فیلسوف هیتلر

فرهاد همتی نوشت:‌هایدگر علاوه بر پیشبرد اهداف نازی در دانشگاه، استادان و دانشجویان را نیز کنترل می‌کرد و حتی علیه استادان جاسوسی می‌کرد و گزارش محرمانه می‌داد. مثل مورد ادوارد باومگارتن که در فلسفه پیرو پراگماتیسم جان دیویی بود که موجب اخراج او از دانشگاه شد.

سرویس دین و اندیشه سفیر ارجان ایران (سفیر ارجان)، فرهاد همتی،‌پژوهشگر در جستار پیش‌رو با نگاهی به کتاب «هایدگر و نازیسم» نوشته ویکتور فاریاس به دیدگاه‌ها و عملکرد مارتین هایدگر فیلسوف آلمانی در رابطه با نازی‌ها و پیشوایشان هیتلر پرداخته است.

تمامی جنبش‌ها و سیستم‌های سیاسی دموکراتیک یا اقتدار گرا، از مکانیسم‌ها و سازوکارهای واحد یا حداقل مشابهی پیروی می‌کنند. به همین سبب سازوکار دموکراسی در نظام‌های دموکراتیک کاملا شبیه همدیگر است. همین‌طور روابط زور در رژیم‌های اقتدارگرا نیز کاملا مشابه یکدیگر است. علیرغم محتوای مشابه، اشکال آن‌ها در جوامع مختلف متناسب شرایط می‌تواند متفاوت باشد.

ظواهر، بهانه‌ها و ابزارها از این جامعه تا جامعه دیگر متناسب فرهنگ و اعتقادات می‌تواند متفاوت باشد، اما سازوکارها در طول تاریخ یکی و یکسان بوده است. یک جا نژاد یا ملت بهانه است، جای دیگر ایدئولوژی طبقاتی بهانه است و جای سوم دین و مذهب ابزار می‌شود.

این بهانه‌ها و ابزارها در هر یک از این جوامع تبدیل به ایدئولوژی اتوپیایی تمامیت‌خواهی می‌شود که به عنوان تنها راه نجات بشریت توسط ایدئولوگ‌های اقتدارگرایان خود را به جامعه عرضه می‌کند.

مارکسیسم و کمونیسم که تلاش می‌شد خود را به مثابه علم به جامعه عرضه کند و نابودی جامعه سرمایه‌داری را به عنوان آخرین مرحله نظام‌های طبقاتی پیش‌بینی کرده بود و قصد داشت بر روی زمین جامعه‌ای عاری از ظلم و ستم طبقاتی بسازد و در نبود بهشت اخروی، بهشت دنیوی را وعده می‌داد به جهنم استالینیسم ختم شد. در جهنم استالینیسم علم ژنتیک چون یک کشیش (گرگوری مندل)کاشف آن بود ترفند ارتجاع علیه ماتریالیسم تلقی می‌شد. نظریه نسبیت آلبرت اینشتین را آخرین ترفند بورژوازی علیه ماتریالیسم دیالکتیک می‌دانستند و...

فیزیکدان مارکسیست-لنینیستی به نام بلوشین‌زو درگفتگویی با ورنر هایزنبرگ یکی از بزرگترین فیزیکدانان و کاشفان نظریه کوانتم و عدم تعین به او می‌گوید من نظریه عدم قطعیت و فیزیک کوانتم را نمی‌پذیرم، چون علیه ماتریالیسم دیالکتیک است، لنین گفته است هر نظریه‌ای در علم تا قیام قیامت کشف شود موید ماتریالیسم دیالکتیک است. هایزنبرگ می‌گوید لنین کیست؟ من با شما بحث علمی می‌کنم، شما از کیش و مذهب خود می‌گوئید؟

به عنوان نمونه قدری روی جنبش نازی و یکی از توجیه‌گران آن، یعنی مارتین هایدگر متمرکز می‌شویم تا شباهت محتوایی همه جنبش‌های ارتجاعی توتالیتر را نشان دهیم، مارتین هایدگر به عنوان فیلسوفی بزرگ در اندیشه و عمل توجیه‌گر نازیسم هیتلری بود و مثل فردی عامی مجذوب هیتلر بود و او را ستایش می‌کرد.

او در زمان حکومت فاشیستی هیتلر در حالی که اکثریت استادان به عناوین مختلف تصفیه و اخراج می‌شدند در انقلاب فرهنگی نازی‌ها به عنوان رئیس و مدرس دانشگاه فرایبورگ منصوب می‌شود. او در همراهی با نازی‌ها همه توان تئوریک خود را به کار می‌گیرد.

