روبیو و بازتولید توجیهات تمدنی استعمار / علی میرسپاسی: ایران نباید فقط نامی برای بسیج مردم در هنگام جنگ یا ابزاری برای توجیه تصمیمهای گذشته باشد
استاد جامعهشناسی و مطالعات خاورمیانه دانشگاه نیویورک میگوید: « مسئله برای من مراقبت از ایران است؛ از کشوری واقعی، با مردمانی که حق دارند آینده داشته باشند. ایران نباید فقط نامی برای بسیج مردم در هنگام جنگ یا ابزاری برای توجیه تصمیمهای گذشته باشد. اگر رفاه، آزادی، امنیت و آبادانی ایران را معیار قرار دهیم، پرسش ما از «مذاکره کنیم یا نکنیم» فراتر میرود: چه سیاستی امکان صلحی قابل دوام و زندگی شایس
به گزارش سفیر ارجان، تشدید تقابلهای بینالمللی با ایران، همزمانی دیپلماسی و جنگ و نقش روایتهای تاریخی و تمدنی در شکلدهی به مناسبات سیاسی، پرسشهای مهمی را درباره جایگاه ایران در جهان امروز مطرح کرده است. در چنین شرایطی، بررسی اهداف بازیگران خارجی، نسبت میان فشار نظامی و راهبردهای سیاسی و چشمانداز پیشروی ایران، مستلزم نگاهی فراتر از تحولات روزمره و توجه به زمینههای تاریخی و فکری این منازعات است. در همین چارچوب، با علی میرسپاسی، استاد جامعهشناسی و مطالعات خاورمیانه در دانشگاه نیویورک، گفتوگو کردهایم.
میرسپاسی در چارچوب یک دانشگاهی منتقد برخی سیاستهای جمهوری اسلامی ایران، معتقد است که حتی فرض غلط بودن سیاستهای منطقهای یا داخلی ایران هم نمیتواند از طرف مهاجم و متجاوز در جنگ سلب مسئولیت کند. او تاکید میکند سخنرانی تمدنی مارکو روبیو در آتن ریشه در دیدگاههای استعماری و برتریجویانه نژادی و تمدنی دارد.
میرسپاسی با اشاره به سخنان اخیر مارکو روبیو درباره تاریخ و تمدن غرب، معتقد است روایتهای تاریخی میتوانند در صورتبندی منازعات سیاسی امروز نقش داشته باشند. وی با تأکید بر ضرورت پرهیز از تقلیل تاریخ به روایتی مبتنی بر برتری یک تمدن بر تمدن دیگر، به بررسی نسبت میان گفتمان تمدنی، سیاست فشار آمریکا علیه ایران و چشمانداز دستیابی به توافقی پایدار میپردازد.
این استاد دانشگاه نیویورک همچنین تأکید میکند که فشارهای نظامی و اقتصادی، بدون وجود افقی روشن برای پایان خصومتها، لزوماً به صلحی پایدار منجر نخواهند شد. از نگاه وی، ارزیابی سیاستها نباید صرفاً به موازنه قدرت و بقای حکومتها محدود بماند، بلکه باید امکان تأمین امنیت، رفاه و آیندهای شایسته برای مردم ایران را نیز دربرگیرد.
نباید هر انتقادی از حکمرانی در ایران را دشمنی با کل ایران جلوه دهیم
*** در بیش از یک سال گذشته، همزمان با افزایش نگرانیها درباره احتمال تجزیه ایران، شاهد گسترش ادبیات ایرانستیزانه نیز بودهایم. از منظر تاریخی و سیاسی، آیا میان تشدید این ادبیات و طرح احتمال تجزیه ایران ارتباطی وجود دارد؟ این روند را چگونه تحلیل میکنید و تا چه اندازه میتوان آن را نشانهای از تقابل با ایران بهمثابه یک واحد تاریخی و تمدنی، فراتر از مخالفت با سیاستهای جمهوری اسلامی، دانست؟
میان نقد یک حکومت، خصومت با یک کشور و تحقیر مردم و تاریخ آن باید فرق گذاشت. مخالفت با نظام سیاسی جمهوری اسلامی لزوماً به معنای ایرانستیزی نیست؛ همانطور که مخالفت با جنگ علیه ایران نیز به معنای تأیید همه سیاستهای نظام حکمرانی در ایران نیست. این تمایز برای حفظ امکان بحث عمومی ضروری است. اگر هر انتقادی را دشمنی با ایران بدانیم، حکومت را از پاسخگویی معاف کردهایم؛ اگر هر حمله به ایران را صرفاً مبارزه با حکومت معرفی کنیم، زندگی مردم و موجودیت کشور را از نظر دور داشتهایم.
