پیامکی که دل مادر شهید را لرزاند! / مصطفی به مادرش: عزیز پسرت را حلال کن/ پسری که در نیمه‌شعبان، حاجتش را از امام حسین(ع) گرفت

پدر شهید می‌گوید: «هر چه فکر می‌کنم، نقطه ضعفی از شهید مصطفی پیدا نمی‌کنم.» روایت پدر و مادر شهید مصطفی غریب از پیامکی که یک سال قبل از شهادت آمد.

سرویس جهاد و مقاومت مشرق - در بامداد ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، نیروی هوایی رژیم صهیونیستی با حمله به چندین نقطه در سراسر ایران جنگ ۱۲ روزه ای را آغاز کرد. در این حملات تأسیسات و دانشمندان هسته‌ای، پایگاه‌های نظامی، مناطق مسکونی مورد هدف قرار گرفتند که به شهادت تعدادی از نظامیان، دانشمندان و مردم غیرنظامی منجر شد.

اشاره: رهبر شهید انقلاب در جملاتی قابل تامل در یکی از دیدارهایشان با خانواده شهدا می فرمایند:

"وقتی که شهید به شهادت میرسد، لحظه‌ی شهادت، اوّلِ راحتِ او است امّا برای پدرمادر و همسر، اوّلِ رنجِ آنها است. شهید وقتی از این دنیا میرود، در ملکوت اعلیٰ میهمان خود خدا است، رزق او را خود خدا عنایت میکند، اوّلِ راحتیِ او است؛ امّا پدر چطور، مادر چطور، همسر چطور؟ وقتی اینها می‌شنوند که عزیزشان به شهادت رسیده، رنجشان تازه آنجا شروع میشود، تمام هم نمیشود؛ گذران زندگی خیلی از چیزها را از یاد انسان میبرد؛ آنچه از یاد انسان نمیرود داغ عزیزان است، به این شکل و به این صورت. [وقتی] انسان این کتابهایی را که درباره‌ی شهدا نوشته شدند میخواند، آنجا میفهمد که بر پدر شهید، مادر شهید، همسر شهید چه گذشته است؛ این را کسانی که از دور دارند تماشا میکنند نمیفهمند. این رنج، علوّ درجات را می‌آورد؛ این رنج پیش خدای متعال بی‌حساب‌وکتاب نیست؛ قدرت تحمّل این رنج به انسان عظمت میبخشد. "

هر شهید، یک روایت است؛ اما روایت پدر و مادر او، حکایتی دیگر است. آن‌ها نه تنها فرزندشان را هدیه دادند، بلکه بخشی از وجود خود را در راهی گذاشتند که به گفته خودشان «امانتی الهی» بود. در این گفت‌وگو، به سراغ خانواده شهید غریب رفتیم تا از زبان خودشان بشنویم: از کودکی‌هایش، از رفتنش، از خبری که آمد و از صبری که هنوز ادامه دارد. مصاحبه‌ای که خواندنش، دل را می‌لرزاند و اراده را محکم می‌کند.

در ادامه بخش اول گفتگوی اختصاصی پایگاه خبری مشرق با پدر و مادر شهید مصطفی غریب از نظرتان می‌گذرد:

دوران تولد و کودکی شهید مصطفی از گرگان تا تهران

بسم الله الرحمن الرحیم. من مادر شهید مصطفی غریب هستم. زمانی که این بچه‌ها را باردار بودم، در سونوگرافی، دوقلو نشان نداد. بچه اول همین مصطفی شهید بود که هفت فروردین ۷۴ به دنیا آمد، سپس بچه دوم مجتبی بود. مصطفی را به خانه بردیم، مجتبی را در دستگاه گذاشتیم. هشت ماه و نیم بود که به دنیا آمدند.

برای نام‌گذاری نیز حاج آقا گفت که من اولی را مصطفی می‌گذارم، دومی را شما هر چه می‌خواهی بگذار. ما گفتیم باشد، مجتبی. آن زمان در شهرستان بودیم، گرگان بودیم. مجتبی ده روز در دستگاه بود. مصطفی نیز تا شش روز که گذشت او را به بیمارستان بردیم، گفتند باید خونش عوض شود، زردی‌اش بالا بود. با داستان‌های بسیاری که از کجا خون تهیه کردیم و چه شد، پس از چند روز، مجتبی را به خانه مادرم آوردیم و تا چهل روز آنجا بودیم. پس از چهل روز به جایی مستأجر رفتیم. بسیار برای من دشوار بود، با خودم می‌گفتم من چگونه دو بچه را بزرگ کنم؟ یک دختر نیز داشتیم، با حساسیت خاص مادران. ولی هر دوی این نوزادها آرام بودند.

