رسوایی ۱۰ هزار تومانی / قتل خشن توسط ۶ انگشتی/ هراس مش قاسم

بر او عیان شد که به مسلخ می رود.

سفیر ارجان ؛ علی نجومی ــ سال 1315 باغ رضوانیه تجریش پیرمرد عصا را ستون بدن کرده و یک دستش را هم به کمر زده و سرش را به زمین انداخته انگاری داره گل های قالی کرمانش را ور انداز می کنه اما مش قاسم می دانه حال ارباب برزخه. اون هر وقت کلافه میشه عادت نشستن از سرش می افته. تو این سرمای پاییزی زمستون شمرون هم جان بیرون رفتن توی محوطه باغ را ندارد.

مش قاسم یک بار برایشان چای برده بود که با اخم و تشر بیرونش کرده بودند. منتظر آمدن پسر ارشدشان نصرت الدوله بودند. مش قاسم توی آبدارخونه باغ کمار عیالش فاطمه سلطون نشسته بود و می گفت خدا بهمون رحم کنه اقا خیلی کفریه کار دست خودشون می دن. در این سن و سال از پا می افتند.

فاطمه سلطون هم فقط می خندید تا اون دهن بی دندونش بیشتر خون به دل مش قاسم بکنه.

حرف فاطمه سلطون این بود که مرگ مال فقیر فقرا است ارباب پوستش عینهو کرگدنه.

تا این که صدای در باغ که نزدیک آبدار خانه بود بلند شد. مش قاسم در را باز کرد نصرت الدوله بود اصلا انگار نه انگار پدرش فرمانفرما در اتاق شاه نشین خون به جگرش بود. نصرت الدوله لبخند به لب عصای سر نقره ای اش را روی دست می چرخاند و سلام و علیک پر احساسی هم با مش قاسم کرد. و رفت به سمت شاه نشین.

فرمانفرما از پنجره اتاقش ناظر نزول اجلال نور چشمی اش بود.نصرت الدوله سرش را به نشانه احترام خم کرد اما صورت سنگی فرمانفرما تغییری نکرد. نصرت الدوله وارد اتاق که شد رگبار توپ و تشر فرمانفرما باریدن گرفت:

«آن همه امید و آرزو را به خاک سیاه نشاندی بس نبود؟ محبس افتادنت بس نبود؟ چند بار به تو گوشزد کردم با این فرانسوی جماعت انفصال کن آخر مگر برایت مکشوف نشده این قزاق بی سواد حرف ها را برایش یکی چهل تا می کنند؟»

نصرت الدوله به صرافت افتاد که پدر از دنده چپ بلند شده است شاید خبری دارد و پرسید: «چیزی شده یا همان حرف های قبلی است؟»

فرمانفرما گفت: «در این هفته می برنت به سمنان به تبعید. نصرت الدوله دیگر ادامه حرف را نگرفت که می دانست کلام فرمانفرما بر و برگرد ندارد و خبر صحت دارد.»

نصرت الدوله رفت که پدر را برای خداحافظی در آغوش بگیرد فرمانفرما دستانش را بی منت گشود و چر گوشه اش را بغل کرد دستان گشوده پدر چند ثانیه ای بیش تر از معمول پسر را در آغوش نگه داشت.

این چیزی نبود که از نظر نصرت الدوله که به تیز هوشی شهره بود پنهان بماند.بر او عیان شد که به مسلخ می رود.

یک سال و خرده ای از تبعید که گذشت عین مرغ عشقی که در ابتدای به قفس افتادن بی تابی می کند و پر و بال پیوسته می زند اما بعد از ایامی سرنوشت محتوم خودش را که ماندن در قفس است می پذیرد، نصرت الدوله هم از قرار معلوم با زندگی در تبعید کنار آمده بود.

تا این که روز 20 دی ماه فرا می رسد.3 نفر به دستور سرپاس مختاری رییس وقت شهربانی از تهران عازم سمنان می شوند. در میان آن ها از همه مشهور تر عباس بختیاری مشهور به 6 انگشتی است. این 3 نفر به سمنان که رسیدند به دیدار سیف الله فولادی می روند که وظیفه مراقبت از نصرت الدوله و فعالیت هایش را دارد. دستور مستقیم سرپاس مختاری را به او ابلاغ می کنند. نقشه کشتن نصرت الدوله را با دقت و مو به مو با هم می چینند و همان شب می روند سر وقتش

وارد که می شوند دیگر بر نصرت الدوله مسجل می شود که امشب ملک الموت را خواهد دید. اما تصمیم می گیرد تا خود را نبازد پس گیلاس نوشیدنی را از دستان فولادی می گیرد. گیلاس را می گیرد هنوز به دهن نبرده عباس بختیاری از پشت نصرت الدوله را بغل می کند و گلویش را با زور تمام فشار می دهد یکی دیگر از آقایان هم بر روی سینه نصرت الدوله می نشیند و دست های او را می گیرد. نفر سوم هم پاهایش را می گیرد.

