگی من از همان دوران کودکی بر پایه دو نوع تجربه زیستی شکل گرفت؛ یکی زیست شهری در ساختار نوپای شهر دهدشت و دیگری زیست بومی، عشایری و طبیعی. در دوران کودکی، هرچند خانواده‌ام در شهر ساکن بودند، اما با آغاز فصل تابستان، به مدت سه ماه برای گذراندن روزهای گرم سال و استراحت، به مناطق سردسیری چنار می‌رفتیم و در آنجا اطراق می‌کردیم. این کوچ سه‌ماهه شیوه حیات ما را به طور کامل دگرگون می‌کرد، به طوری که در آن بازه زمانی همانند خانواده‌های ایلیاتی در کپر زندگی می‌کردیم و زندگی ما با نبض زمین، گیاهان و وزش باد در ارتفاعات همگام می‌شد.

این نویسنده بومی در توصیف روزهای سپری‌شده در طبیعت بکر چنار، افزود: در آن دوران، من و هم‌سن‌وسالانم فارغ از کارهای سنگین و مشقت‌بار روزمره بزرگسالان، تمام روز را در دشت‌ها و کوهپایه‌ها به بازی‌های محلی و ارتباط ناب با طبیعت می‌گذراندیم. اما نقطه عطف و شاکله اصلی روان من در شب‌های این سکونت ییلاقی شکل می‌گرفت. ما شب‌ها گرداگرد پیرمرد قصه‌گویی بسیار مهربان به نام «میرالیاس» که همسایه ما در منطقه بود حلقه می‌زدیم و سراپا گوش می‌شدیم تا او برایمان متیل‌های محلی را روایت کند. میرالیاس هر شب قصه‌ای بومی و تازه برایمان نقل می‌کرد؛ داستان‌هایی که سرشار از اسطوره، هویت، نمادها و فرهنگ کهن ما بودند.

وی با ابراز تأسف از نابودی تدریجی این مواریث شفاهی تصریح کرد: متأسفانه به دلیل نبود آگاهی، عدم ثبت و ضبط ساختارمند و قطع شدن چرخه انتقال سینه‌به‌سینه، آن قصه‌ها نیز مانند بخش‌های زیادی از خرده‌فرهنگ‌های ایلیاتی کم‌کم رنگ باختند و به بوته فراموشی سپرده شدند. با این حال، همان روایت‌ها ستون اصلی جهان ذهنی مرا بنا نهادند. اگر بخواهم هویت شخصی خود را تعریف کنم، باید بگویم من کودکی بسیار پربار، غنی و در عین حال پر از فراز و نشیبی داشتم. در دوره نوجوانی با ورود زودهنگام به زندگی مشترک و ازدواج، با مفهوم سنگین مسئولیت‌پذیری روبه‌رو شدم. باور من بر این است که همین تضاد میان آزادی رهای کودکی و بار سنگین مسئولیت خانوادگی در نوجوانی، انسان را هم محکم و سرسخت بار می‌آورد و هم انعطاف‌پذیری روانی او را در برابر حوادث روزگار تقویت می‌کند.

آفریدون با تأکید بر تأثیر پیرامون بر شکوفایی فردی، خاطرنشان کرد: بستر رشد و بالندگی هر انسانی به شیوه زندگی، جغرافیای تنفس و به ویژه اطرافیان او گره خورده است. کسانی که به مرزهای بلوغ فکری و فهم عمیق دست پیدا می‌کنند، این توانایی را دارند که بر سرنوشت و مسیر زندگی دیگران اثری بنیادین بگذارند. دغدغه همیشگی و بی‌پایان من در تمام این سال‌ها، وضعیت زنان جامعه‌ام بوده است؛ به‌ویژه زنان منطقه کهگیلویه‌وبویراحمد که متأسفانه کتاب و کتابخوانی را جدی نگرفته‌اند و مطالعه منسجم، سهمی در تاروپود زندگی روزمره‌شان ندارد.

