«شهید جعفریان»؛ از تیم ستارگان تا حضور داوطلبانه در جزیره ابوموسی

یزد - پدر شهید امیرمحمد جعفریان گفت: امیرمحمد فوتبالیست تیم ستارگان بود که برای خدمت سربازی داوطلبانه خدمت در ابوموسی را انتخاب کرد و در ۲۳ اسفندماه در جریان جنگ رمضان به شهادت رسید.

سفیر ارجان - گروه استان‌ها، محدثه میرجلیلی؛ شهید امیرمحمد جعفریان ۱۹ مهرماه ۱۳۸۶ متولد شد و از کودکی در خانواده‌ای مذهبی رشد کرد. علاقه به نماز و قرآن، تحصیل، ورزش و به‌ویژه فوتبال بخش مهمی از زندگی او را تشکیل می‌داد؛ اما انتخاب محل خدمت سربازی، یکی از مهم‌ترین تصمیم‌های زندگی کوتاهش بود.

اول آبان‌ماه ۱۴۰۴ به خدمت اعزام شد و دوره آموزشی خود را در شیراز گذراند. پس از پایان آموزش، برخلاف انتظار خانواده، داوطلبانه برای ادامه خدمت در جزیره ابوموسی ثبت‌نام کرد و به این جزیره اعزام شد.

با آغاز جنگ رمضان در نهم اسفندماه، شرایط خدمت امیرمحمد تغییر کرد و ارتباط خانواده با او نیز محدود شد. پدرش می‌گوید آخرین تماس آنها هجدهم اسفندماه تنها حدود ۳۰ ثانیه طول کشید و از پدرش خواست اگر دیگر یکدیگر را ندیدند، او را حلال کند. پنج روز بعد، شامگاه ۲۳ اسفندماه، امیرمحمد در جریان حمله به جزیره ابوموسی به شهادت رسید.

علیرضا جعفریان، پدر سرباز شهید امیرمحمد جعفریان، در گفت‌وگوی تفصیلی با خبرنگار مهر از کودکی و ویژگی‌های اخلاقی فرزندش، انتخاب آگاهانه محل خدمت، روزهای حضور در ابوموسی، آخرین تماس تلفنی و خاطراتی که از تنها پسرش دارد، سخن گفته است.

از آخرین روزهای خدمت شهید امیرمحمد جعفریان و نحوه شهادت او بگویید

جعفریان: امیرمحمد بعد از پایان دوره آموزشی در شیراز، داوطلبانه برای خدمت در جزیره ابوموسی ثبت‌نام کرد. من با این تصمیم مخالف بودم و به او گفتم اجازه بده مقدمات خدمتت را در یزد فراهم کنم، اما قبول نکرد و گفت «بابا جان، بگذار مسیر خودم را خودم انتخاب کنم.»

او دوم اسفندماه به سمت بندرعباس حرکت کرد و از آنجا نیز به سمت محل خدمتش در جزیره ابوموسی رفت. هنوز یک روز از مرخصی‌اش باقی مانده بود، اما خودش زودتر برگشت تا مبادا غیبت برایش ثبت شود.

نهم اسفندماه جنگ آغاز شد و شرایط جزیره نیز تحت تأثیر قرار گرفت. از آن زمان ارتباط ما با او بسیار محدود شد و نگرانی زیادی داشتیم.

آخرین تماس شما با امیرمحمد چه زمانی بود؟

جعفریان: هجدهم اسفندماه با من تماس گرفت. تماس خیلی کوتاه بود، شاید حدود ۳۰ ثانیه. گفتم «بابا جان، من خیلی نگرانتم، وضعیتت چطور است؟»

گفت: «بابا، ما اینجا محاصره‌ایم، اما حالم خوب است. الان دارند ما را به عقب منتقل می‌کنند، ولی اگر همدیگر را ندیدیم، حلالم کن.»

من هم گفتم تو هنوز ۱۸ سالت بیشتر نیست، اگر من کوتاهی برایت کرده‌ام، تو من را حلال کن. گفت: «نه بابا، اینجا جنگ است؛ اگر برنگشتم و کوتاهی کردم، حلالم کن.»

شهادت امیرمحمد چگونه رقم خورد؟

جعفریان: شامگاه ۲۳ اسفندماه، زمانی که نیروها در حال جابه‌جایی بودند، قایق در نزدیکی ساحل جزیره ابوموسی هدف قرار گرفت و ترکش به امیرمحمد اصابت کرد و از ناحیه قلب مجروح شد و به شهادت رسید.

برای ما داغ بسیار بزرگی بود، اما من معتقدم شهادت رزقی است که خداوند به بندگان خاص خودش می‌دهد.