ادبیاتی که یک جامعه را ذاتاً خطرناک، عقبمانده یا ناتوان از اداره خود معرفی میکند، میتواند مداخله و خشونت علیه آن را پذیرفتنیتر جلوه دهد. از این نظر، نگرانی شما بجاست. اما از وجود این ادبیات نمیتوان بیواسطه نتیجه گرفت که برنامهای واحد و مورد توافق دولتهای غربی برای تجزیه ایران وجود دارد. چنین ادعایی به شواهد مشخص درباره سیاستها، تصمیمها و امکانات اجرایی نیاز دارد. در عین حال، ویرانی زیرساختها و تضعیف نهادهای اداره کشور میتواند خطر گسیختگی اجتماعی و سرزمینی را افزایش دهد، حتی اگر تجزیه هدف اعلامشده جنگ نباشد. باید هم درباره نیتها دقیق بود و هم پیامدها را جدی گرفت.
سیاستهای حکومت ایران مسئولیت مهاجمان خارجی را در قبال اقداماتشان سلب نمیکند
در اینجا لازم است به مسئلهای در درون ساختار سیاسی ایران نیز توجه کنیم. یکی از تنشهای پایدار نظام حکمرانی در ایران، نسبت میان دولت بودن و جنبش بودن است. در بخش مهمی از گفتار رسمی، نظام سیاسی حاکم در ایران تنها حکومت یک کشور نیست؛ خود را حامل رسالتی فرامرزی برای مقابله با سلطه و بیعدالتی معرفی میکند. مسئله این نیست که یک کشور نباید آرمان اخلاقی داشته باشد. مسئله این است که مسئولیت حکومت در برابر زندگی شهروندان چگونه بر تعهدات ایدئولوژیک و منطقهای تقدم مییابد.
نمیتوان سیاستی را با معیار رسالت فرامرزی توجیه کرد، اما هنگام آشکارشدن هزینههای آن، هر پرسش انتقادی را با ارجاع به ایران و وحدت ملی کنار گذاشت. اگر منافع ایران معیار است، باید هنگام اتخاذ تصمیم نیز معیار باشد. البته مسئولیت دولتهای مهاجم با اشاره به سیاستهای ایران از میان نمیرود. بررسی رابطه متقابل خصومتها به معنای برابر دانستن قدرت، مسئولیت یا سهم همه طرفها در هر واقعه نیست.
از نظر من، دفاع از یکپارچگی ایران باید با دفاع از شهروندی برابر، مشارکت سیاسی و احترام به تنوع فرهنگی و زبانی همراه باشد. ایران فقط میراثی در گذشته نیست؛ خانه مشترک مردمانی است که اکنون در آن زندگی میکنند. احساس تعلق آنان را نمیتوان تنها با فراخوان میهندوستی در هنگام خطر حفظ کرد.
اظهارات روبیو شجرهنامهسازی برای برتری تمدنی است و با استعمار خویشاوندی دارد
*** به نظر میرسد در سالهای اخیر، دامنه تقابل آمریکا و ایران از پرونده هستهای فراتر رفته و موضوعاتی چون توان موشکی، نفوذ منطقهای و حتی هویت تاریخی و تمدنی ایران را نیز دربر گرفته است. با توجه به اظهارات برخی مقامهای آمریکایی، از جمله مارکو روبیو، درباره تاریخ و تمدن ایران، تا چه اندازه میتوان از شکلگیری نوعی گفتمان تقابل تمدنی سخن گفت؟ آیا این گفتمان را باید بخشی از راهبرد سیاسی آمریکا دانست یا بیشتر بازتابدهنده جریانهای فکری و ایدئولوژیک خاص در این کشور است؟ آیا دولتها و جریانهای فکری کشورهای دیگر غربی نیز در این زمینه با چهرههایی مانند روبیو همنظرند؟
سخنرانی روبیو در آتن نمونه قابل تأملی از استفاده سیاسی از تاریخ است. او روایت خود را با حمله سپاه خشایارشا به آتن آغاز میکند و سپس نسبی پیوسته برای غرب، از یونان و روم تا آمریکا، میسازد. در بخش دیگری نیز گروهی از جریانها ایران را در برابر تصویری که از قهرمانی در غرب ارائه میدهد قرار میدهد. این صورتبندی، تاریخ را به منبعی برای مرزبندی اخلاقی و سیاسی امروز تبدیل میکند. با این حال، باید میان این ساختار روایی و ادعای صریح دشمنی با همه ایرانیان فرق گذاشت؛ نباید چیزی بیش از آنچه گفته شده به گوینده نسبت داد.