انگیزه‌های قلم‌زدن و تولد اولین اثر داستانی

نویسنده رمان بی‌گلابتون در تشریح فرایند علاقه‌مندی خود به ادبیات و آغاز مسیر نویسندگی، بیان کرد: شنیدن مداوم متیل‌های بومی در کودکی، انس با کتاب، ثبت مداوم وقایع روزمره در دفترچه خاطرات شخصی، زیستن مستمر در کنار زنان میانسال و کهنسالی که هر یک راوی زنده و دردمند تاریخ خود بودند و در نهایت مشاهده و لمس رنج‌های عمیق زنان و دختران پیرامونم، اصلی‌ترین محرک‌هایی بودند که به من جسارت بخشیدند تا دست به قلم ببرم. من احساس کردم باید راوی صادق همان وقایعی باشم که با پوست و گوشت خود دیده‌ام، شنیده‌ام و زیسته‌ام.

وی یادآور شد: کشش من به دنیای داستان به دوران دبستان بازمی‌گردد. در آن سال‌ها محتوای کتاب‌های درسی فارسی، تاریخ و تعلیمات دینی برای من بیشتر از آنکه احکام و قواعد دستوری خشک آموزشی باشند، شمایلی شبیه به داستان و افسانه داشتند. هنگام نوشتن تکالیف و مشق از متن کتاب فارسی، لذتی سرشار تمام وجودم را فرامی‌گرفت؛ زیرا مضامین عمیق و لایه‌های پنهان شعرهای کهن کلاسیک و شعر نو، مرا ساعت‌ها به اندیشیدن و تفکر وادار می‌کرد. ترکیب این حس جست‌وجوگری با عشق بی‌پایان به ادبیات داستانی، سرانجام مرا به سمت تبدیل شدن به یک راوی بومی، سوق داد. حاصل این فرایند، نگارش نخستین اثرم با عنوان «بی‌گلابتون» بود که سرگذشت و زندگینامه مادربزرگ پدری‌ام، مرحومه مشهدی «گلابتون آران» را به عنوان نمونه‌ای از ایستادگی زنان این دیار روایت می‌کرد.

آثار منتشر شده، مشقت‌های نگارش و مراحل فنی خلق رمان

آفریدون با برشمردن کارنامه مکتوب خود تا به امروز گفت: آثاری که تاکنون از من به چاپ رسیده، شامل رمان «بی‌گلابتون»، رمان «کوچ رنج‌ها» و مجموعه داستان «آن زنان» است که داستان‌های کوتاهی چون «ماه‌پیکر»، «خورشید خوابید»، «آن زنان» و «شاه‌زنگل» را در بر می‌گیرد. پیمودن این مسیر برای من سرشار از دشواری‌ها و مرارت‌های روحی بود. خلق هر یک از این کتاب‌ها دست‌کم دو سال زمان برد و من در طی این سال‌ها، روزانه پنج تا شش ساعت و در بسیاری از روزها ساعت‌های طولانی‌تری را بی‌وقفه می‌نوشتم.

وی با مقایسه ماهیت کار نویسندگی با فعالیت‌های بدنی افزود: بر اساس سال‌ها تجربه در عرصه نوشتن، با صراحت اعلام می‌کنم که خستگی ناشی از کار ذهنی و نوشتن خلاقانه، از خستگی ناشی از کارهای سنگین جسمانی، بسیار فرساینده‌تر و در عین حال، عاشقانه‌تر است. همان‌طور که عضلات بدن هنگام کار فیزیکی دشوار دچار تعریق شدید می‌شوند، عمل نوشتن نیز عرق‌ریزی پیوسته روح و ذهن را به همراه دارد. متأسفانه قضاوت‌های نادرستی در جامعه وجود دارد و برخی گمان می‌کنند نویسنده از سر بیکاری و فراغت قلم به دست می‌گیرد تا برای تفنن و سرگرمی، هر آنچه را که به ذهنش می‌رسد روی کاغذ بیاورد یا در رایانه تایپ کند و سپس آن را بدون رنج به چاپ برساند.

