خیال آبیش از حافظه دریا عبور کرد
«صدای جیرجیرکی یک زن» دارای شاعرانگیهای نثری بهشدت دلنشین و همذات پندار است که گاهگاهی از نثر شاعرانه عبور میکند و میشود خود خود شعر، «خیال آبیام از حافظه دریا عبور کرد».
سرویس ادبیات سفیر ارجان ایران (سفیر ارجان) – محمد صابری، شاعر و نویسنده: بی پروا انتخاب من از این مجموعه داستان برای نقد اگر بشود اسمش را نقد گذاشت همین عنوانی است که نویسنده برای کتابش انتخاب کرده یعنی صدای جیرجیرکی یک زن، عنوانی پرطمطراق که در نگاه اول مخاطب خاص و نه البته عام را با این پرسش اساسی روبهرو میسازد که چه نسبتی است بین جیرجیرکها و زنها!
داستان با مرگی آغاز میشود بهنگام چرا که در هر حال پیرزن مرده بود ونه یک زن و از همان ابتدای امر در مییابیم که با مرگانگاری مواجهیم و برای من که مرگ آقای ایوان ایلیچ تولستوی را خواندهام در قیاسی مع الفارق دنباله افکاری موهوم را میگیرم که بایست اتفاقی هولناکتر از آنچه تولستوی بزرگ در آن داستان تصویر کرده افتاده باشد چرا که مرگ به مثابه عشق حالا در ادبیات روز دنیا به کلیشهایترین شکل ممکن جزو سوژههای دم دستی طبقه میشوند، مرگ مرگ است و پایان ماجرا وعشق عشق است وآغاز ماجرا اما میگذرم از این گونه نگاه کردن به این داستان که مجال موشکافی و تحلیلهایی ازین دست نیست و باز میگردم به بهترین داستان این مجموعه از نعمت مرادی و با صراحت میگویم نعمت مرادی با این داستان در شبی خجسته ومسموم پای به آوردگاهی مینگذاریشده گذارده و با قدرتی مثالزدنی واشرافی همهجانبه به جریان سیال ذهن و پست مدرنیسم داستان را به پیش برده است.
تا اینجای کار بایست قلم وصاحب این قلم را تحسین و کرامت کرد بابت صحنهپردازیهای موشکافانه بهشدت سینمایی، رفت وبرگشتهای زمانی قابل فهم، واکاویها وتحلیلهای روانشناختی شخصیتهای داستان و درنهایت شاعرانگیهای دلپسند ودلانگیز نویسندهای که بسیار شاعر است، اینها را باید گفت و همچنان از متن لذت برد، عبارتهای کوتاه دوسه کلمهای که در دل هر جمله یک آتشفشان زیر پای مخاطب منفجر میشود و مدام از خود میپرسد خب بعدش بعدش و تا ته داستان این شهوت کنجکاوی و به نتیجهرسی را در دل وجان مخاطب روشن نگاه میدارد.
گفتم صحنهپردازیهای بهشدت سینمایی، ببینید:
مثل همیشه از گربه سیاهی که دستش را میلیسید بدت آمد، از روی تخت افتادی. سرت درد گرفت. تصویرهای کهنه و کلمههای تربچهای رنگ عذابت میداد.
و یا تحلیلهای روانشناختی از شخصیتهایی که به تمامی نشان داده شدهاند و نه توصیف، ببینید:
تو قهقهه میزدی که مغزت روی شانهات افتاده دکتر مغزش صدای جیرجیرک میداد که اصلا گوشیای که روی پاهای تو گذاشته بود گوشی بود؟!...بعدش خندید تا ته دیوانگی، همه خندیدند تا ته دیوانگی تا ته مغزهای بیقرار و تنها و پخته که بوی کلهپاچه میداد.
و یا شاعرانگیهای نثری بهشدت دلنشین و همذاتپندار که گاهگاهی از نثر شاعرانه عبور میکند و میشود خود خود شعر، ببینید:
خیال آبیام از حافظه دریا عبور کرد. ...بیهودگی صدای سنجاب میداد و تازه مثل قطار سوت میکشید مغزت. ...کلمات داشتند له و لگدمال میشدند ، صورت تمام کلمات آژیر میکشیدند.
