یمن در شاهنامه، مثنوی و حکمت اشراق تکرار میشود
پیوند دیرین ایران و یمن فراتر از ژئوپلیتیک ساسانی است؛ ریشههای این خویشاوندی از اساطیر شاهنامه تا اشراق سهروردی و تصوف مولانا، هویتی مشترک و ماندگار پدید آورده است.
سفیر ارجان گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: سرزمین یمن در جنوب باختری شبهجزیره عربستان، از سپیدهدم تاریخ نقشی ممتاز در تکوین مناسبات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی دنیای باستان ایفا کرده است. این دیار که به خاک حاصلخیز، تمدنهای کهن سبا و حمیر و اشراف بر گذرگاههای دریایی شناخته میشد، در منظومه فکری ایرانیان جایگاهی چندوجهی و استثنایی دارد.
یمن برای ایرانیان تنها یک مختصات جغرافیایی یا کانون راهبردی تجاری نبود، بلکه پیوندی است که در یک سر آن اسطورههای بنیادین شاهنامه و آیینهای کهن برونهمسری جریان دارد و در سر دیگر آن، عقلانیت ژئوپلیتیک روزگار خسرو انوشیروان ساسانی و تجلیات نوری در مکتب اشراق سهروردی. بازخوانی حضور یمن در سنت تاریخی و ادب فارسی نشان میدهد که چگونه جغرافیای خاکی در سیر سدهها، به جغرافیایی رمزی، حماسی و معنوی ارتقا یافته است.
ژئوپلیتیک ساسانی و نبرد در جنوب عربستان کنونی؛ رویارویی دو امپراتوری
در سده ششم میلادی، موازنه قدرت در خاورمیانه میان دو ابرقدرت آن روزگار، یعنی شاهنشاهی ایران ساسانی و امپراتوری بیزانس (روم شرقی)، پیوسته در حال دگرگونی بود. عربستان و بهویژه یمن به سبب اشراف بر تنگه بابالمندب و شاهراه بازرگانی اقیانوس هند و دریای سرخ، کانونی حیاتی برای جریان ابریشم و ادویه به شمار میرفت. در این برهه، پادشاهی مسیحی آکسوم (حبشه) با حمایت آشکار قیصر روم، خاک یمن را به اشغال درآورد. تسلط حبشیان بر یمن به معنای بستهشدن حلقه محاصره اقتصادی علیه ایران و محروم شدن دربار تیسفون از نظارت بر آبراههای جنوبی بود.
فرمانروایان حبشی، بهویژه ابرهه که داعیه گسترش نفوذ مسیحیت رومی در سراسر شبهجزیره را داشت و به مکه نیز تاخت، نظامی سختگیرانه بر مردم بومی تحمیل کردند. پس از مرگ ابرهه، مسروق بن ابرهه بر اریکه نشست و خشونت علیه اشراف حمیر شدت گرفت. امیران یمنی که هویت قومی و پایگاه سیاسی خود را بربادرفته میدیدند، در جستوجوی نیرویی رهاییبخش برآمدند. سیف بن ذییَزَن، از واپسین شاهزادگان خاندان حمیری، ابتدا در پی استمداد از امپراتور کنستانتینوپل برآمد؛ اما دریافت که همکیشی قیصر با حبشیان مانع از هرگونه همراهی است. ازاینرو، به وساطت نعمان بن منذر، حاکم لخمی حیره که تحتالحمایه ساسانیان بود، راه تیسفون را در پیش گرفت و در بارگاه خسرو انوشیروان بار یافت.
حماسه وهرز و پیدایش پدیده «ابناء فارس»
خسرو انوشیروان با ژرفاندیشی سیاسی، تقاضای سیف را نه صرفاً کمکی عاطفی به یک شاهزاده درمانده، بلکه فرصتی بیهمتا برای درهمشکستن زنجیره نفوذ روم در کرانههای جنوب دریافت. با این حال، اعزام لشکری گران از راه دور و از مسیر آبهای ناشناخته، مخاطرهآمیز بود. ازاینرو، پادشاه دادگر ساسانی فرمانی تاریخی صادر کرد: گردآوری گروهی از مردان جنگاورِ در بند (واجبالقتل) به فرماندهی سرداری سالخورده، کارکشته و تیراندازی چیرهدست به نام «وهرز» (وهریز).