این نویسنده بومی در تشریح مراحل ساختاری و دشواری‌های فنی رمان‌نویسی تصریح کرد: در واقعیت، ماجرا کاملاً متفاوت است. نویسنده پس از نگارش طرح اولیه و بسط سوژه بنیادین، باید اثر خود را با هفت رکن و عنصر کلیدی داستان تطبیق دهد و آنها را به شکلی ارگانیک در بافت متن تلفیق کند؛ این عناصر عبارتند از مضمون یا تم اصلی، شخصیت‌پردازی دقیق، تنظیم ابعاد زمان و مکان، انتخاب زاویه دید متناسب، طراحی پی‌رنگ یا پلات مستحکم، خلق کشمکش، تعارض یا تناقض پیش‌برنده، و در نهایت پایان‌بندی معنادار. پس از تکمیل این ارکان، نوبت به مرحله بازنویسی و ویرایش می‌رسد که به باور من، طاقت‌فرساترین بخش کار است. من برای رسیدن به لحن و ساختار مطلوب، هر یک از کتاب‌هایم را بیش از سی تا چهل بار و چه بسا بیشتر مورد بازخوانی و ویرایش دقیق قرار دادم؛ کلمات، جملات و بندهای متعددی را بارها حذف، جابه‌جا و بازنویسی کردم تا متن نهایی متولد شود. نکته مهم اینجاست که هزینه انتشار تمامی این کتاب‌های کاغذی را شخصاً و با منابع محدود فردی، پرداخت کرده‌ام و هیچ نهاد دولتی، حامی مالی آن نبوده است.

رسالت درمانی نوشتن و جایگاه روان‌شناختی نویسنده زن

آفریدون درباره ابعاد روان‌شناختی و هستی‌شناختی نویسندگان زن، عنوان کرد: هنگامی که از ویژگی‌ها، ظرفیت‌ها و نیازهای یک زن نویسنده سخن به میان می‌آید، در حقیقت پا به قلمرویی می‌گذاریم که در آن خلاقیت هنری، هویت فردی و تجربه زیستی، با یکدیگر پیوندی ناگسستنی دارند. نویسندگان زن اغلب به دلیل درک مستقیم از ساختار مناسبات درونی، تمایل وافری دارند که بحران‌ها و گره‌های پنهان درون خانواده را بازتاب دهند و پیامدهای تلخ بی‌توجهی والدین، خشونت‌های پنهان خانگی و رفتارهای ناصحیح همسر را به تصویر بکشند.

وی با اشاره به نگرش ضدجنگ زنان در ساحت ادبیات، اضافه کرد: اغلب زنان نویسنده شخصیت‌هایی سرشار از عاطفه و به شدت ضدجنگ و خشونت هستند. زمانی که یک نویسنده زن تصمیم می‌گیرد درباره پدیده‌های خشن نظیر جنگ و منازعات سیاسی قلم بزند، قلم خود را بر آثار مخرب، پایدار و ویرانگر این فجایع بر روان کودکان، زنان و بنیان خانواده متمرکز می‌کند. قلم زنانه به اعماق آسیب‌های اجتماعی نفوذ می‌کند و با نگاهی درمان‌گر، در پی یافتن راهی برای نجات کرامت انسانی و تسکین دردهای جامعه است. برای شخص من نیز فرایند نوشتن همواره حامل دو معنا بوده است؛ از یک سو انجام یک رسالت بزرگ انسانی و اجتماعی و از سوی دیگر کارکردی درمانی و پالایش‌دهنده برای زخم‌های روحی‌ام.

زبان، قدرت و تفاوت‌های بنیادین زاویه دید زنانه و مردانه

این نویسنده بومی در تحلیل موشکافانه تفاوت‌های جنسیتی در آفرینش متن، تشریح کرد: اگرچه واژگان، دستور زبان و صفحات سفید کاغذ فی‌نفسه فاقد جنسیت هستند، اما تجربه زیستی انسان‌هایی که دست به چینش این واژگان می‌زنند، به شدت از موقعیت جنسیتی و جایگاه اجتماعی آنها تأثیر می‌پذیرد. واقعیت این است که زبان در بسترهای تاریخی همواره از درون ساختارهای قدرت سر برآورده و آنچه ما امروز به عنوان زبان معیار یا استاندارد می‌شناسیم، در طول سده‌ها عمدتاً از زاویه دید و تسلط نگاه مردانه سامان یافته است.