هرکدامشان شعرند و شاعرانگیهاشان به بلوغی کافی رسیدهاند و آن خیال آبی اگر شعر نیست پس چیست؟...من عنوان این یادداشت را دقیقا همین شعر گذاشتم تا همگان بدانند صدای جیرجیرکی یک زن داستانی است شاعرانه و یا شعری است بلند و داستانی.
نویسنده با شخصیتپردازیهای بهتمامی عینی و رعبافکنیهای مدام نشان میدهد که عناصر اصلی داستان را خوب میشناسد و خوب میداند که منتقد از هر طیف ودرجه واعتبار دارد در دل این عبارتها وزنکشی میکند، کفه ترازو که به هم بخورد کار از دست نویسنده در میرود و ناکام میشود پس مو به مو و صدالبته با ترس از قضاوت و نقد، داستان به پیش میرود واولین انتقاد من از این داستان اتفاقا از همین جا آغاز میشود ، ترس مشهود از نقد گاهگاهی داستان را از عیار میاندازد، آفت بزرگی که دامنگیر بخش بزرگی از ادبیات امروزه روز ماست، ببینید:
گفتم پرستار بیست سال است دارد تقلید پیرزنهای هشتادساله را در میآورد و سر حنابستهاش را هر روز به سرهنگ و دکتر نشان میدهد تا دکتر سوزنش را بزند و حالش خوب شود.
در نگاه اول پرستار را ۱۲۰ ساله باید بدانیم که برای دلبری و لوندی دارد شبیه پیرزنهای ۸۰ ساله موهایش را حنا میبندد و انگار نویسنده جویای نام ما یادش رفته که در جاهای دیگر داستان پرستار را پیرتر از پیرزنها معرفی نکرده و باز یادش رفته این پیرزناناند که با حنابستن موهایشان میخواهند بیست سال جوانتر بشوند و باز یادش رفته که در متن بنویسد ادا درآوردن و نه تقلید درآوردن که فرق بسیاری است در کارکرد این کلمه در عبارت و بعد همه اینها سر حنا بسته نمیدانم چرا حال دکتر را در تزریق سوزن خوب میکند و این حال خوب چه ربطی به سرهنگ دارد میان این معرکه که کم نشنیدهایم گاهگاهی پرستار نمیدانم چندساله ما برای دکتر دم تکان میدهد و باقی ماجرا.
نویسنده در حین روایتپردازی رفته سراغ برادران کارامازوف! در نگاه اول این برای منی که بهشدت غرب وشرق زدهام در ادبیات ومرعوب ادبیات روس وفرانسهام انتخابی است آگاهانه اما چرا برادران کارامازوف، کدام تقارن و توازن میان این مرگانگاری با برادران کارامازوفی است که ورای جنگ پدرپسری است بر سر یک زن و من چقدر دلم میخواست راوی روی تخت بیمارستان و یا تیمارستان جنایت ومکافات بخواند برای رهایی از مهلکه وجدان ویا حتی مرگ آقای ایوان ایلیچ، شک ندارم هرکدام از این دو رمان همذاتپنداری دقیقتری داشتند با این داستان و دیگر هیچ، قضاوت با شما!
نویسنده این بار و بر خلاف آثار پیشینش گوشهچشمی نیز داشته به جستارنویسی و فلسفهبافی چراکه باور من این است هر داستانی با هر مولفه و متر و معیاری بایست که حاوی پیامهای آزاردهنده و شفابخشی باشد برای مخاطب نه آنگونه که اصل روایتگری تحتالشعاع فلسفه باشد که سارتر همه داستانهایش این گونهاند و درست نقطه مقابلش کامو که همه فلسفهورزیهای نابش در خدمت داستاناند، گفتم نویسنده گوشه چشمی داشته به این گونه نوشتار و من چقدر ذوق زدهام از این حیث که در حین خوانش داستان مداد رنگیام دست دیگرم باشد برای هایلایت عباراتی از این دست و هر صفحه چیزی برای رنگی کردن دارد ببینید:
زن ها هر وقت دروغ میگویند زیباتر میشوند قشنگتر و لوستر، پرستار هم همین طور پر از شیطنت است و عشق کاذب.. عالی بود اما برای نویسنده شاعر ما بهترش این بود: پرستار هم همین طور، پر است از شیطنت و شهوت و شور و کمی اما عشق که صد البته از نوع کاذبش!