نقد من متوجه منطقی است که از درون چنین روایتی بیرون میآید: گویی آزادی، عقلانیت و آفرینندگی میراث اختصاصی یک جهاناند و جهان دیگر عمدتاً در مقام تهدید ظاهر میشود. در این نگاه، تاریخِ رابطهها، آموختنها و دگرگونیهای متقابل جای خود را به شجرهنامهای برای برتری میدهد. این شیوه تاریخگویی با برخی توجیهات تمدنی استعمار خویشاوندی دارد؛ توجیهاتی که سلطه را رسالت تمدنساز معرفی میکردند. این نقد به معنای انکار دستاوردهای جوامع غربی یا یکسان دانستن همه دورههای تاریخ آنها نیست.
نباید استثناگرایی غربی را با استثناگرایی ایرانی پاسخ دهیم
اما پاسخ مناسب نیز ساختن روایتی معکوس نیست که در آن ایرانیان همواره حامل فضیلت باشند و غرب همواره تجسم خشونت. اگر در برابر استثناگرایی غربی، استثناگرایی ایرانی قرار دهیم، همان تصورِ تمدنهای بسته و ذاتهای تغییرناپذیر را بازتولید کردهایم. مسئله، بازیابی تاریخ درهمتنیده جوامع و مسئولیت سیاسی انسانهای امروز است، نه تعیین اینکه کدام مردم از آغاز تاریخ برتر بودهاند.
در عین حال، «غرب» صدای واحدی ندارد. سخن وزیر خارجه آمریکا طبعاً وزن سیاسی دارد و نمیتوان آن را صرفاً نظر شخصی دانست؛ اما برای تبدیل آن به توصیف همه جامعه آمریکا یا همه کشورهای اروپایی نیز مبنایی نداریم. نمونه روشن اختلاف سیاستها، واکنش اتحادیه اروپا به خروج آمریکا از برجام در سال ۲۰۱۸ است: اروپا رسماً از این تصمیم ابراز تأسف کرد و بر حفظ توافق تأکید گذاشت. این مثال درباره یک مقطع مشخص است؛ مقصودم این نیست که اروپا همیشه مستقل یا همواره حامی ایران بوده است.
نقش اسلامگرایی سیاسی و زبان ضدغربی را نیز باید در این تاریخ دید. بخشی از این جریانها هویت خود را در تقابل با غرب ساختهاند. پس از حملات یازده سپتامبر، زمینه برای تعمیمهای خطرناک درباره اسلام و جوامع مسلمان نیز گسترش یافت. اما از این زمینه نباید نتیجه گرفت که جمهوری اسلامی ایران، القاعده و همه اشکال اسلامگرایی یک پدیدهاند، یا جامعه ایران را میتوان با هر یک از آنها تعریف کرد. زبان دشمنی در دو سو میتواند به تقویت دیگری کمک کند، بیآنکه تفاوتهای واقعی میان بازیگران از میان برود.
میان توانایی واردکردن خسارت و توانایی ایجاد یک نظم سیاسی پایدار فاصله وجود دارد
*** ترامپ در هر دو دوره ریاستجمهوری خود، سیاست فشار بر ایران را با هدف دستیابی به توافقی جامع دنبال کرده است. این رویکرد را چگونه میتوان در چارچوب نگاه تاریخی و سیاسی آمریکا به ایران تحلیل کرد؟
سیاست فشار حداکثری بر این فرض استوار است که افزایش هزینهها، طرف مقابل را به پذیرش مطالبات گستردهتر وامیدارد. اما میان توانایی واردکردن خسارت و توانایی ایجاد یک نظم سیاسی پایدار فاصله وجود دارد. فشار ممکن است منابع یک حکومت را محدود کند، ولی همزمان تصور محاصره، نگرانی از فروپاشی و نفوذ نیروهای مخالف مصالحه را تقویت کند. از این رو، نرسیدن دولت نخست ترامپ به توافق مورد نظرش را نمیتوان فقط با کمبود فشار یا فقط با ناآشنایی او با تاریخ ایران توضیح داد. باید پرسید آیا پیشنهاد قابل قبولی برای خروج از خصومت وجود داشت و آیا طرف ایرانی نیز برای رسیدن به آن اختیار و اراده کافی داشت.