ویلهلم اشتوکارت معاون وزیر و شخصیتی مهم در حزب نازی کسی بود که نامزدی هایدگر را در ۱۹۳۳ بر دانشگاه تحمیل کرد. پیشنهاد او برای تشکیل (فرهنگستان) استادان رایش توسط استادان و روسای دانشگاه‌های مختلف وابسته به حزب نازی از جمله هایدگر تائید شد.

هایدگر پس از ریاست دانشگاه فرایبورگ عضو حزب نازی باقی ماند و درسگفتارهایش را با سلام نازی شروع می‌کرد و به پایان می‌رساند.

هایدگر در جلسه تشکیل کمیته فلسفه حقوق فرهنگستان حقوق آلمان که با حضور رهبران و حقوقدان‌های حزب نازی از جمله مرد شماره دو این حزب آلفرد روزنبرگ بود، حضور داشته. مه ۱۹۳۴ روزنبرگ در اولین گفتارش رویکرد اعتقادی خود به حقوق نوین را این گونه بیان می‌کند: «عدالت آن چیزی است که انسان آریایی بیان می‌کند، ظلم آن چیزی است که او ظالمانه می‌داند».

هانس فرانک که در دادگاه نورنبرگ به عنوان جنایتکار جنگی اعدام شد و یکی از شخصیت‌های کلیدی آلمان بود هایدگر را به عنوان یکی از اعضای کمیته فلسفه حقوق آلمان که مبتنی بر خاک و خون و نژاد و دولت و اصالت جمع بود، برگزید. فلسفه حقوقی که مبتنی بر خلوص نژاد آلمانی و هماهنگ با اصول پیشوا بود.

هایدگر علاوه بر پیشبرد اهداف نازی در دانشگاه، استادان و دانشجویان را نیز کنترل می‌کرد و حتی علیه استادان جاسوسی می‌کرد و گزارش محرمانه می‌داد. مثل مورد ادوارد باومگارتن که در فلسفه پیرو پراگماتیسم جان دیویی بود که موجب اخراج او از دانشگاه شد.

هانس پلیشکه رئیس دانشکده کوتینگن، هایدگر را متفکری می‌داند که آماده کار در راستای برداشت ناسیونال-سوسیالیستی از جهان است.

هایدگر در دفاع از اصالت (کُل) و مفاهیم انتزاعی ملت و نفی فردیت و و پذیرش آزادی و خودمختاری فردی و حتی اصالت دولت، در درسگفتارهای هولدرلین می‌گوید: «حقیقت یک ملت آشکارگی هستی آن به صورت یک (کُل) است که بر اساس آن نیروهای نگهدارنده، شکل دهنده و فرمان دهنده آن در جایگاه‌های مربوط به خود قرار گیرند و به هم آوایی می‌رسند. حقیقت یک ملت آن آشکارگی هستی است که از رهگذر آن ملت می‌داند با خواستن خویش، با خواستن این که خودش باشد، از نظر تاریخی چه می خواهد. هستی هستنده‌ها به عنوان آن واقعیت تاریخی به مثابه یک ملت با بنیاد نهادن دولت و قدرت هیتلری در امت و گروه مطابق ذات واقعی خود تحقق می‌یابد».

ملاحظه می شود که فرد و آزادی فردی در دیدگاه توتالیتر اصلا موضوعیت ندارد و فرد فقط با عضویت در گروه اقتدارگرا اعتبار می‌یابد. دانشجویان نازی با هدایت هایدگر بسیج شده بودند که مبانی سوسیالیسم را به کارگران آموزش دهند.

در تفکر اقتدارگرا سوسیالیسم و حتی عدالت اجتماعی همواره بهانه‌ای بوده است برای تثبیت و تعمیق اقتدارگرایی و توتالیتاریسم و محو آزادی‌های دموکراتیک.

هایدگر در سخنرانی ۳۰ اکتبر ۱۹۳۳ در مراسم افتتاحیه گسیل دانشجویان نازی برای خدمت و کار و آموزش کارگران می‌گوید: «واگذاری کار در وهله نخست باید هم‌وطنان بیکار و تهیدست ما را توانا سازد تا در دولت و برای دولت و از این راه برای کل مردم زندگی کنند. هم‌وطنان ما بخشی از نظام فراخور ملت ما هستند.»