کم‌کم اینان رشد کردند و بزرگ شدند. بسیار شبیه هم بودند، تشخیص دادنشان خیلی دشوار بود. یواش‌یواش بزرگ شدند و پیش‌دبستانی‌شان را نیز همان گرگان گذراندند، در همان سال بود که ما به حج عمره رفتیم.

وقتی از حج که بازگشتیم، به محض رسیدن مراسمی گرفتیم و پس از مدتی وسایل را جمع و جور کردیم تا به خاطر شغل همسرم به تهران بیاییم. از مدارس یک هفته گذشته بود که به تهران آمدیم. بلافاصله آنان را برای ثبت نام و حضور به مدرسه بردیم. هنوز فرم نگرفته بودند، لباس‌های معمولی تنشان بود.

یکی از دوستان‌شان که اکنون دانشجوست و پس از اطلاع از شهادت مصطفی، با گروهی به خانه ما آمده بودند، تعریف می‌کردند که ما آن زمان‌ها با خودمان گفتیم این دو بچه که از شهرستان آمده‌اند، اینجا در برابر بچه‌های تهران چه کاری می‌خواهند انجام بدهند و حتماً چیزی نیستند. اما، بچه‌های ما یواش‌یواش در سر صف قرآن می‌خواندند، سرود می‌خواندند، کارهای فرهنگی انجام می‌دادند. من همیشه به خدا میگفتم: بچه های من در جایی باشند که این مدرسه‌شان خوب باشد، بسیار دوست داشتم مذهبی باشد. اینها بسیار برایم مهم بود. نماز خواندنشان یا امثالهم. پدرشان هم زمان به سن تکلیف رسیدنشان، با آنان خیلی صحبت می‌کرد.

البته این را هم باید بگویم که از همان ابتدا این بچه‌ها امام حسینی بودند و زمزمه «یا حسین» را برای خودشان می‌خواندند، «من گدایم، گدای حسینم» با همان لحن بچگی و حاج آقا صدایشان را ضبط می‌کرد.

گام‌هایِ استوار؛ روایتی از سال‌هایِ بلوغ و اندیشه در دوران دبیرستان

سپس برای دبیرستان به پیام غدیر رفتیم. به محض رفتن، بچه‌ها را دیدند، ما را دیدند، این‌ها را پذیرفتند. اما گفتند امتحانی باید بدهند. امتحان‌شان را دادند و به دبیرستان رفتند. دبیرستان نیز خدا را شکر، خیلی با بچه‌ها کار می‌کرد، از لحاظ زیارت عاشورا، دعای توسل و گروه تواشیح داشتن. برای مادران هم مسابقات نهج‌البلاغه می‌گذاشتند و من نیز شرکت می‌کردم. هر دو پسر ما علاوه بر آنها، سوره حجرات را نیز خودشان حفظ کرده بودند که نفری یک دوچرخه برنده شده بودند. درس‌شان هم خیلی خوب بود . پشت سر نیم نمره مثلاً با هم فاصله‌شان بود. مسئولین مدرسه از آنها بسیار راضی بودند.

سپس دبیرستان که به پایان رسید و زمان کنکور رسید، من گفتم خدایا بچه‌های من دوقلویند، بسیار با هم دوست هستند، یکی اگر نبود، آن یکی بسیار بی‌قراری می‌کرد. اینگونه بود که دانشگاه با هم در گرمسار قبول شدند. شهید مصطفی مهندسی عمران و برادرش نیز نفت قبول شد. در دانشگاه هم بخاطر خوش اخلاقی که داشتند دوست‌های بسیاری پیدا کرده بودند و به توصیه پدرشان کارهای فرهنگی در دانشگاه انجام می‌دادند.