دامنه مطالبات آمریکا نیز صرفاً هستهای نبوده است. برای نمونه، سند رسمی فشار حداکثری دولت دوم ترامپ در فوریه ۲۰۲۵، علاوه بر موضوع هستهای، برنامه موشکی و شبکه منطقهای جمهوری اسلامی را هدف قرار میدهد. این سند نشان میدهد که اختلاف به جایگاه ایران در نظم منطقهای نیز مربوط است؛ اما بهتنهایی اثبات نمیکند که هدف نهایی و تغییرناپذیر آمریکا نابودی ایران یا حتی تغییر حکومت است. باید میان اهداف اعلامشده، مطالبات عملی و برداشت ما از انگیزههای پنهان تفکیک کرد.
مذاکره و جنگ نقطه مقابل یکدیگر نیستند
در همینجا میخواهم بر مسئلهای تأکید کنم که به نظرم در بحث عمومی ایران کمتر روشن میشود: مذاکره بهخودیخود در نقطه مقابل جنگ قرار ندارد. مذاکره میتواند راهی برای پایان جنگ باشد، اما میتواند همزمان با جنگ و حتی برای بهبود موقعیت در آن ادامه پیدا کند. در جنگ ویتنام، گفتوگوهای پاریس از سال ۱۹۶۸ آغاز شد؛ با این حال، جنگ سالها ادامه یافت و توافق پاریس در سال ۱۹۷۳ نیز پایان فوری همه درگیریها نبود. بنابراین، صرف نشستن پشت میز، دلیلی کافی بر حرکت به سوی صلح نیست.
پرسش اصلی این است که هر طرف درباره چه چیزی حاضر به مذاکره است، چه تعهدی میپذیرد و در برابر آن چه دستاورد مشخصی دریافت میکند. اگر در بخشی از هسته سخت قدرت در ایران، مذاکره فقط وسیلهای برای کاهش تحریم و دفع خطر جنگ باشد، بیآنکه امکان بازنگری در برخی سیاستها وجود داشته باشد، حاصل ممکن است تنها وقفهای موقت در بحران باشد. در مقابل، اگر آمریکا مذاکره را نام دیگری برای پذیرش یکجانبه خواستههای خود بداند، موضوع دیگر مصالحه نیست؛ مطالبه تسلیم است.
بیاعتمادی ایران به آمریکا صرفا یک شعار ایدئولوژیک نیست بلکه ریشه در واقعیت دارد
البته درست نیست بگوییم ایران هیچگاه حاضر به مذاکره واقعی نبوده یا پرونده هستهای هرگز بر میز قرار نداشته است. برجام خلاف این ادعا را نشان میدهد. ایران تعهدات مشخص و قابل نظارت پذیرفت، و هنگام خروج آمریکا از توافق، اتحادیه اروپا به گزارشهای متوالی آژانس درباره اجرای تعهدات ایران استناد میکرد. بنابراین، بیاعتمادی ایران را نمیتوان صرفاً شعاری ایدئولوژیک دانست. خروج آمریکا از توافق، پرسشی جدی درباره دوام تعهدات آن ایجاد کرد.
با این همه، بیاعتمادی نمیتواند بهتنهایی راهنمای سیاست خارجی باشد. توافق غالباً میان طرفهایی لازم است که به یکدیگر اعتماد ندارند. باید دید چگونه میتوان تعهدها را مرحلهبندی کرد، اجرای آنها را سنجید، رفع تحریم را در عمل قابل مشاهده ساخت و هزینه نقض توافق را بالا برد. طرف ایرانی نیز نمیتواند انتظار داشته باشد اطمینانبخشی لفظی جانشین رفتار قابل ارزیابی شود؛ همانطور که وعده شفاهی آمریکا برای امنیت و منفعت اقتصادی کافی نیست.
مذاکره محدود درباره موضوع هستهای فینفسه اشتباه نیست. گاهی رسیدگی مرحلهای به اختلافها از یک توافق جامع واقعبینانهتر است. اما اگر مسائل منطقهای، تهدیدهای متقابل و رابطه ایران و اسرائیل بیرون از آن توافق میمانند، برای مدیریت آنها نیز باید مسیری وجود داشته باشد. قرار نیست ایران از حق دفاع از خود صرفنظر کند؛ مسئله این است که امنیت همه طرفها موضوع گفتوگو شود و تعهد متقابل جای مطالبه خلا قدرت یکجانبه را بگیرد.
