آیا جنگ و تحریم می‌تواند به تدوین قرارداد اجتماعی نوین منتهی شود؟ / بحران، فروبستگی تخیل سیاسی و امکان «آغاز دوباره» در جامعهٔ ایران

در نهایت، به نظر من، در ایران با نوعی دوگانگی و دوقطبی مواجه هستیم. از یک سو، کسانی معتقدند باید با نظام جهانی آشتی کنیم و در آن ادغام شویم؛ از سوی دیگر، گرایش‌هایی وجود دارند که بر تخاصم دائمی با این نظام تأکید می‌کنند و می‌خواهند این مسیر را تا انتها ادامه دهند. پرسش این است که آیا ناچاریم میان این دو گزینه یکی را انتخاب کنیم؟ حقیقت این است که من با بخشی از استدلال‌های طرفداران آشتی با نظام جهان

گروه اندیشه : دکتر فاطمه صادقی در سایت مشق نو مقاله ای نوشته با عنوان «پرسش از امکان آغاز دوباره در جهان امروز و ایران». به نوشته خودش او متن این مقاله را بر اساس صحبت‌هایش در نشست «بازآرایی جامعه در بحران» موسسه رحمان به‌تاریخ ۱۵ مهر ۱۴۰۵ تنظیم کرده است. متن حاضر با واکاوی مفهوم «بحران» در بستر تحولات ساختاری نظام جهانی و وضعیت ویژهٔ ایران، این پرسش بنیادین را پیش می‌کشد که آیا در عصر تلاطم‌های اقتصادی، گسترش نابرابری‌های فراگیر، قبضهٔ اطلاعات توسط شبکه‌های اجتماعی و تهدیدهای فزایندهٔ هوش مصنوعی، امکانِ «آغاز دوباره» برای جوامع وجود دارد یا خیر. نویسنده با رد انگارهٔ استثناپذیریِ ایران، وضعیت کشور را در تلاقی با بحران‌های کلان جهانی تحلیل می‌کند؛ جایی که دولت‌ها نه‌تنها مهارکنندهٔ بحران نیستند، بلکه خود به کانون‌های مولدِ بی‌ثباتی بدل شده‌اند و انسان معاصر در «قفس آهنین امکانات» و استیصال ناشی از فروپاشیِ کنترل گرفتار آمده است. محور کانونی این بحث بر ایدهٔ «فروبستگی تخیل سیاسی» استوار است؛ وضعیتی بحرانی که در آن تصورِ فاجعه و پایان جهان به مراتب ساده‌تر از تصور نظمی عادلانه‌تر شده و جریان‌های سیاسی گذشته‌نگر (همچون سلطنت‌طلبی یا راست‌های پوپولیست) با اسارت در نوستالژی‌های موهوم، راه گشودگی به آینده را مسدود ساخته‌اند. در این میان، با تکیه بر مفهوم «زایندگی» یا ناتالیتی در فلسفهٔ سیاسیِ هانا آرنت و ضرورت احیای تفکر اتوپیایی، استدلال می‌شود که خروج از بن‌بست ابتدا مستلزم گذر از توهم تصاحب صرف قدرت است ضمن این که شرط ضروری برون رفت از بن بست بازپس‌گیری توانایی انسان برای تخیل و خلق مناسبات جمعی جدید است. نویسنده معتقد است با وجود تمامی هزینه‌های سنگینِ ناشی از جنگ، تحریم، فقر و فرسودگی‌های ساختاری، نشانه‌های زنده‌ای از یک «پوست‌اندازیِ اجتماعی» و گذر از توهمات ناجی‌محور بیرونی در متن جامعهٔ ایران دیده می‌شود. این ارادهٔ معطوف به زندگی، اگر با کنش جمعی و ترجمهٔ سیاسی پیوند بخورد، می‌تواند بستر مناسبی برای شکل‌گیری مطالبات ساختاری و تدوین یک قرارداد اجتماعیِ نوین از پایین فراهم سازد. این مطلب را در ادامه می خوانید:

آیا می‌توان از آغاز دوباره در یک جامعه‌ی بحران‌زده سخن گفت؟ این آغاز بر کدام بالقوگی‌ها استوار و با کدام محدودیت‌ها و مضیقه‌ها روبرو است؟ آیا در عصر نابرابری، شبکه‌های اجتماعی و هوش مصنوعی آغاز نو شدنی است؟ آیا در بستر خاورمیانه که با انواع مداخلات امپریالیستی روبه‌رو است، آغاز نو امکان‌پذیر است؟ نقش تخیل سیاسی در آغاز نو چیست؟