حدود سالهای ۵۷۰ تا ۵۷۵ میلادی، ناوگانی شامل هشت کشتی بادبانی از دهانه دجله و خلیج فارس به راه افتاد و با گذر از دریای مکران و اقیانوس هند، خود را به کرانههای حضرموت و عدن رساند. در این نبرد نامتقارن، وهرز با آتشزدن کشتیهای خود راه بازگشت را بر سربازانش بست و با پرتاب تیری سرنوشتساز، مسروق را از پای درآورد. با کشته شدن فرمانده حبشیان، سپاه آنان فروپاشید و صنعا به تصرف نیروهای ایرانی درآمد. سیف بن ذییزن با خراجگزاری سالانه به تیسفون، تاج پادشاهی بر سر نهاد.
با ترور سیف توسط بازماندگان حبشی، انوشیروان مجدداً وهرز را با ارتشی چهار هزار نفره گسیل داشت تا ساختار سیاسی منطقه را سامان دهد. از این تاریخ تا طلوع اسلام، یمن رسماً استانی خودمختار از شاهنشاهی ایران شد. بخش مهمی از سپاهیان ایرانی در آن اقلیم ماندگار شدند، همسرانی یمنی برگزیدند و از پیوند آنان نسلی سر برآورد که در تاریخ به نام «ابناء» (یا ابناء فارس و بنوالاحرار) شناخته میشوند. این گروه، ساختار نظامی و دیوانی یمن را تا عهد پیامبر اسلام(ص) هدایت کردند و در سالهای نخستین هجرت، با گرویدن باذان (آخرین حاکم ساسانی یمن) به اسلام، نقش پل ارتباطی میان فرهنگ کهن ایرانی و تعالیم نوظهور اسلامی را ایفا نمودند.
آنطور که کاظم برگ نیسی مینویسد: «نام ابناء (پسران) دربارۀ فرزندانِ این ایرانیان از آن رو به کار رفت که پدران و مادران آنان همنژاد نبودند. اما نام دیگر، «بنو الاحرار»، پیشینهای کهنتر دارد و ویژۀ ایشان نیست، زیرا عربها تمامی ایرانیان را از دیرباز «احرار» و «بنو الاحرار» میخواندند... برپایۀ نوشتۀ ابن فقیه، عربها در دوران پیش از اسلام پارسیان را «احرار» مینامیدند، از آن رو که دیگران را به بندگی و خدمتگزاری میگرفتند و خود به بندگی و خدمتگزاری دیگران در نمیآمدند... ایرانیان خود خویشتن را آزادان و آزادگان میخواندند (ابن حزم، الفصل فی الملل ، ۲ / ۱۱۵؛ قس: کیا، ۱-۷: «ایر» و «ایران» در زبان پهلوی به معنای «آزاد» یا «آزاده» و «سرزمین آزادان» یا «آزادبوم»). در شاهنامۀ فردوسی نیز واژههای «آزاده» و «آزاد مرد» و «آزادگان» بارها به جای ایرانی و ایرانیان به کار رفته است ... و نام «احرار» را بیگمان باید برگردان عربی «آزادان» و «آزادگان» شمرد، امّا ابن حزم (همانجا) دو واژۀ «احرار» و «ابناء» را به گونهای مترادف به کار برده است و بنابراین شاید «زادگان = آزادگان» یا «زادان = آزادان» نخست به «ابناء» برگردانده شده... و سپس دربارۀ پسران سربازان ایرانی در یمن به کار رفته باشد. همچنین واژه «آزاد» را در اینجا نباید در برابر واژۀ «بنده» گرفت، بلکه بیشتر باید آن را به معنای «شریف» و «نژاده» و «پاکزاد» دانست... کاربرد ترکیب «حر الاحرار» به معنایی مترادف با «شریف الاشراف» نیز تأییدی بر این نکته تواند بود.»
یمن در جهان اسطورهای شاهنامه؛ آزمون خرد و پیوند پسران فریدون با دخترانِ سرو شاه یمن
اما فراتر از اسناد تاریخ سیاسی، یمن در عمیقترین لایههای اسطورهشناختی ادب فارسی، نقشی ساختاری بر عهده دارد. در شاهنامه فردوسی، یمن دیگر یک استان متصرفی نیست؛ سرزمینی همتراز، شاهوار و خواستگاه نجابت است.