آفریدون در تبیین تفاوت مضمونی روایت‌های مردانه و زنانه، اظهار کرد: در جهان روایی کلاسیک و در چارچوب کلان‌نگر نویسنده مرد، کانون توجه داستان غالباً بر رویدادهای بزرگ، جنگ‌ها، تحولات کلان سیاسی، سفرهای پرمخاطره و برجسته‌سازی قهرمانان متمرکز است و زمان با آهنگی خطی، پرشتاب و بیرونی به پیش می‌رود. در مقابل، قلم زنانه تمایل دارد تاریخ کوچک یا به عبارتی تاریخ روزمرگی را به نگارش درآورد. برای یک نویسنده مرد، نهاد خانواده بیشتر به عنوان یک واحد اجتماعی کارکردی یا یک ساختار پیوند خونی تعریف می‌شود؛ اما یک زن نویسنده، با نگاهی موشکافانه، لایه‌های ظریف و ناپیدای بی‌عدالتی‌های نامحسوس، تبعیض‌های روزمره و ایثارگری‌های خاموش و فداکارانه‌ای را درون خانه کشف می‌کند که در نگاه کلان‌نگر نویسندگان مرد هرگز دیده نمی‌شوند.

وی، بزرگ‌ترین نقطه تمایز نگارش زنانه را در فهم زبان خاموشی دانست و تأکید کرد: یکی از غفلت‌های اساسی نگاه مردانه در روایت، نادیده انگاشتن مقوله سکوت است. قلم زنانه قادر است آن بخش‌هایی از هستی را که به کلام درنمی‌آیند بازنمایی کند؛ چرا که رنج‌ها، بغض‌ها و پایمال شدن حقوق زنان بیشتر در سکوت‌های طولانی، در عمق نگاه‌ها و در لحن‌ها و کنایه‌های بسیار ظریف پنهان شده است. همچنین یک زن نویسنده به دلیل لمس مستقیم، توانایی بالایی در توصیف زبان بدن و تجارب حسی منحصربه‌فرد همچون دردهای زایمان، دگرگونی‌های فیزیولوژیک یا تنهایی‌های دوران پیری دارد؛ ساحت‌هایی که ورود به آنها و درک حسانی‌شان برای یک نویسنده مرد اگر غیرممکن نباشد، بسیار دشوار و دور از دسترس است.

تحول در ادبیات داستانی و نقد بازتولید کلیشه‌ها

آفریدون با بررسی روند تاریخی تغییر جایگاه زنان در داستان‌نویسی معاصر گفت: ادبیات داستانی امروز شاهد یک چرخش و تحول بسیار چشمگیر بوده است. زن نویسنده معاصر دیگر خود را محدود به تصویر کردن زنی که صرفاً نماد بی‌چون‌وچرای صبر، فداکاری مطلق و سکوت در برابر ظلم باشد نمی‌داند؛ و از سوی دیگر به دام تصویرسازی‌های افراطی و کاریکاتورگونه از زنانی که تنها مأموریتشان تخریب زندگی مردان و آسیب زدن به جامعه است نیز نمی‌افتد. امروز زنان نویسنده بی‌پروا به سراغ موضوعات و مضامینی می‌روند که در گذشته تابو، ناپذیرفتنی و خط قرمز محسوب می‌شدند.

وی، ضمن تفکیک وضعیت ادبیات در کلان‌شهرها با مناطق حاشیه‌ای، هشدار داد: البته باید واقع‌بین باشیم و اشاره کنیم که این دگرگونی بنیادین و جسارت در طرح مفاهیم جدید، بیشتر مختص زنان نویسنده در شهرهای بزرگ و توسعه‌یافته است و هنوز در بافت سنتی و جغرافیای ادبی کهگیلویه‌وبویراحمد به طور کامل تسری نیافته است. از سوی دیگر، آفتی که امروز ادبیات را تهدید می‌کند، انحراف در فرار از کلیشه پیشین است. برخی نویسندگان در تلاش برای رهایی از قالب زن ضعیف و قربانی، به دام کلیشه افراطی دیگری تحت عنوان زن ابرقهرمان بی‌نیاز افتاده‌اند؛ شخصیتی تصنعی که فاقد هرگونه نیاز عاطفی، ضعف انسانی و آسیب‌پذیری روانی است. به باور من، ادبیات متعالی و قدرتمند امروز، اقتدار زن را در پذیرش تمامیت وجود او به تصویر می‌کشد؛ یعنی زنی واقعی که هم واجد اراده و قدرت است و هم رنج می‌کشد، هم برای استقلال خود می‌جنگد و هم ممکن است در گرداب تله‌های اجتماعی گرفتار شود.