در ابتدا یادآور می‌شوم که بحث من بیش از آنکه پاسخی به پرسش‌های مطرح‌شده باشد، طرح پرسش‌ است. از آنجا که فعلاً در ایران نیستم، بخشی از این بحث را که به وضعیت ایران مربوط می‌شود، با تعدادی از دوستان‌ام در میان گذاشتم و از همفکری آن‌ها استفاده کردم. جا دارد از آن‌ها تشکر کنم؛ دیدگاه‌هایی که مطرح کردند برای من بسیار راهگشا بود. البته مسئولیت تمام آنچه در اینجا می‌گویم، بر عهده‌ی خودم است.

اجازه بدهید ابتدا کمی درباره این صحبت کنم که وقتی از بحران حرف می‌زنیم، دقیقاً منظورمان چیست. بحران تعریف مشخصی دارد. یکی از تعاریف آن را می‌توان در کتاب وضعیت بحرانی State of Crisis اثر زیگموند باومن مشاهده کرد. همان‌طور که می‌دانید، واژه‌ی بحران ریشه در دانش پزشکی یونان باستان دارد و به وضعیتی اشاره می‌کند که در آن، بیمار در آستانه‌ی مرگ قرار می‌گیرد؛ وضعیتی حساس و تعیین‌کننده که در آن، با وجود شدت خطر، هنوز کار تمام نشده و باید همه تلاش‌ها برای نجات بیمار انجام شود.

وقتی در علوم اجتماعی و سیاسی از بحران صحبت می‌کنیم، با وضعیت مشابهی مواجه‌ایم: وضعیتی اضطراری و شکننده که در عین حال نمی‌توان آن را به‌معنای ازدست‌رفتن همه‌چیز یا ناممکن شدن هرگونه تغییر دانست. بنابراین، با اینکه وضع بحرانی است، اما هنوز همه‌چیز از دست نرفته است. این «هنوز» واژه‌ی کلیدی بحث من است.

یادآور می‌شوم که در اینجا state معنایی دوگانه دارد: هم به یک وضعیت اشاره دارد و هم به دولت و نظم سیاسی. به تعبیر دیگر ما در وضعیتی قرار گرفته‌ایم که نه‌تنها با شرایطی بحرانی مواجه‌ایم، بلکه با بحران خود دولت مواجه‌ایم.

بر حسب عادت انتظار داریم که دولت‌ها در وضعیت بحرانی به داد مردم برسند، اما یکی از ویژگی‌های این وضعیت آن است که خود دولت‌ها نیز در معرض بحران قرار دارند و نمی‌توانند پاسخگوی انتظاراتی باشند که از آنها وجود دارد. دولت‌ها به‌جای آنکه بتوانند برای شرایط بحرانی پاسخ مناسبی فراهم کنند، خودشان به بخشی از بحران تبدیل شده‌اند.

به نظر من، یکی از ویژگی‌های جهان امروز همین وضعیت است: وضعیتی اضطراری که در آن، نه‌فقط جوامع، بلکه دولت‌ها و نظام‌های سیاسی نیز با بحران‌های عمیق مواجه‌اند.

ایران: استثنا یا بخشی از بحران جهانی؟

اما این بحران‌ها کدام‌اند و نشانه‌های آنها چیست؟ در ادامه، درباره‌ی برخی از این بحران‌ صحبت خواهم کرد؛ زیرا آثار مستقیم آن‌ها را در جامعه‌ی ایران نیز مشاهده می‌کنیم. طبعاً نمی‌توانم به همه‌ی بحران‌ها اشاره کنم و فقط به برخی از آنها خواهم پرداخت.

پیش از آن اجازه بدهید به یک نکته‌ی روش‌شناختی اشاره کنم که برای بحث من مهم است: در تحلیل‌های مربوط به ایران در بسیاری موارد، ایران یک مورد استثنایی تلقی می‌شود، موردی بیرون از قاعده که باید به‌صورت خاصی تحلیل شود. بخشی از این نگاه حاصل ویژگی آنتی‌سیستم‌بودنِ جمهوری اسلامی و نظم سیاسی ایران پس از انقلاب است. بر این اساس این تصور غالب است که ایران به‌دلیل انزوای سیاسی، منفرد بودن و نوعی بیرون‌افتادگی از روند نظم جهانی، شرایطی استثنایی دارد. چون ایران بسیاری از قواعد نظم جهانی را نمی‌پذیرد، یا با آن‌ها در تعارض است، وضعیت آن را نمی‌توان با وضعیت دیگر کشورها مقایسه کرد. در نتیجه، آنچه درباره‌ی ایران صادق است، لزوماً درباره‌ی جوامع دیگر صدق نمی‌کند و برای تحلیل ایران باید چارچوبی کاملاً متفاوت را در نظر گرفت.