از نظر هایدگر فرهنگ و دانشگاه به عنوان عضوی از (کُل)باید در خدمت سیاست‌های نازیسم باشد. او در ادامه می‌گوید: «در دانشگاه سیاسی با آرمان‌های ناسیونال-سوسیالیستی، دانشکده الهیات نمی‌تواند دانشکده‌ی مرکزی باشد. برای این مطالعات صومعه‌ها وجود دارند. این مرکزیت از آن فلسفه است، تنها فلسفه می‌تواند علوم را با هم متحد کند.»

ملاحظه می‌شود که فلسفه او چگونه در خدمت اهداف هیتلر قرار می‌گیرد و با اصالت کُل این فلسفه چتر اقتدار خود را گسترش می‌دهد و قصد دارد در خدمت آرمانشهر تخیلی، همه علوم را زیرمجموعه خود کند و تفکر انتقادی و علوم مدرن را حذف کند.

از نظر هایدگر دانشگاه باید خود را در دولت نوین تعریف کند. دانشجوی کنونی دیگر فردی بورژوا نیست که در دانشگاه پرسه می‌زند. او خدمت کار خود را می‌گذراند، عضو سپاه (اس آ) یا (اس اس) است. انقلاب ناسیونال-سوسیالیستی بازسازی کامل انسان‌ها، دانشجویان و استادان جوان است. تحکیم وحدت و یکپارچگی کل جامعه در اطاعت از پیشوا رسالتی تاریخی است که بر عهده ملت نهاده شده تا (راه سوم) خود را در رسالتی تاریخی از نظام‌های مارکسیستی و سرمایه‌داری برای نجات بشریت به جهان عرضه کند.

اصالت و رسالت تاریخی نیز یکی از ویژگی‌های هرگونه تفکر توتالیتر است. در تفکر هایدگر نیز تاریخی بودن یعنی بودن از راه دانستن، این راهی است برای آزاد کردن نیروهایی که گذشته به ناگزیر پوشانده است، نیروهایی که ما را درگیر می‌کنند و حاملان بزرگ تغییر می‌شوند. این دانش خود(دولت)است. دولت آگاهی می‌بخشد و یکپارچه می‌کند، و وقتی تسلیم آن شویم، خویش را درون آن به مثابه یک (کُل) جای می‌دهیم.

نیروها، طبیعت، تاریخ، پیشرفت‌های فنی، اقتصاد و خود دولت با یک مبارزه اصیل به ثبوت می‌رسند. بدین‌سان می‌بینیم آنچه مردم را مطمئن، روشن و قوی می‌کند عینی و ملموس می‌شود. عینیت این قدرت‌ها معیار حقیقت است. تنها از رهگذر دولت است که می‌توانیم خود را به جلال و شکوه برسانیم.

فلسفه برای هایدگر پیش و بیش از اینکه راهی باشد برای آزردن جهل، تعصب، کشف و کسب حقیقت، ابزاری است برای تحکیم استبداد، دیکتاتوری و برنامه‌ای است برای توجیه اطاعت از پیشوا و تقدیس و تقدس رهبر توتالیتر.

در این مورد هایدگر می‌گوید: «فلسفه بر حسب ذات خود گشودن متفکرانه مجاری و منظرهای نوعی دانایی است که با تاسیس یک قدرت یکپارچه یک ملت به مثابه یک کُل که وجود خویش را در جهان روحانی-تاریخی فهم کند و به کمال رساند.

هایدگر در ستایش توتالیتاریسم و جنایات هیتلر خیلی صریح و شفاف می‌گوید: «نگذارید اصول و ایده‌ها، قوانین زندگی شما شوند. خود پیشوا و فقط او، واقعیت آلمان آینده و قانون آن است. یاد بگیرید که همیشه ژرف بشناسید. اکنون هر آغازی نیازمند عزم است و هر کنشی مستلزم مسئولیت. زنده باد هیتلر، رئیس دانشگاه، مارتین هایدگر، خدمتکاری و فداکاری و خدمت‌گذاری در راه بنیادی‌ترین نیازهای آلمان دانشجویان نازی تلاش کنند تا کارگران فکری آن باشند.»

از نظر هایدگر آزادی اندیشه و خود مختاری فردی هیچگونه موضوعیتی ندارد. افراد، به‌ویژه دانشجویان باید در خدمت رهبر باشند و افراد به عنوان عضو گروه حاکم هویت می‌یابند. از نظر او فرهنگ و دانشگاه به عنوان عضوی از (کُل) باید در خدمت سیاست‌های نازی باشد.

انقلاب ناسیونال- سوسیالیسم به معنای دگرگونی ریشه‌ای کُل وجود آلمان بود که بر دانشگاه نیز توسط امثال هایدگر گسترش یافت.