اوج بلوغ داستان در سطرهای پایانی اتفاق افتاده آنجا که پاوولویچ و چهار فرزندش همه با هم نفس راحتی میکشند آمبولانس کلمات را به بیمارستان میبرد یا او فکر میکند کلمهها هم زخمی میشوند ....عالی بود آقای نویسنده.
دلآزارترین برای منِ سختگیر کمسواد پاره کردن رباط صلیبی کلماتی بودند که به مجتبی محرمی ارجاع داده شدند، اوج بدسلیقگی برای کسی که داستانش جهانشمول است و از مرزهای جغرافیایی بهراحتی میتواند گذر کند همین اطلاق است، کاش شبیه رونالدو در جام جهانی کلمهها رباط پاره کنند!
نقد آخر من مربوط است به آخرین پاراگراف داستان و توضیح مکنونات قلبی نویسنده از نوشتنش، آخر همه چیز مشهود است و عیان چرا توضیح، بهراستی حیفم آمد این داستانِ در نوع خود قابل فهم بیاید برای من و مخاطب بنشیند به توضیح و توجیه،َ ببینید: قاتل ممکن است یک راوی داستان یا یک پرستار با صدای جیرجیرکی باشد، من اصلا قاتل نیستم و....
داستان صدای جیرجیرکی یک زن مملو از فلسفه بود و روانشناسی وشناسهشناسی و وهمانگاریهای دلپسند نویسندهای که از او بسیار خواهید شنید وتمام.
آیین «اقتدار سپید» همزمان با میلاد باسعادت حضرت زینب (س) و روز پرستار، روز چهارشنبه ۲۲ مهرماه ۱۴۰۵، با هدف گرامیداشت یاد و خاطره سه شهید پرستار جنگ ۱۲ روزه، شهیده مهناز نعمتی، شهید هومن غیاثوند و شهید مهدیار پوریامین، در فرهنگسرای گلستان برگزار شد.
کتاب «جام و سبو» شامل تجلیات مشترک اندیشه و بیان در شعر حافظ و شاه نعمت الله ولی از سوی انتشارات استاد شهریار روانه بازار شد.
«صدای جیرجیرکی یک زن» دارای شاعرانگیهای نثری بهشدت دلنشین و همذات پندار است که گاهگاهی از نثر شاعرانه عبور میکند و میشود خود خود شعر، «خیال آبیام از حافظه دریا عبور کرد».
معاونت امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی از سارا زیبادل، کتابفروش کتابفروشی سرو گرگان که همزمان با فعالیت در این کتابفروشی موفق به کسب رتبه ۳۳ کنکور سراسری شده است، تقدیر کرد.
آیا این جهانهای از دست رفته صرفاً بازی خیالاند، یا بخشی از حقیقت تاریخ را در خود حفظ کردهاند؟ نازمان از همین پرسش آغاز میشود، امانوئل کارر در این کتاب نه در پی بازنویسی گذشته است و نه در اندیشه ساختن جهانی خیالی. آن چه او میکاود خود رابطه ما با تاریخ است؛ این باور دیرپا که گذشته چون یک بار تحقق یافته تنها گذشته، ممکن نیز بوده است.
مدیرمسئول انتشارات هزاره ققنوس، بهمناسبت برگزاری نمایشگاه کتاب فرانکفورت ۲۰۲۶ درباره تغییرات و تحولات این رویداد نوشت.
کانون کتاب «مشق زندگی» در دومین نشست خود، با موضوع «کتاب بایدها و نبایدهای تربیت جنسی (از دیدگاه اسلام)»، عصر روز یکشنبه ۲۶ مهرماه در فرهنگسرای سرو برگزار میکند.