به‌نظر من این رویکرد عمیقاً مسأله‌دار است. چون آنتی‌سیستم‌بودن یک دولت یا جامعه، به‌هیچ‌وجه به این معنا نیست که آن دولت یا جامعه از نظم جهانی بیرون افتاده و به استثنایی خارج از قاعده تبدیل شده است. بنابراین، نمی‌توان صرفاً به این دلیل که ایران در مواردی با قواعد نظم جهانی مخالفت می‌کند یا در برابر آن قرار می‌گیرد، آن را موردی استثنایی دانست.

ایران عمیقاً از وضعیت جهانی تأثیر می‌پذیرد و به نوبه‌ی خود بر آن اثر می‌گذارد. البته تردیدی نیست که جامعه‌ی ایران ویژگی‌های خاص خود را دارد و این ویژگی‌ها باید در تحلیل مورد توجه قرار بگیرند. اما خاص‌بودگی‌های جامعه‌ی ایران به این معنا نیست که با جامعه‌ای کاملاً استثنایی مواجه‌ایم که نمی‌توان آن را در پیوند با تحولات جهانی فهمید.

نکته‌ی دیگری که باید به آن توجه کنیم، این است که خود نظام جهانی نیز به‌نوعی با بحران مواجه شده است. این بحران فقط به دولت‌هایی محدود نیست که معمولاً آن‌ها را آنتی‌سیستم می‌دانیم؛ بلکه خود نظام جهانی و دولت‌های قدرتمند آن نیز درگیر این وضعیت‌اند.

برای مثال، امروز ایالات متحده خود به یک دولت آنتی‌سیستم تبدیل شده است. دیگر فقط درباره‌ی کشورهایی مانند کره شمالی، ایران یا چین- که اصطلاحاً حکومت‌های سرکش نامیده می‌شوند- صحبت نمی‌کنیم؛ بلکه با روندی گسترده‌تر و شتابان‌تر روبرو هستیم که در آن، قواعد نظم بین‌المللی به‌طور فزاینده‌ای از سوی قدرت‌هایی نادیده گرفته می‌شوند که خود واضع نظم بین‌الملل کنونی بوده‌اند. نادیده گرفتن هنجارها، قواعد و حقوق بین‌الملل و پیامدهای ناشی از آن، بخشی از شرایطی است که امروز با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنیم.

از این منظر، دوگانه‌ی سیستم و آنتی‌سیستم دیگر به‌تنهایی برای توضیح آنچه در جهان می‌گذرد، کفایت نمی‌کند. ما نمی‌توانیم صرفاً با تکیه بر این تمایز، وضعیت کشورها و جوامع را تحلیل کنیم.

برای اینکه فهم درستی از شرایط ایران داشته باشیم، لازم است پیوسته میان شرایط جهانی و شرایط داخلی ایران رفت‌وآمد کنیم؛ یعنی هم بستر داخلی ایران را در نظر بگیریم و هم آن را در ارتباط با تحولات جهانی بررسی کنیم. به همین دلیل من در بحث درباره‌ی بحران‌ها، ابتدا از بحران‌های جهانی شروع می‌کنم.

البته منظورم این نیست که همه‌ی بحران‌های جهان را در این فرصت بررسی کنم یا مدعی باشم که آنچه در ایران می‌گذرد، مستقیماً حاصل بحران‌های جهانی است. اما بخشی از تحولات ایران، حتی اگر مستقیماً معلول بحران‌های جهانی نباشند، عمیقاً از آن‌ها متأثر است. یادآور می‌شوم که برای جلوگیری از طولانی‌شدن متن، ناچارم بسیار گذرا به این موارد اشاره کنم.