قرعه کشی دو برادر برای رفتن به سربازی

برای سربازی‌شان حاج آقا گفت که شما هر دویتان باید فکری کنید. بخاطر اینکه حاج آقا جبهه داشتند اما هر دویشان نمی توانستند استفاده کنند، و یکی از آنها باید به سربازی می رفت. آمدند قرعه‌کشی کردند برای سربازی. آقا مصطفی اسمش درآمد برای سربازی. بین خودشان، اسامی را در قرآن گذاشتند. سپس به پدرشان گفتند ما قرعه‌کشی کردیم. این‌گونه بود که آقا مصطفی به سربازی رفت ، و مجتبی نیز جذب محل کارش شد و عملا جبهه پدرش نیز به کارش نیامد.

مصطفی نیز بسیار دغدغه داشت. همیشه می‌گفت مامان برای من دعا کن که من نیز شغلی متناسب با عقایدم پیدا کنم. چند جا کارهای حسابداری رفت، ولی از محیط آنها خوشش نیامد. مثلاً برای همین عمران نیز چند جا با بچه‌ها رفت و در آخر گفت نه. مثلاً نذر کرده بود در پیاده‌روی اربعین پای برهنه، ۱۵۰ عمود برود برای مهیا شدن شغلی که مدنظرش بود. بعد از آن که فاصله افتاد و نشد، شروع به ادامه تحصیل داد و در دانشگاه روابط بین‌الملل قبول شد.

شش ماه از ادامه تحصیلش گذشته بود که دوباره برای استخدام سپاه شدن اقدام کرد و این‌بار بعد از مدتی به او زنگ زدن که باید به تست پزشکی و مصاحبه بیاید و اینگونه وارد سپاه پاسداران شد.

هم‌زادان هم‌سرنوشت؛ از هم‌دردی‌های کودکی تا داغ هجران

من پدر شهید مصطفی غریب هستم. پیرامون مسائلی که حاج خانم گفتند، دو نکته من به خدمت‌تان عرض کنم. این‌که گفتند این‌ها دوقلوی همسان بودند، یادم است در زمان طفولیت، چون ما هر وقت یکی‌شان مریض می‌شد، دکتر که می‌رفتیم، آقای دکتری بود، خدا انشاءالله که رحمتشان کند، الان فوت کردند، به ما می‌گفت چرا قل دوم را نیاوردید؟ می‌گفتیم چرا؟ می‌گفت قطعاً آن نیز مریض می‌شود.

یعنی این‌ها به یکدیگر بسیار نزدیک بودند. الآن این را عرض کنم که این‌ها واقعاً از هر حیث بسیار به هم نزدیک بودند. و شاید شهادت آقا مصطفی بیشتر از هر چیزی دارد روی برادرش تأثیر می‌گذارد.

ریشه‌های ایمان؛ نگاهی به تأثیر خانه و محیط زندگی

ما نمی‌توانیم یک برداشتی داشته باشیم که چون صرفاً خانواده ما مذهبی بودند، این‌ها مذهبی بار آمده‌اند، یا حساسیت‌هایی که در خانه ما بوده است. من یادم است آن جمله‌ای که حاج خانم گفتند در رابطه با امام حسین(ع)، یعنی زمانی که هنوز مصطفی زبانش برنمی‌گشت، این‌ در همان عالم بچگی علاقه‌شان به امام حسین(ع) را ابراز می‌کردند.

همسر شهید مصطفی نیز این موضوع را می‌گوید، که شب وقتی می‌رفتند بخوابند، نگاهشان بر این بود که قبل از خواب نیز، یک توکل یا توسلی به یکی از معصومین داشته باشید، در ذهنم می‌آمد که این برگرفته از آن زمان کوچکی‌شان بود. این جوهره مذهبی بودن شاید از خانواده گرفتند، ولی آن محیطی که حالا زندگی کردند و تمایلی که خودشان داشتند، به نظرم بسیار تأثیرگذار بود.

اینکه حاج خانم فرمودند که مثلاً آمدند درفضای تهران، دو بچه شهرستانی، و پس از مدتی مثلاً این‌ها خودشان را آنجا نشان دادند، تقریباً اصل کار فرهنگی همان دبستان نیز یک جوری از نظر قرائت قرآن، سرود، مسائل دیگر را آنها انجام می‌دادند. لذا محیط تأثیرگذار بود، خانواده نیز تأثیرگذار بود، به نظرم خودشان نیز بسیار تمایل داشتند و الحمدلله با توکل به معصومین این راه را ادامه دادند تا به جایی رسیدند که در فضای دبیرستان نیز که قرار گرفتند، مکرر من جهت پیگیری می‌رفتم که قریب به اتفاق تعریف می‌کردند در بحث فعالیت‌های مذهبی که این‌ها داشتند. و این‌که الحمدلله نقش بچه خودم را آنجا می‌دیدم که چه نقش بسیار فعالی داشتند و زبانزد بودند.