مثلث زن، کتاب، توسعه جامعه و انسدادهای بافت بومی

این نویسنده بومی با ترسیم هندسه مفهومی تأثیرگذاری مطالعه بر ساختار اجتماع، تصریح کرد: می‌توان پیوند زن، کتاب و توسعه جامعه را به عنوان یک مثلث حیاتی توصیف کرد که اضلاع آن در تعاملی پیوسته و چرخه‌ای از وابستگی متقابل قرار دارند. در اکثر ساختارهای جامعه‌شناختی، زن ستون فقرات و پایه اصلی تربیت نسل‌های آینده به شمار می‌آید. دستیابی زن به مطالعه عمیق و سواد تحلیلی، که بسیار فراتر از توانایی خواندن الفباست و شامل فهم ریشه‌ای مفاهیم، نقد اجتماعی و تحلیل وضعیت می‌شود، به او این اقتدار را می‌دهد که نظام ارزش‌ها را در خانواده و جامعه بازتعریف کند.

وی با اشاره به پیامدهای مثبت کتابخوانی زنان، افزود: هنگامی که یک زن با کتاب پیوند می‌خورد، از ناآگاهی و تاریکی ذهنی، که خاستگاه اصلی بازتولید خشونت، تعصب و تبعیض است، فاصله می‌گیرد. ورود زنان آگاه، کتابخوان و تحصیل‌کرده به لایه‌های مختلف جامعه، کیفیت تصمیم‌گیری‌های عمومی را ارتقا می‌دهد. حال اگر این ضلع از میان برود، مثلث توسعه فرو خواهد پاشید؛ کتاب به یک کالای زینتی و بی‌جان تبدیل می‌شود، جامعه در گرداب سکون، عقب‌ماندگی و آسیب‌های بازتولیدشونده باقی می‌ماند و مفهوم توسعه به یک شعار میان‌تهی بدل خواهد شد. بنابراین زن آگاه و اهل تفکر با کتابخوانی، در حال طراحی و معماری آینده یک جامعه است.

آفریدون، وضعیت دسترسی به کتاب در مناطق عشایری و بومی کهگیلویه‌وبویراحمد را نگران‌کننده خواند و بیان کرد: متأسفانه شاخص‌های فعلی در بافت‌های بومی ما به هیچ‌وجه رضایت‌بخش نیست. دلایل متعددی دست به دست هم داده‌اند تا زنان مناطق کمتربرخوردار از مطالعه محروم بمانند. در مناطق حاشیه‌ای، فضای فیزیکی کتابخانه، محیط‌های امن برای تبادل فکری و حتی زیرساخت‌های دسترسی آسان به کتاب‌های باکیفیت به شدت محدود و گاه نایاب است. فراتر از کمبود امکانات فیزیکی، مانع بزرگ‌تر نگاه سنتی حاکم بر این مناطق است که در مواردی کسب آگاهی، تفکر مستقل و مطالعه عمیق را خطری علیه ثبات سنت‌های دیرینه و تهدیدی برای ساختارهای اطاعت‌پذیری قلمداد می‌کند. این فضای فرهنگی سبب می‌شود که دختران از سنین کودکی به صورت نانوشته فرا بگیرند که دانستن، تحلیل و استقلال فکری با بقای نقش‌های پذیرفته‌شده‌شان در تضاد است.