نابرابری؛ بحرانی جهانی با پیامدهای تشدیدشده در ایران

یکی از مهم‌ترین بحران‌هایی که امروز در عرصه‌ی جهانی با آن مواجه‌ایم و در ایران نیز به‌نوعی با پیامدهای آن دست‌وپنجه نرم می‌کنیم، بحران نابرابری است. نابرابری از گذشته وجود داشته، اما وقتی از آن به‌عنوان یک بحران صحبت می‌کنیم، منظور این است که به آستانه‌ای رسیده که ممکن است اساساً از کنترل خارج شود.

این وضعیت را می‌توان در گزارش‌های مکرر نهادهای بین‌المللی مشاهده کرد. بر اساس برآوردها، یک درصد جمعیت جهان ثروتی بیش از ۹۹ درصد دیگر در اختیار دارد؛ ده درصد جمعیت حدود سه‌چهارم ثروت جهان را در اختیار دارند، درحالی‌که سهم پنجاه درصد پایین جمعیت از ثروت جهان تنها حدود دو درصد است.

البته بحران نابرابری تنها شکل اقتصادی ندارد یعنی فقط به نابرابری در ثروت محدود نمی‌شود، بلکه اجتماعی (عدم دسترسی متوازن گروه‌های مختلف اجتماعی به منابع و فرصت‌ها) و جنسیتی هم هست. بحران نابرابری در ایران نیز به ابعادی بی‌سابقه رسیده است که دلیل آن به اجرای سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی نادرست برمی‌گردد. یکی از نابرابری‌های مهم امروز نابرابری‌های حاصل از بحران‌های زیست‌محیطی است که در پی آن گروه‌های مختلفی از جمعیت تحت تأثیر پیامدهای حاصل از گرمایش زمین از جمله سیل و کمبود منابع آبی و جز آنها قرار می‌گیرند. در چند سال اخیر ما شاهد شکل‌گیری این بحران بوده‌ایم. کمبود منابع آبی در خوزستان و منطقه‌ی زاگرس و سوء مدیریت منابع محدود آبی در کشور ما از جمله مهمترین دلایل شکل‌گیری ناآرامی‌های سیاسی چند سال اخیر بوده‌اند.

شبکه‌های اجتماعی؛ اتصال بیشتر، ارتباط اصیل کمتر

یکی از پدیده‌های مهم در این وضعیت، شبکه‌های اجتماعی است؛ پدیده‌ای که هم‌زمان دو وجه متفاوت دارد. از یک سو، شبکه‌های اجتماعی می‌توانند صدای بی‌صدایان باشند. ممکن است شما حسابی در اکس (توییتر) داشته باشید و بتوانید از طریق آن، دیدگاه‌ها و تجربه‌های‌تان را وقتی صدای‌تان به جایی نمی‌رسد، بازتاب دهید. این ظرفیت مثبت شبکه‌های اجتماعی همچنان وجود دارد. اما شبکه‌های اجتماعی پیامدهای منفی هم دارند. بخش زیادی از اطلاعات نادرست و اطلاعات تحریف‌شده در این شبکه‌ها گردش می‌کند که به موج‌آفرینی‌های منفی منجر می‌شوند. گردش اطلاعات نادرست می‌تواند حتی به شکل‌گیری جریان‌های اجتماعی و سیاسی منجر شود. برای مثال در ایران نیز در سال‌های گذشته شاهد موج‌های خصومت‌آمیز علیه افغانستانی‌ها بوده‌ایم که از شبکه‌های اجتماعی ناشی شدند و این امواج هر از گاهی بروز می‌کنند.

شبکه‌های اجتماعی در دوقطبی‌شدن جامعه نیز نقش دارند. این پدیده حاصل شکل‌گیری «اتاق‌های پژواک» است. منظور این است که افراد در محیطی قرار می‌گیرند که عمدتاً صدای خودشان و کسانی را می‌شنوند که شبیه خودشان فکر می‌کنند و نظرات مخالف، کمتر به گوش‌شان می‌رسد. افراد در این حباب‌ها پیوسته دیدگاه‌های یکدیگر را تکرار می‌کنند.

برای مثال، در اکس یا اینستاگرام، الگوریتم‌ها باعث می‌شوند محتوایی که به کاربر نمایش داده می‌شود، بیشتر با باورها و علایق قبلی او همخوانی داشته باشد. در نتیجه، همان باورها مدام برای افراد تکرار می‌شوند و فرصت مواجهه با دیدگاه‌های متفاوت کاهش پیدا می‌کند. این موضوع یکی از دلایل قطب‌بندی اجتماعی است، چون باعث می‌شود در موضوعی واحد یک دوگانه‌ی سیاه و سفید شگل بگیرد و امکان اجماع به حد اقل برسد.