کنار اینکه حالا کار فرهنگی و مسائل دغدغه انقلاب و نظام و اسلام در ذهنشان بود، بحث درس خواندن‌شان هم نمونه بود. من همین امروز به حاج خانم گفتم ای کاش که من می‌رفتم سوابق تحصیلی این‌ها را می‌گرفتم از دوره‌های مختلفی که امتحان می‌دادند. یعنی ما بعضی وقت‌ها کارنامه این‌ها را می‌دیدیم برای نیم نمره بحث می‌کردیم، بابا چرا این ۲۰ نشد ۱۹ و نیم شد؟ نه که مواخذه باشد، ولی سؤال می‌کردیم چطور شد؟ و جالب این است که هر دویشان از نظر رتبه تقریباً با نیم نمره یا کمتر در کلاس‌شان آن‌هم، نه در معدل‌ها و فقط در کلاس، در معدل شاید یک درصد فرضاً ایشان اول بود یا دوم بود یا سوم بود. الحمدلله و بالاخره آنجا نیز یک چنین شرایطی پیش آمد. خب خدا را شکر که خودشان نیز تمایل داشتند.

یکی نیز به نظرم کنار این بحث که حالا خانه و محیطی که این‌ها در آن رشد و نمو کردند غالباً با افراد مذهبی برخورد داشتند، خودشان نیز تمایل بیشتری نشان می‌دادند در این قضایا. دوستانی که انتخاب می‌کردند، دوستان خوبی بودند. که حالا من در جامعه یکی از دغدغه‌هایم همین است که اگر آدم بتواند یک دوست خوب پیدا کند، یک همفکر خوب که از یک جهت‌هایی بتواند روی آدم تأثیر مثبت داشته باشد، ضرر نخواهیم کرد.

جست‌وجوی خدمت؛ روایتی از همت فرهنگی تا مسیر پاسداری

پس از این‌که بچه‌ها از دبیرستان فارغ‌التحصیل شدند، الحمدلله همان سال اول کنکور دادند، و هر دویشان دانشگاه دولتی گرمسار قبول شدند. شهید مصطفی عمران، و برادرش نیز نفت قبول شد آنجا الحمدلله همین‌گونه که خانم فرمودند، بنظر دانشگاه در بحث‌های فرهنگی سوت و کور بود، و این‌ها که رفتند آنجا با دوستان خودشان و جمعی که بودند، یک حرکتی را در در دانشگاه راه انداختند که بعد خود دانشگاه هیئت داد، می‌رفت در سطح شهر برنامه اجرا می‌کرد و اینها در واقع شاکله اصلی آن بسیج و انجمن اسلامی و آن هیئت را در آنجا راه‌اندازی کردند. که حالا دوستانی که باز بعدش مراوده داشتیم، همین را ذکر می‌کردند که واقعاً آدم تأثیرگذاری بودند.

یادم است در خدمت سربازی که شهید مصطفی در وزارت دفاع رفتند مشغول بودند نیز به عنوان یک فرد قرآنی مطرح شد. علی‌رغم اینکه خب سرباز بودند، ولی بسیار کمک‌حال سربازان بودند و در جلسات قرآنی در حد کادری‌ها چندین جایزه و این‌گونه چیزها آورد، که حاکی از این بود که واقعاً آنجا نیز فعال بودند.

درباره حضور در سپاه واقعاً بدون اینکه ما یک کلمه تعریفی کرده باشیم یا تشویقی کرده باشیم، حتماً برود سپاه، خودش اصرار داشت که من می‌خواهم عضو سپاه بشوم. من با او صحبت کردم، گفتم بابا، در نظام جمهوری اسلامی حتماً نباید پاسدار باشی که مثلاً خدمتت حتماً مورد قبول و رضایت خدا واقع شود می‌تواند آدم یک مغازه‌دار باشد، می‌توانی یک کارمند جزء باشی، می‌توانی در ادارات مختلف باشی. حالا فرضاً اصلاً یک مغازه داشتی، در این مغازه اگر توانستید جنست را فرضاً ارزان‌ بفروشی، اخلاقت خوب باشد، با مشتری خوب برخورد کنی، اگر یک آدم ضعیف نیز آمد دستگیری کنی، این در خانه خدا خودش پاسداری است. ما الآن در جوامع ما همه نوع آدم خوب نیاز داریم، در همه مشاغل. ضرورتی ندارد حتماً در سپاه باشد.