و به یکی دو دقیقه نمی کشد که نصرت الدوله راهی دیار باقی می شود.

خبر مرگ پسر چنان فرمانفرما را از پا انداخت که دو سال آخر زندگیش دیگر کلام چندانی بر زبانش جاری نشد.

اما چرخ روزگار همیشه بر یک مدار نگشته و نخواهد گشت شهریور 20 رسید و رضا شاه از قدرت افتاد و از ایران برای همیشه رفت.

از مجموعه پادکست صدای صفحه، زنی حیله گر صحنه گردان جنگ قدرت در اصفهان/ شبحی بر پشت بام را اینجا بشنوید.

حالا وقت آن بود که سر پاس مختاری را به خاطر جنایت هایش دستگیر کنند و به محکمه بسپارند.اما مختاری زرنگ تر از این حرف ها بود و قصد نداشت دست روی دست بگذارد تا او را به محکمه بکشانند. این گونه شد که نظمیه جماعت هر چه گشتند سر پاس مختاری نبود که نبود. چند ماه که گذشت تا این که خبر به گوش شیخ الاسلام ملایری نکاینده گروس در مجلس شورای ملی رسید که سر پاس مختاری در کرمانشاه با قیافه مبدل و اسم و رسمی جدید مترصد فرصتی است تا از ایران برای همیشه بگریزد.

شهربانی کرمانشاه به موقع وارد عمل شد و به مخفی گاه سرپاس مختاری رفت او را دستگیر کرد و به تهران گسیل داشت و این گونه شد که محاکمه ی سرپاس مختاری با صدور کیفرخواست در 4 مرداد سال 1321 در شعبه یکم دیوان کیفر آغاز شد.

پروسه این دادگاه و بررسی پرونده مختاری تبدیل به یکی از تماشایی ترین و جالب ترین پرونده های تاریخ دادگستری ایران شد.

قصه و حکایت پیرامون این دادگاه و محکوم شدن سر پاس مختاری به 8 سال حبس که البته بعد از 5 سال مورد عفو قرار گرفت کم نیست.

اما شاید جذاب ترین شان برگردد به علی اصغر امیرانی مدیر بنیان گذار و مدیر مسوول مجله مشهور خواندنی ها که در زمان برگزاری دادگاه به عنوان نویسنده با روزنامه اطلاعات همکاری می کرد.

پس شما را می بریم به دفتر عباس مسعودی مدیر روزنامه اطلاعات. او علی اصغر امیرانی را به عنوان خبرنگار مخصوص پوشش اخبار دادگاه می فرستد کاخ دادگستری.

امیرانی هم با نثر ماجراجویانه اش خیلی خوب از پس کار بر آمد اما به یک باره انگاری عباس مسعودی جنی شد دستور داد امیرانی از فردا به عنوان خبرنگار به اداره غله و نان برود و صاعدی هم به جای امیرانی به دادگاه سرپاس مختاری برود. خب رییس بود و امرش امر مطاع .

اما داستان از آن جایی شروع شد که دو سه روز که گذشت سرپاس مختاری از زندان به دفتر عباس خان مسعودی در روزنامه اطلاعات تماس گرفت و شروع کرد به گله کردن که جناب مسعودی، این آقای امیرانی خبرنگار شما روز اول دادگاه در بازداشتگاه به دیدار من آمد و برای این که دفاعیات من و وکلایم را کامل چاپ کند 5 هزار تومان از من گرفت و از من قول هم گرفت که 5 هزار تومان هم آخر دادگاه از من بگیرد.

این خبر آن چنان بر عباس خان مسعودی سنگین آمد که بلافاصله دستور به اخراج امیرانی از روزنامه اطلاعات داد.

اما این تنها بخش کوچکی از زندگی جذاب علی اصغر خان امیرانی موسس و مدیر مجله مشهور خواندنی ها است که از کتاب (رازهای خواندنی ها) نوشته توران منصوری و محسن سعیدی منتشر شده توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی برداشت شده است.