یکی دیگر از پیامدهای شبکه‌های اجتماعی این است که شاید اتصال ما را به یکدیگر را بیشتر و سهل‌تر کرده باشند، اما لزوماً ارتباط اصیل و امکان گفت‌وگوی واقعی میان ما را افزایش پیدا نداده و برعکس، کاهش داده‌اند. بنابراین، شبکه‌های اجتماعی ممکن است در شرایطی به پدیده‌ای بحرانی تبدیل شوند. امروز می‌توان از بحران شبکه‌های اجتماعی در سطح جهانی سخن گفت؛ بحرانی که در آن، اطلاعات نادرست می‌تواند موج‌هایی ایجاد کند که پیامدهای اجتماعی و سیاسی جدی دارند.

هوش مصنوعی و تهدید توانایی ادراک و تخیل بشری

در همین زمینه، فکر می‌کنم مهم است به هوش مصنوعی هم اشاره کنیم. البته هوش مصنوعی کاربردهای بسیار مثبتی هم داشته است. برای مثال، در حوزه‌ی پزشکی از حجم عظیم اطلاعات و توان پردازش این فناوری برای شناخت بیماری‌ها و کمک به درمان آن‌ها استفاده می‌شود. بنابراین، همانند شبکه‌های اجتماعی، نمی‌توان از قابلیت‌های هوش مصنوعی چشم‌پوشی کرد یا آن را یکسره منفی دانست.

بااین‌حال، هوش مصنوعی پیامدهای نگران‌کننده‌ای هم داشته است که احتمالاً در آینده روشن‌تر خواهد شد. همین چند روز پیش در خبرها آمد که برخی از افرادی که در شرکت‌های هوش مصنوعی کار می‌کنند در این باره ابراز نگرانی کرده‌اند که این فناوری ممکن است به‌تدریج از کنترل خارج شود و حتی موجودیت بشر را تهدید کند. هوش مصنوعی می‌تواند از کنترل خارج شده و با هک کردن اطلاعات به قابلیت‌هایی غیرقابل تصور دست پیدا کند.

صرف‌نظر از این جنبه، یکی از نگران‌کننده‌ترین موضوعات این است که مصنوعی در حال تأثیرگذاری بر ادراک ما از خودمان و معنای انسان‌بودن است. پرسش این است که این فناوری چه تأثیری دارد بر توانایی ادراکی و تخیلی ما به‌عنوان انسان می‌گذارد.

من این مسئله را در ارتباط با دانشجویان‌ام دارم تجربه می‌کنم. از سال ۲۰۲۳ تا امروز، در فاصله‌ای حدود سه سال، بخش بزرگی از دانشجویان متمایل به استفاده از هوش مصنوعی در نوشتن مقالات و تزهای دانشجویی شده‌اند. حتی کسانی که تمایلی به استفاده از آن ندارند، ممکن است با این دغدغه که از دیگران عقب نمانند خود را ناچار از استفاده از آن ببینند.

با اینکه ممکن است کیفیت نوشتاری پایان‌نامه‌ها و مقاله‌های دانشجویی بهتر شده باشد، اما خلاقیت، توانایی تحلیل و عمق ادراک کاهش پیدا کرده است. دلیل‌اش این است که ما به‌تدریج داریم وارد وضعیتی می‌شویم که هوش مصنوعی می‌تواند جای بخشی از فرایندهای ادراکی و فکری انسان را بگیرد. پیش‌تر، وقتی می‌خواستیم مقاله‌ای علمی بنویسیم، باید کتاب‌ها و مقاله‌های زیادی می‌خواندیم و با متن‌ها درگیر می‌شدیم. امروز هوش مصنوعی می‌تواند در مدت کوتاهی ادبیات پژوهش را برای دانشجو آماده کند. این امکان، از یک طرف، کار را آسان‌تر می‌کند. اما از طرف دیگر، ممکن است آنها را از درگیری عمیق با متون معاف کند. در نتیجه، فرصت کمتری برای پرورش توانایی تحلیل، استفاده‌ی سنجیده از متون و تشخیص شکاف‌های پژوهشی باقی بماند. به این معنا، این فناوری ممکن است به‌تدریج بخشی از توانایی تحلیل را از ما بگیرد.