علی‌رغم اینکه حالا ته دلم واقعاً دلم می‌خواست که عضو سپاه بشود، ولی بروز ندادم. ضمن اینکه همان‌گونه که خانم فرمودند، در اجتماع چون فعال بودند، در بحث‌های صندوق های انتخاباتی حضور داشتند و آنجاها با دوستان خوبی مراوده پیدا کرده بودند و زمینه جذبشان در بعضی از ادارات، جاهای دیگر کشور که از نظر مالی و حتی شاید فرهنگی نیز که مثلاً زیاد فاصله نمی‌افتاد با سپاه، ولی از نظر مالی حداقل تفاوت زیاد داشت، ولی قبول نکرد، گفت من می‌روم جذب سپاه می‌شوم.

الحمدالله بعدش نیز که جذب شد و کاری نیز که به او واگذار شد کار تأثیرگذاری بود، و بعضی از مسئولینش ابراز می‌کردند که بسیار راضی بودند از نوع کارش. من نیز خدا را شاکرم که خلاصه توانست حداقل آن مدتی که خدمت کند، خدمت تأثیرگذار باشد. الآن نیز دوستانش می‌آیند تعریف و تمجید می‌کنند، نه به لحاظ که شهید شده است و انصافاً جدای از آن. از نظر اخلاق و برخورد بسیار عالی بود. الآن نیز زبانزد دوستانش هست.

ریشه‌های پاک؛ حکایت مداحی و عاقبت‌بخیری

این نکته نیز که در بحث فرهنگی به خدمت‌تان عرض کردم، ما خب در واقع از استان گلستان آمدیم، در تهران نیز با فامیل‌های در استان‌مان ارتباط داریم. خب این‌ها از زمان مهدکودک و بعدش دبستان، و بعدش نیز دبیرستان، هر وقت می‌رفتند استان‌مان، یک جمعی ۵۰۰، ۶۰۰ نفره که در محلی بنام زینبیه، که برای مراسمات مورد استفاده قرار می گیرد، جمع می شدند، بسیار اصرار داشتند این دو برادر برای ما نوحه بخوانند و مداحی کنند.

یعنی نشان می‌دهد که زمینه مذهبی بودنش از پیش‌تر بوده، خودشان نیز آن توانمندی و فطرت پاک را دارا بودند. و این روند ادامه‌دار بود تا انتهای کار که به شهادت آقا مصطفی ختم شد ، که دیگر برای ما به عنوان یک خانواده شهید، این عزتی است، یک افتخاری. انشاءالله که خداوند ما را قدردان بداند که بتوانیم این عزت را حفظ کنیم.

پرسش درباره دوستان مصطفی در دوره‌های مختلف زندگی

چهار پنج تا در واقع از دوستان‌شان، که از سابق ارتباط بینشان بود و هنوز هم بصورت خانوادگی مرتبط هستیم. این‌ها از زمان راهنمایی به بعد و حتی سپس یکی دو تایشان که از زمان ابتدایی با هم دوست بودند و ادامه دارد و همچنان هستند، که الحمدالله آنها نیز آدم بسیار مذهبی و خوب و تأثیرگذار در جامعه دور و بر خودشان هستند. سپس که آمدند در دبیرستان این دوستان بیشتر شد. دانشگاه نیز مجموعه دوستانی که بسیار با هم مراوده دارند در حد شش-هفت نفر هستند. الحمدلله این ارتباط هست، هنوز نیز آنان را من می‌بینم مثل پسران خودم، چون واقعاً دوست‌داشتنی‌اند. همین الآن نیز ما بعضی وقت‌ها مثلاً می‌بینیم‌شان، یک سؤال می‌کنیم، خوابی که دیدی چه بوده، فلان داستانی دارند در عالم خودش. یعنی از زمان تحصیلات‌شان، در جامعه، جای دیگر، این مراوده بوده. الآن نیز آن مراوده را با ما و مصطفای شهید دارند.