پس از آنکه فریدون بر ضحاک ماردوش غلبه مییابد و آرامش را به جهان بازمیگرداند، در پی یافتن همسرانی درخور و پاکگوهر برای سه فرزند خود (سلم، تور و ایرج) برمیآید. او وزیر کاردان خود، «جندل»، را به گشتوگذار در آفاق روانه میکند:
«سرو»، پادشاه فرزانه و آزموده یمن، پیوند با فریدون را افتخاری بزرگ میداند، اما به سیاق حکمرانان آگاه، شرطی بنیادین میگذارد: پسران فریدون باید رنج سفر کشیده و شخصاً در کاخ او حاضر شوند تا گوهر هوش، ادب و کفایت آنان سنجیده شود. در بدو ورود، سرو با بهرهگیری از افسون و تدبیر، دختران را دگرگونه میآراید و شاهزادگان را به چالش تشخیص سن و جایگاه آنان میکشد؛ آزمونی که پسران با اندرز و آموزههای پیشین پدر از آن سرافراز بیرون میآیند.
فریدون پس از وصول عروسان، آیینی نمادین برپا میدارد و بر سه دختر یمنی که پدرشان از سر ناز و عزت، هنوز برایشان نامی ننهاده بود؛ نامهای ناب پهلوی مینهد: «آرزو» برای سلم، «آزادهخوی» برای تور، و «سهی» برای فرزند محبوبش، ایرج. این ازدواج برونگروهی، که بنیادگذار بخش مهمی از تبار شاهان کیانی است، با تقسیم جهان همراه میشود؛ نکته حائز اهمیت در فرجام این داستان آن است که سرو، شاه یمن، پس از شهادت مظلومانه دامادش ایرج، پیوند اخلاقی و نسبی خود با ایران را نمیگُسلد؛ او در کارزار منوچهر برای کینخواهی نیا، دوشادوش ایرانیان علیه سلم و تور شمشیر میزند و بر وفاداری خویش پای میفشارد.
نمادشناسی اشراقی؛ یمن بهمثابه «مشرق نورانی» در فلسفه سهروردی
در ساحت حکمت و عرفان، سیمای یمن جهشی انفسی مییابد و به سپهر معنا صعود میکند. ریشهشناسی واژه یمن در زبان عربی با «یَمین» (دست راست)، «میمنت» (خجستگی، برکت) و «ایمن» (امنیت) گره خورده است. حکمای مسلمان و بهویژه شیخ شهابالدین یحیی سهروردی، شیخ اشراق، از این تقارن زبانی و مکانی کمال بهره را بردهاند.
در رساله تمثیلی «قصّة الغربة الغربیة» (سرگذشت غربت غربی)، سهروردی جغرافیای خاکی را به جغرافیای سلوک تبدیل میکند. غرب (مغرب) نماد قیروان، جهان ظلمانی ماده، چاه تن و گرفتاری نفس ناطقه در بند هیولا است. در برابر آن، یمن مظهر مشرق اعلای نور، عالم فرشتگان و وطن اصلی روح به شمار میآید. راوی، غریبی است که موطن یمنی خود را فراموش کرده و در سیاهچال غرب اسیر گشته است. پیام نجات او با نسیمی که از سوی یمن میوزد و با ندای «شیخ هادی بن الخیر الیمانی» (نماد عقل فعال و روحالقدس) آغاز میگردد. هدهد و فاختگانِ یمنی، رسولان کشف و شهودند که پروانگی روح را به یادش میآورند. در نگاه اشراقی، سیر الیالله چیزی جز هجرت از غربِ ظلمانی به سوی یمنِ میمنتبار نورانی نیست.
بوی رحمان و میراث اویس در ادب صوفیانه؛ از عطار تا مثنوی
حضور یمن در ادبیات عرفانی با حدیث نبوی معروفی که فریقین آن را نقل کردهاند، اوجی دیگر مییابد: «إِنِّی أَشَمُّ رَائِحَةَ الرَّحْمَنِ مِنْ جَانِبِ الْیَمَنِ» (من همانا نسیم مهر خداوند را از کرانه یمن استشمام میکنم). این حدیث پیونددهنده نام یمن با چهره بیبدیل تاریخ تصوف، اویس قرنی است؛ مردی که ندیده شیفته رسول گشت و تجسم عشق شهودی و سلوک باطنی بدون واسطه صورت شد.