اینکه در آینده، با گسترش هوش مصنوعی، با چه وضعیتی روبه‌رو خواهیم شد، یکی از پرسش‌های جدی پیش روی ماست. اما به‌نظر می‌رسد به‌تدریج به وضعیتی نزدیک می‌شویم که در آن، سرنوشت بشر بیش از گذشته به نیروهای بیرون از کنترل بشر و به ربات‌ها وابسته می‌شود؛ چیزی شبیه آنچه پیش‌تر در فیلم‌های علمی‌تخیلی می‌دیدیم.

یکی از ویژگی‌هایی که می‌توان برای عصر ما برشمرد، این است که امکانات‌مان به‌وضوح از گذشته بیشتر شده است؛ اما این افزایش امکانات لزوماً به‌معنای افزایش توانایی ما برای تغییر وضعیت‌مان نیست. با اینکه در برخی زمینه‌ها امکانات- عمدتاً تکنولوژیک ما- بیشتر شده، اما توانایی‌مان برای تغییر شرایط محدودتر شده است. ما از قابلیت‌های فناورانه‌ی به‌مراتب بیشتری نسبت به گذشته برخورداریم، اما ضرورتاً قدرت بیشتری برای تغییر وضعیت خودمان نداریم.

به همین منوال، افزایش امکانات الزاماً به افزایش خوشبختی منجر نشده است. انسان‌های امروز در مقایسه با یک یا دو نسل قبل، از امکانات بسیار بیشتری برخوردارند، اما لزوماً خوشبخت‌تر نیستند. لذا، برخورداری، تنعّم، امکانات و خوشبختی را نمی‌توان مفاهیمی هم‌معنا دانست؛ حتی ممکن است میان آن‌ها رابطه‌ای معکوس برقرار باشد.

به بیان دیگر، امکانات ما بیشتر شده، اما گویی هم‌زمان احساس گرفتارشدن و ناتوانی نیز افزایش یافته است. گویی در «قفس آهنین امکانات» گرفتار شده‌ایم. این تعبیر شاید در نگاه نخست متناقض به‌نظر برسد، چون انتظار داریم امکانات بیشتر به‌معنای آزادی و قدرت بیشتر باشد؛ اما در عمل، چنین رابطه‌ای همیشه برقرار نیست. ماکس وبر از تعبیر «قفس آهنین بوروکراسی» استفاده می‌کرد و ما امروز می‌توانیم از «قفس آهنین امکانات» سخن بگوییم.

چند سال پیش، زیگموند باومن که پیش‌تر از او یاد کردم، تمثیلی به کار برد که به‌نظرم بسیار گویاست. می‌گوید، تصور کنید گروهی از مسافران سوار هواپیما شده‌اند. در میانه راه، از کابین خلبان اعلام می‌شود که این هواپیما خلبان ندارد، مقصدش نامعلوم است و مشخص نیست چطور و درکجا قرار است فرود بیاید.

ما معمولاً وقتی سوار هواپیما می‌شویم، انتظار داریم خلبان درباره‌ی مسیر پرواز، مقصد و زمان فرود توضیح بدهد. اما در این تمثیل، مسافران ناخواسته و نادانسته سوار هواپیمایی شده‌اند که مقصدش نامعلوم است و کسی آن را هدایت نمی‌کند. باومن با این تمثیل قصد دارد وضعیت بحرانی مدرنیته‌ی امروزی و ناامنی حاصل از آن را برای ما مجسم کند. وضعیت ما درست مثل مسافران هواپیمایی است که در آسمان در حال پرواز است، اما مقصدش نامعلوم است و مشخص نیست قرار است کجا فرود بیاید یا اینکه آیا اصلاً می‌تواند فرود بیاید یا خیر. این تمثیل بیانگر محدودیتی است که برای تغییر شرایط با آن روبرو هستیم و تجسمی است از وضعیت اضطراری و بحرانی‌ای که امروز با آن روبرو هستیم.

بدیهی است در این شرایط هم‌زمان احساس نامنی، استرس و اضطراب می‌کنیم. وقتی در هواپیما، در وسط آسمان، به صندلی خود بسته شده‌ایم، کار زیادی از دست‌مان برنمی‌آید. طبعاً در چنین وضعیتی با احساساتی مانند استیصال، خشم، بی‌قدرتی، ناامیدی وافسردگی دست و پنجه نرم می‌کنیم که در ایران امروزی شدت به‌مراتب بیشتری دارند.