وی در خصوص راهکارهای گذار از این وضعیت، گفت: شکستن این موانع صرفاً با طرح‌های ظاهری توزیع کتاب، محقق نخواهد شد؛ ما نیازمند بازتعریف بنیادین مفهوم دانش در بستر بومی هستیم. باید کتاب را به عنوان وسیله‌ای برای بهبود کیفیت زندگی روزمره، ابزاری برای توانمندسازی زن در مدیریت خانه و تربیت فرزندان و سپری برای محافظت از سلامت روان خانواده بازنمایی کنیم تا خواندن از یک مفهوم لوکس، دانشگاهی و غریبه، خارج شده و به بخشی جدایی‌ناپذیر از بوم زیستی مردم منطقه تبدیل شود.

رویارویی کتاب با فضای مجازی و راهبردهای مادرانه

آفریدون با بررسی رقابت کتاب با بسترهای نوین دیجیتال اظهار کرد: امروزه رقابت میان کتاب، که کالایی نیازمند تمرکز طولانی‌مدت، شکیبایی، سکوت و تفکر عمیق است و فضای مجازی، که بر بنیاد شتاب‌زدگی، تحریک هیجانات آنی و سطحی‌نگری استوار شده، به نبردی کاملاً نابرابر تبدیل شده است. اگر می‌خواهیم فرهنگ مکتوب را در ساختار فکری نسل نوپای امروز زنده نگه داریم، نباید مسیر تقابل کورکورانه و جنگ مستقیم با فناوری و فضای مجازی را در پیش بگیریم.

وی، ویژگی‌های نسل جدید را نیازمند شیوه‌های تربیتی تازه دانست و افزود: نوجوانان و جوانان امروز نسلی جسور، باهوش، مستقل و در عین حال کم‌حوصله هستند. نمی‌توان با روش‌های دستوری، لحن تحکمی و استفاده از گزاره «باید» آنها را به مطالعه واداشت. تکرار جملاتی نظیر تو باید کتاب بخوانی یا چرا تمام وقت خود را پای تلفن همراه می‌گذرانی، تنها باعث ایجاد شکاف، حس لجاجت و خصومت میان فرزندان و والدین می‌شود. مادران در این میان نقشی تعیین‌کننده دارند و می‌توانند شکل مواجهه را دگرگون سازند.

این نویسنده در بیان راهکارهای عملی ترویج مطالعه در خانواده، تصریح کرد: والدین باید کتابخوانی را از یک فعالیت انفرادی، ساکت و تکلیفی به یک آیین پویا، لذت‌بخش و گروهی در خانواده بدل کنند. برگزاری شب‌های قصه‌گویی مشترک، خواندن شمرده، پرشور و بلند داستان‌ها و طرح پرسش و گفت‌وگو درباره تصمیم‌های شخصیت‌های کتاب، از جمله این راهکارهاست. همچنین آغاز مسیر با کتاب‌های منطبق بر سلیقه جوانان، مانند ادبیات فانتزی و علمی‌تخیلی، مقاومت اولیه نسل جدید را در هم می‌شکند. نکته کلیدی در رفتار خود والدین است؛ اگر مادری ساعات متمادی را بدون هدف در شبکه‌های اجتماعی سپری کند، نمی‌تواند فرزندش را به مطالعه دعوت کند. کودکان و نوجوانان از رفتارهای ما الگوبرداری می‌کنند، نه از گفتارهای ما. وقتی فرزند، مادر خود را در حال تمرکز بر کتاب و بازاندیشی مفاهیم آن می‌بیند، ارزش مطالعه را به شکل درونی دریافت می‌کند. کتابخوانی مادر باید به یک سبک زندگی عینی در خانه تبدیل شود. از سوی دیگر، حذف کامل فضای مجازی ناممکن و آسیب‌زننده است؛ بنابراین مادران آگاه باید هوشمندانه بستر دیجیتال و مطالعه را به عنوان مکمل یکدیگر در زندگی فرزندان بازتعریف کنند.