جلالالدین محمد بلخی (مولوی) در دفتر چهارم مثنوی، با تمسک به این روایت، یمن را به عنوان خاستگاه جانهای رها از حجاب تن ترسیم میکند:
مولانا در این سیاق، یمن را کانونی قرار میدهد که در آن فاصله زمانی و مکانی فرو میریزد و ارتباط قلبی اولیاء جایگزین مجاورت ظاهری میشود. فریدالدین عطار نیشابوری نیز در تذکرةالاولیاء و منطقالطیر، یمن را جایگاه زهد ناب، فنا فیالله و دیار لعلهای ناب معنایی قرار میدهد. همچنین، ارجاع به سرزمین سبا و هدهد سلیمانی در مثنوی، همواره بشارتدهنده گریز از خشکدستی ماده و پیوستن به سرسبزی مدینه جان است.
بازتاب یمن در آیینهخانه شعر کلاسیک؛ از تیغ یمانی تا عقیق دل
حضور فرهنگی یمن در شعر فارسی تنها به حکمت و تصوف محدود نشد، بلکه وارد دایره واژگان نمادین و صنایع ادبی شاعران سبک خراسانی، عراقی و هندی گردید، در اشعار قدما میتوان به این ابیات از دقیقی اشاره کرد:
اشارات به تیغ یمانی و تیر یمانی از آن جهت است که صنعت آهن و شمشیرسازی یمن در عهد باستان سرآمد بود. شمشیرهای صیقلی یمانی در اشعار فردوسی، انوری و خاقانی، کنایه از برندگی، اصالت، تابندگی و سازشناپذیری حق بر باطلو البته دلاوری و حق طلبی مردمان یمن است.
عقیق و لعل یمن: این گوهرهای سرخفام و گرانبها در سنت تغزلی ادب پارسی، همواره استعارهای درخشان از لب معشوق، اشک خونین عاشق و دل پاک صیقلیافته بوده است؛ گوهرهایی که پاکی و اصالتشان مَثَل سایر سنگهاست، و تمثیلی از وجود انسان که در کوران حوادث روزگار از سنگی عادی به گوهری ارزشمند بدل میشود:
دیدهها در طلبِ لعلِ یَمانی خون شد
یا رب آن کوکبِ رخشان به یَمَن باز رسان
بُرد یمانی نیز پارچههای راهراه، فاخر و زربفتِ یمن است که جامهای اشرافی و فاخر محسوب میشدند، در متون کهن نماد آراستگی ظاهری و در کسوت عرفانی نماد خلعتی است که بر قامت انسان کامل پوشانده میشود.
طلوع ستاره سهیل (کوکب سفیر ارجان از جانب یمن)، آن را به نمادی از کمیابی، چشمانتظاری، روشنایی دوردست و کمالبخشی به میوهها و عقیقها مبدل ساخته است، چنانچه مولوی میگوید:
همچنین در باور کهن، حدیث مأثور «الإیمان یَمانٌ وَ الحِکمَةُ یَمانِیَّةٌ» از پیامبر اکرم (ص) به این حضور ادبی رنگی قدسی بخشید تا یمن در کنار همه تعابیر مادیاش، مظهر فطرت حقپذیر و حکمت ایمانی قلمداد شود.
تداوم حافظه تاریخی و حضور یمن در لایه های متفاوت معنایی
بررسی ژرف مناسبات ایران و یمن آشکار میسازد که این پیوستگی، پیوندی گذرا و متکی به متغیرهای مقطعی نبوده است. یمن در ناخودآگاه جمعی ایرانیان، گذرگاهی بوده است که خرد سیاسی شاهنشاهی، پیوند نژادی در اساطیر، اخلاق وفاداری در خونخواهی مظلوم، و در نهایت، شهود نورانی در فلسفه اشراق بر آن انطباق یافته است.
ابناء فارس نه صرفاً پاسداران نظامی یک ایالت دوردست، بلکه بذرهای تمدنی مشترکی بودند که الفت این دو خاک را جاودانه ساختند؛ پیوندی که از تیغ بران وهرز تا نالههای اویس قرنی در طلب یار، و از جامههای راهراه برد یمانی تا نورالانوار سهروردی، به عنوان فصلی زرین در کتاب فرهنگ ایرانی و خاورمیانه زنده مانده است.