از نظر هایدگر دولت آگاهی می‌بخشد و یکپارچه می‌کند و وقتی تسلیم آن شویم، خویش را درون آن به مثابه یک کُل جای می‌دهیم.نیروها، طبیعت، تاریخ، پیشرفت‌های فنی، اقتصاد و خود دولت، با یک مبارزه اصیل به ثبوت می‌رسند. بدین سان، می‌بینیم آنچه مردم را مطمئن، روشن و قوی می‌کند عینی و ملموس می‌شود.

پوپر در (جامعه باز و دشمنان آن) افلاطون، ارسطو، هگل و مارکس را به دلیل گرایش‌های اقتدارگرایانه، نقد می‌کند. اما هیچ یک از آنان با این حجم و به صراحت هایدگر، از توتالیتاریسم، فاشیسم و نژادپرستی دفاع نکرده‌اند. حجم نوشته‌ها و گفته‌های او در دفاع از نازیسم هزاران صفحه می‌شود. در واقع هایدگر با پذیرش ریاست دانشگاه فرایبورک و سخنرانی‌هایش در ستایش هیتلر، مبانی فلسفی خود در(هستی و زمان)را تشریح کرده است. او خود را با حمایت از نازیسم کشف می‌کند و از مستوری با پرگویی و بسیار مصمم خارج می‌کند تا آنچه در هستی و زمان به عنوان مانیفست فاشیسم مستور بود برای شاگردان و جامعه آلمانی آشکار نشان دهد.

هایدگر در این راستا می‌گوید: «استادان و دانشجویان خود را دوشا دوش هم در یک نبرد می‌بینند... شیوه پیشین هم‌زیستی ، یعنی "هم‌ترازی"به عنوان چیزی منفی از میان خواهد رفت. با فرمانبرداری، آموزش دهندگان و فراگیران با دولت یکی می‌شوند و شیوه تازه‌ای از بودن به عنوان یک واقعیت گسترش می‌یابد.»

هایدگر در بیان ناسیونالیسم نژادپرستانه خویش می‌گوید: «روح از راه نژاد سخن می‌گوید و حفاظت از خاک و خون پیش‌شرط تکوین و گسترش حیات معنوی یک ملت است.

جهان روحی یک ملت نه روبنایی از فرهنگ است و نه صرفا زرادخانه‌ای از ارزش‌ها و دانش‌های قابل استفاده؛ بلکه توان حراست استوار از نیروی خاک و خون است، توان درونی‌ترین برانگیختگی و ژرف‌ترین تکانش: جهان معنوی به تنهایی به یک ملت عظمت می‌بخشد، زیرا آن را وادار به گرفتن تصمیم نهایی می‌کند که آیا اراده معطوف به عظمت به قانون تاریخ آینده‌ی ملت ما تبدیل می‌شود یا پذیرش انحطاط؟روح هر چند که جهانی است یا باید جهانی باشد، اما وابسته به خاک و خون است و در واقع به خون و موطن آلمانی خودش تعلق دارد.

تفسیر من این است که روح دارای موطن آلمانی است و باید توسط دازاین و پیشوا از طریق جنگ، جهانی شود.»

با اینکه هایدگر آزادی را پدیده‌ای وجودی می‌داند، اما محدوده آن تعهد و سرسپردگی به پیشوای نازی است و بُعد دیگر آن نژادپرستانه است. او می‌گوید: «آزادی واقعی احساس تعهد و خدمت گذاری است:

اول تعهد در برابر اجتماع مردم است. این ما را ملزم به همکاری در تلاش‌ها، توانایی‌ها، و آرزوهای همه طبقات و آحاد ملت می‌کند.

دوم، تعهد در برابر ناموس و تقدیر ملت آلمان در میان دیگر ملت‌هاست... دانایی و توانایی و استحکام و انضباط باید در خدمت نظام باشد.

سوم وظیفه‌ی دانشجویان تعهد در برابر رسالت معنوی ملت آلمان است تا تقدیر آینده آلمان را رقم بزند.»

در ژوئن ۱۹۳۳، یاسپرس در گفتگو با هایدگر از او می‌پرسد: «چطور فکر می‌کنید آدم بی‌فرهنگی مثل هیتلر بتواند بر آلمان حکومت کند؟» هایدگر پاسخ می‌دهد: «فرهنگ اهمیتی ندارد، به دستان شگفت‌انگیزش نگاه کن.»

اگر توده‌های عامی یا به تعبیر هایدگر کسان مجذوب شخصیت کاریزماتیک جنایتکاری مثل هیتلر شوند جای تعجبی ندارد.