آسیب‌شناسی ناکارآمدی طرح‌های رسمی و موانع انضمامی زنان

آفریدون با نقد جدی سیاست‌گذاری‌های دولتی در عرصه ترویج کتاب، بیان کرد: دلیل بنیادین اینکه طرح‌ها و بخشنامه‌های دولتی نتوانسته‌اند مطالعه را به یک عادت زیستی در بطن جامعه بدل سازند، این است که ساختار آموزشی رسمی هیچ جایگاه واقعی و لذت‌بخشی برای کتاب غیردرسی تعریف نکرده است. در مدارس ما از دوره ابتدایی تا پایان متوسطه، کتاب تنها به مثابه تکلیف، حفظ کردن برای نمره و ابزار امتحان نگریسته می‌شود؛ رویکردی که کنجکاوی، میل به پرسشگری و لذت کشف متن را در دانش‌آموز سرکوب می‌کند.

وی، دومین آسیب نهادی را تمرکزگرایی در برنامه‌ریزی‌ها دانست و تأکید کرد: سیاست‌گذاران در پایتخت، همواره یک نسخه فرهنگی یکسان و واحد را برای تمام پهنه کشور با تنوع‌های گسترده اقلیمی می‌پیچند و هیچ وقعی به ویژگی‌های بومی، نیازهای زبانی و ساختارهای اجتماعی مناطق پیرامونی نمی‌گذارند. همچنین ویترین‌ها و نمایشگاه‌های ترویجی، معمولاً آثاری را برجسته می‌کنند که یا بسیار تخصصی، آکادمیک و دور از دسترس توده مردم هستند، یا آثاری به غایت سطحی‌اند که فراتر از سرگرمی‌های بازاری نمی‌روند.

این پژوهشگر بومی به موانع ساختاری و روزمره زنان در شهرستان‌ها اشاره کرد و گفت: زنان در بافت‌های سنتی و پیرامونی به قدری درگیر کارهای فرساینده خانه‌داری، مسئولیت‌های دشوار تربیت فرزند و الزام به حضور در مناسک طولانی و پرشمار اجتماعی نظیر فاتحه‌خوانی‌ها، مراسم‌های تدفین مکرر و رفت‌وآمدهای اجباری فامیلی هستند که در پایان روز رمقی برای تمرکز بر متون پیچیده برایشان باقی نمی‌ماند؛ در نتیجه برای فرار از خستگی مفرط، به دامن فضای مجازی پناه می‌برند که لذت‌ها و آرامش‌های مقطعی، سریع و بی‌زحمت به آنها عرضه می‌کند. در کنار این مسئله، قیمت گزاف کتاب برای زنان علاقه‌مندی که در این مناطق درآمد مستقلی ندارند مانعی جدی است. تا زمانی که کتاب از پشت ویترین‌های شیک به عنوان رفیق روزهای رنج و شادی وارد زندگی نشود و تا زمانی که بودجه‌ها و برنامه‌ریزی‌ها با واقعیت‌های زیستی زنان تنظیم نشود، کتابخوانی در سطح بیانیه‌های اداری باقی خواهد ماند.

رمان؛ ماشین تولید همدلی و نجات‌بخش همبستگی مدنی

نویسنده رمان کوچ رنج‌ها در تبیین کارکردهای مدنی رمان‌خوانی در سلامت جامعه، اظهار کرد: فاصله گرفتن یک جامعه از خواندن رمان، مساوی با فاصله گرفتن انسان‌ها از درک رنج دیگری است؛ چرا که رمان بزرگ‌ترین ابزار خلق همدلی در تاریخ بشر محسوب می‌شود. پیامدهای فاصله گرفتن از ادبیات داستانی در دو ساحت روابط فردی و رفتارهای مدنی به وضوح قابل رصد است. رمان به ما می‌آموزد که هر فردی در ورای نقاب‌های اجتماعی و چهره بیرونی، جهانی درونی سرشار از اضطراب، امیدها، تضادها و رنج دارد. هنگامی که رمان از سبد زیستی حذف شود، روابط انسانی به سمت ابزاری شدن و سودانگاری سقوط می‌کند؛ ما دیگران را نه موجوداتی دارای حس، بلکه رقبایی برای حذف کردن می‌پنداریم و این آغاز شکل‌گیری خشونت کلامی، بی‌اعتمادی جمعی و انزوای کشنده است.