پیش از اعزام، شما امکان فراهم‌کردن خدمت او در یزد را داشتید؟

جعفریان: بله. من خودم در پادگان آیت‌الله خاتمی یزد خدمت کرده بودم و به دلیل سابقه‌ای که داشتم، می‌توانستم برایش شرایطی فراهم کنم که در یزد خدمت کند.

به او گفتم می‌توانم شرایط خدمتت را در یزد فراهم کنم، هنان گونه که برای بسیاری از افراد فامیل، دوست و آشنا که تقاضایی داشتند، اما گفت نمی‌خواهم مردم بگویند چون پدرم در این مسیر بوده، از موقعیت او استفاده کرده‌ام. می‌گفت هر جا نظام وظیفه اعلام کند، همان‌جا خدمت می‌کنم.

برای من این موضوع خیلی ارزشمند بود. او نمی‌خواست در خانواده یا میان دوستان و آشنایان برای خودش امتیاز و برتری ایجاد کند.

چه شد که تصمیم گرفت داوطلبانه به ابوموسی برود؟

جعفریان: بعد از دوره آموزشی که در شیراز گذراند، در میان‌دوره به من گفت می‌خواهم برای جزیره ابوموسی ثبت‌نام کنم.

آن زمان هنوز جنگی اتفاق نیفتاده بود. من مخالفت کردم و گفتم این کار را نکن، اما گفت «بابا جان، بگذار مسیر خودم را خودم انتخاب کنم.»

از حدود ۴۰ تا ۵۰ نفری که از آن دوره برای ادامه خدمت اعزام می‌شدند، امیرمحمد تنها کسی بود که برای ابوموسی ثبت‌نام کرد.

آن زمان نمی‌دانستیم این انتخاب چه سرنوشتی برایش رقم می‌زند. بعدها با خودم فکر کردم شاید او به نوعی با خدای خودش معامله کرده بود.

امیرمحمد از کودکی چه ویژگی‌هایی داشت؟

جعفریان: امیرمحمد ۱۹ مهرماه سال ۱۳۸۶ به دنیا آمد. ما در یک خانواده مذهبی بودیم و من از همان کودکی تلاش کردم با قرآن، نماز و فضای دینی رشد کند.

خودم در پادگان آیت‌الله خاتمی مشغول خدمت بودم و او را از همان دوران کودکی با خودم می‌بردم. حتی زمانی که سنی نداشت او را به نماز جماعت می‌بردم و در صف نماز قرار می‌دادم.

می‌خواستم فرزندم طوری تربیت شود که در آینده برای جامعه مفید باشد.

در روزمره‌ به چه فعالیت‌هایی علاقه داشت؟

جعفریان: بسیار به ورزش علاقه داشت و فوتبال را جدی دنبال می‌کرد. رشته تربیت بدنی را انتخاب کرده بود و مدتی نیز در تیم ستارگان بازی کرد.

به تیم چادرملو اردکان هم علاقه زیادی داشت. مسابقات چادرملو را دنبال می‌کرد و گاهی با هم به ورزشگاه می‌رفتیم. خاطرات خوبی از صعود چادرملو به لیگ برتر داشتیم و از حضور تیم در لیگ خیلی خوشحال بود.

از اخلاق و رفتار شهید چه چیزی بیشتر در ذهن شما ماندگار شده است؟

جعفریان: فوق‌العاده آرام، ساده، کم‌حرف و بی‌آلایش بود. خیلی به پدر و مادر احترام می‌گذاشت و حرمت خانواده را نگه می‌داشت.

از آن دسته جوان‌هایی نبود که دنبال حاشیه و مسیرهای انحرافی باشند. درس می‌خواند، ورزش می‌کرد و زندگی ساده‌ای داشت. خانواده همگی از او راضی بودند و این اخلاق‌ها چیزی است که بعد از شهادتش بیشتر دلتنگش می‌شویم.

خاطره‌ای از رابطه خودتان با امیرمحمد دارید که بیشتر در ذهنتان مانده باشد؟

جعفریان: یک بار برایش موتور خریدم. وقتی موتور را دید، خیلی خوشحال شد و حدود دو ساعت با هم در شهر گشتیم.

در همان زمان به من گفت «بابا، نمی‌گذارم شما تنها باشی؛ هرچقدر لازم باشد کار می‌کنم و تلاش می‌کنم، پول این را به شما برمی‌گردانم.»

من به او گفتم این وظیفه من است که برای فرزندم هزینه کنم، اما همین حرفش نشان می‌داد چقدر مسئولیت‌پذیر بود.

رابطه امیرمحمد با مادرش چگونه بود؟

جعفریان: مادرش سال‌ها با بیماری سرطان درگیر بود و از سال ۱۳۸۶ تا ۱۴۰۲ با این بیماری دست‌وپنجه نرم کرد.