آتشِ اجاق؛ قصه گرمایی که خانه را خانه میکرد
در خانهای قدیمی در دل زاگرس، وقتی سرمای شب از لابهلای درزهای در و دیوار میگذشت، شعلههای اجاق فقط هیزمها را نمیسوزاندند؛ گرمایی میساختند که اعضای خانواده را کنار هم نگه میداشت. صدای سوختن هیزم، بوی دود نشسته بر لباسها و روشنایی لرزان شعلهها، بخشی از زندگی روزمره مردمی بود که روزگارشان با کوچ، دامداری و پیوندهای خانوادگی گره خورده بود. برای آنان، خاموش شدن آتش گاهی معنایی فراتر از پایان سو
در خانهای قدیمی در دل زاگرس، وقتی سرمای شب از لابهلای درزهای در و دیوار میگذشت، شعلههای اجاق فقط هیزمها را نمیسوزاندند؛ گرمایی میساختند که اعضای خانواده را کنار هم نگه میداشت. صدای سوختن هیزم، بوی دود نشسته بر لباسها و روشنایی لرزان شعلهها، بخشی از زندگی روزمره مردمی بود که روزگارشان با کوچ، دامداری و پیوندهای خانوادگی گره خورده بود. برای آنان، خاموش شدن آتش گاهی معنایی فراتر از پایان سوختن هیزم داشت؛ گویی چیزی از گرمای خانه، امید به فردا و برکت سفره نیز از میان میرفت.