وظیفه حکومت به حفظ بقا محدود نمیشود
وقوع جنگ ۱۲روزه و جنگ اخیر چه تغییری در محاسبات دولت ترامپ درباره ایران ایجاد کرد؟ حرکت از فشار اقتصادی و سیاسی به استفاده مستقیم از قدرت نظامی را باید نشانه تغییر در راهبرد آمریکا دانست یا تلاشی برای جبران ناکامی سیاستهای پیشین؟ این تحول چه تصویری از منطق تصمیمگیری واشنگتن در قبال ایران به دست میدهد؟
ورود مستقیم به جنگ تغییر مهمی در ابزارهای اعمال قدرت است، اما از آن بهتنهایی نمیتوان نتیجه گرفت که راهبرد سیاسی روشنتری پدید آمده است. جنگ دوازدهروزه ژوئن ۲۰۲۵ و حملات آغازشده در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ نشان دادند که تهدید نظامی صرفاً پسزمینه مذاکرات نبوده است. در فوریه نیز گفتوگوهای ایران و آمریکا پیش از آغاز حملات جریان داشت. این تجربه، خود نشاندهنده همزمانی دیپلماسی و تدارک جنگ است.
برای ارزیابی این جنگها باید بپرسیم هدف چه بوده است: تخریب یک ظرفیت نظامی، تغییر رفتار حکومت، تحمیل توافق، یا تغییر نظام سیاسی؟ این اهداف یکی نیستند و تحقق یکی، تحقق دیگری را تضمین نمیکند. ممکن است عملیاتی از نظر نظامی موفق توصیف شود، اما امنیت پایدار ایجاد نکند. نابودکردن تأسیسات با از میان بردن دانش، انگیزه و احساس ناامنی یکسان نیست؛ و تضعیف حکومت نیز لزوماً جامعهای امنتر و آزادتر به وجود نمیآورد.
من بدون شواهد کافی نمیخواهم درباره تغییر دقیق محاسبات درونی دولت ترامپ حکم قطعی بدهم. آنچه میتوان گفت این است که هر راهبرد متکی به تکرار حمله باید پاسخ دهد پایان سیاسی آن کجاست. اگر پس از هر عملیات، بازسازی توان طرف مقابل بهانه عملیات بعدی شود، با سازوکاری برای بازتولید جنگ مواجهیم. چنین وضعیتی ممکن است برای مدتی برتری نظامی ایجاد کند، ولی زندگی عادی، سرمایهگذاری و امکان برنامهریزی برای آینده را فرسوده میسازد.
برای ایران نیز باقیماندن حکومت پس از جنگ نباید تنها معیار موفقیت باشد. باید از هزینه انسانی، آسیب به امکانات زندگی و فرصتهای ازدسترفته پرسید. بقا ضروری است، اما وظیفه حکومت به بقا محدود نمیشود؛ باید امکان آبادانی کشور و زندگی شایسته مردم را فراهم کند.
خروج از چرخه جنگ نیازمند تعهدهای قابل سنجش است
*** آیا تصمیمهای ترامپ برای اقدام نظامی علیه ایران از یک راهبرد بلندمدت و منسجم پیروی میکنند یا بیشتر تحت تأثیر محاسبات مقطعی، ملاحظات داخلی و تلاش برای دستیابی به نتایج سریع قرار دارند؟ در این میان، رابطه شخصی و سیاسی ترامپ با بنیامین نتانیاهو چه نقشی در تعریف اهداف و تعیین مسیر تقابل با ایران داشته است؟
رابطه شخصی رهبران میتواند بر زمانبندی، اعتماد متقابل و انتخاب ابزارها اثر بگذارد، اما توضیح جنگ تنها از مسیر رابطه ترامپ و نتانیاهو کافی نیست. ملاحظات امنیتی، سیاست داخلی، نهادهای نظامی، متحدان منطقهای و هزینههای اقتصادی نیز دخیلاند. همانطور که نباید برای هر تصمیم یک نقشه کاملاً منسجم فرض کرد، نباید تصمیمها را نیز صرفاً حاصل خلقوخوی دو نفر دانست.