فیلم با نقل قولی از اسکار وایلد آغاز میشود: «آدم باید همیشه عاشق باشد؛ به همین دلیل است که هرگز نباید ازدواج کنند.» این جمله فارغ از درستی یا نادرستی آن، شمای کلی وضعیت دو شخصیت اصلی در مواجهه با زندگی مشترکی است که سالیان بسیاری از آن میگذرد. آنچه باقی مانده مجموعه ای از ناکامی ها و نرسیدنهایی است که گویا در زندگی مشترک خود را بیشتر نشان می دهد.
کتاب خلاء کانونی متون توسعه سیاسی در ایران را به وضوح پر میکند.
مریم مشرّف پژوهشگر و استاد دانشگاه شهید بهشتی در گفتوگو با سفیر ارجان به جایگاه ماندگار ادیبان ایرانی اشاره کرد.
از سوی انجمن علمی فلسفه نشست بررسی «اسطوره چیست؟» در دانشگاه شهید بهشتی برگزار میشود.
نهصد و هشتاد و دومین شب از شبهای بخارا به باغ ایرانی اختصاص یافته است. نمایش سه فیلم مستند درباره باغهای ایرانی از دیگر بخشهای این نشست خواهد بود.
بیست و یکمین نشست از سلسله نشستهای عصر یکشنبههای بخارا به نقد و بررسی کتاب «سدّ ارمنی مسیر توران: مسئلهٔ کریدور ادعایی زنگزور» اختصاص یافته است.
کارگردان نمایش «عشقهای زودگذر ماندگار» گفت: واقعیت این است که نمیخواستم اجرایی کاملاً چخوفی روی صحنه ببرم. قصد نداشتم تمام ویژگیهای متن اصلی را حفظ کنم و همان جهان را با تمام جزئیاتش بازسازی کنم.
نود و دومین شب ایران به «شب میدان بهارستان» اختصاص دارد. در این نشست کتاب «میدان بهارستان» (رویدادها و تحولات تاریخی از سال از ۱۱۸۸ تا ۱۳۹۹) بررسی میشود.
مرکز معرفی فرهنگی پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری با همکاری مجله بخارا، آیین رونمایی از ویرایش تازه کتاب «معجمالبلدان» اثر یاقوت حموی را برگزار میکند.
علی آلداود، پژوهشگر تاریخ و عضو شورای عالی علمی مرکز دائرهالمعارف بزرگ اسلامی گفت: بسیاری از نسل جوان امروزی یا روشنفکرانی که بیشتر چپ هستند، فروغی را عامل انگلیس میدانند. این در حالی است که به عقیده من این خاندان هیچکدام عامل نبودند، بلکه انسانهای وطنپرست و طرفدار پیشرفت ایران بودند اما از کارهای تند سیاسی دوری میکردند و شاید هم بتوان آنان را سیاستمدار محافظهکار به شمار آورد.
مرکزی- نشست معرفی و جمعخوانی کتاب «آفتاب در حجاب» نوشته سیدمهدی شجاعی، همزمان با سالروز میلاد حضرت زینب کبری (س)، در کتابخانه عمومی امام خمینی (ره) کرهرود اراک برگزار شد.
کرمانشاه- خانه شاهنامهخوانی کرمانشاه با هدف ایجاد بستری علمی برای همافزایی شاهنامهپژوهان و پیوند میان پژوهشهای دانشگاهی با زیست فرهنگی جامعه فعالیت رسمی خود را آغاز کرده و این مرکز اکنون با بهرهگیری از آموزشهای ساختاریافته و احیای سنتهای کهن نقالی و شاهنامهخوانی، گامی بلند برای تبدیل کرمانشاه به قطب پویای شاهنامهپژوهی در غرب کشور برداشته است.
قزوین- کتاب «نبض زندگی در شهر کهن» نوشته سمیه زارعی، به بررسی سرزندگی در محلههای تاریخی قزوین پرداخته است، موضوعی که به اعتقاد نویسنده، بیش از آن که به آجر و نما مربوط باشد، به حس تعلق انسانها وابسته است.