آن دم که طرب‌نامه عشق نگاشته می‌شود

آنگاه که قلم بر سر اسباب دل می‌خورد، جهان از میان نمی‌رود؛ پرده‌ای از برابر جهان به کنار می‌رود. و در آن دم، طرب‌نامه عشق نگاشته می‌شود.

سرویس ادبیات سفیر ارجان ایران (سفیر ارجان) - احمد مبلغی، عضو مجلس خبرگان رهبری: زاهد ار راه به رندی نبرد، معذور است / عشق کاری است که موقوف هدایت باشد

ایمان و عشق، تندیس‌هایی نیستند که در کارگاه گلین اراده تراشیده شوند. از انباشتن تپه‌های خاکستر در دخمه واژه‌ها زاده نمی‌شوند و در آتشدان خاموش استدلال جان نمی‌گیرند.

چه بسا آدمی قرنی در دهلیزهای غبارگرفته طومارها سرگردان بماند، برجی بلند از استدلال و قیاس برپا کند و از قوانین و مفاهیم سخن بگوید؛ اما در پایان، هم‌چنان بیرون از خویشتن ایستاده باشد. گویی همه آینه‌ها را گرد آورده، اما هنوز چهره خود را ندیده است. گاهی برای فروریختن این دیوارها، نه برهان تازه، بلکه حادثه‌ای درونی لازم است؛ تکانی که نظم عادت را برهم زند و انسان را با حقیقتی روبه‌رو کند که تا آن لحظه فقط درباره آن سخن می‌گفته است.

ایمان، پیش از آنکه چینش واژه‌ها بر صفحه ذهن باشد، شکافتن سینه شب است؛ و روییدن نیلوفری آتشین در برهوت جان. آن دم که روان آدمی حقیقت را نه در ترازوی زنگارگرفته منطق، بلکه چون جرعه‌ای از آفتاب مذاب می‌نوشد؛ قطره قطره، در آوندهای تشنه خویش.

در این پهنه، حافظ شیرازی میان تکاپوی مسافر در سنگلاخ طلب و گشوده‌شدن دروازه اشراق، شکافی رازآلود و ژرف می‌بیند. سالک در ظلمات وهم خویش می‌دود، رد پای ستارگان را می‌کاود، بر تیغ صخره‌ها زانو می‌زند و خون تمنا بر سنگ می‌افشاند؛ اما تجلی، دستاورد فرسودن تن در غبار راه‌ها نیست. در مرز نامعلوم افق، دروازه‌ای از جنس سکوت برپاست؛ دروازه‌ای که هیچ کلید خاکی را توان چرخیدن در قفل آن نیست.

هدایت، وزش ناگهانی توفانی از اقلیم غیب است؛ شبیخون روشنایی به تاریکی‌ها. این حضور شگفت، نه با افزودن خروارها بار بر حافظه، بلکه با دریدن پرده‌های ضخیم پندار رخ می‌دهد. گویی آذرخشی بی‌صدا در بطن عدم فرود می‌آید، سایه‌های دیرین را یکباره می‌بلعد و جهان را در ردایی از نور بازمی‌آفریند.

هدایت، لحظه رویارویی با این عجز شکوهمند است؛ لحظه‌ای که آدمی درمی‌یابد درهای حقیقت با فرود مشت‌های سنگین اراده گشوده نمی‌شوند. این درها تنها از درون باز می‌گردند؛ با اشاره‌ای نامرئی، به روی جان.

عشق را نمی‌توان با فرمان در آغوش کشید؛ همان‌گونه که نمی‌توان بهار را با اصرار داس‌ها از دل سنگلاخ طلب کرد. دستان خاکی ما تنها می‌توانند شیارها را در دل زمین بگشایند و بذر خاموش را در سیاهی بسپارند؛ اما رستاخیز جوانه و دمیدن نبض سبز حیات، پیوندی پنهان است میان تشنگی ریشه و سخاوت باران‌های آسمان.

از همین روست که زاهد محبوس در قفس سنجش‌ها را نمی‌توان ملامت کرد. او با ترازویی از خاکستر، وزن دریاها را می‌سنجد. رندی، فروریختن پرگارهاست؛ شکستن سنجه‌های سود و زیان؛ و رهاشدن از حسابگری‌هایی که جان را در تنگنای خود محبوس می‌کنند.

عشق از افقی آغاز می‌شود که هندسه عقل در غبار محو می‌گردد؛ و هدایت، شهابی سرکش است که تاریکی مطلق جان را به قلمرو ابدی نور پیوند می‌زند. آدمی در شب بی‌پایان گام برمی‌دارد تا سزاوار سحر شود؛ اما طلوع، معجزه‌ای است فراتر از تمام شتاب‌های زمینی.

سیر تجلی و تکوین غزل ازلی حافظ (نگاه فرایندی و وجودی حافظ به «حقیقت عشق»، «نسبت آن با وجود»، «رابطه عقل و حقیقت» و «حزن عشق»)

در آن گشودگی پیش از آغاز، آنجا که هنوز کلمه‌ای نبود تا چیزی را نام دهد، یک نفس بود؛ دمِ نرمِ عشق. برخی شعرها از بطن یک حادثه برنمی‌خیزند؛ آن‌ها خاطره لرزان آن لحظه‌اند که وجود، برای نخستین بار، در خویش نگریست و جهان، از آن نگاه، آغاز شد. حافظ، غزل را از همین بزنگاه آغاز می‌کند:

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

در ازل، جهان هنوز بدین سان که ما می‌شناسیم، از مبدأ خویش فاصله نگرفته است. هنوز میان نور و صورت، میان جمال و جهان، میان عاشق و معشوق، این همه حجاب برنخاسته است. تنها یک واقعه رخ می‌دهد: جمال، خویشتن را آشکار می‌سازد و همین آشکارگی، عالم را به تپش وامی‌دارد. «دم زد» تنها یک کلمه نیست؛ ضربان آغازین وجود است. گویی هستی با یک نفس یگانه آغاز می‌شود؛ نفسی که از جمال برمی‌خیزد و در کائنات جاری می‌گردد. و بی‌درنگ، حافظ ندا می‌دهد: «عشق پیدا شد». گویی عشق، نخستین پاسخ کائنات به آن تجلی است. جمال آشکار می‌شود و جهان، دیگر تنها موجود نیست؛ مشتاق می‌شود و آتش به همه عالم می‌زند.

این آتش، نه آتش نیستی، که آتش هستی است؛ آتش آشکارگی. جهان از آن شعله برمی‌خیزد و در همان شعله می‌پاید. هر موجود، نشانی از آن تجلی نخستین است؛ هر صورت، خاطره‌ای از آن جمال پیش از صورت است. از آن دم، وجود دیگر تنها «بودن» نیست؛ «طلب کردن» نیز هست؛ و شاید انسان، ژرف‌ترین صورت همین طلب باشد.

آنگاه حافظ، آدم را در برابر فرشته می‌نشاند:

جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

فرشته در مقام قرب است؛ آدم در مقام شوق. و میان این دو، رازی است که حافظ در کلمه‌ای یگانه خلاصه می‌کند: «عشق.»

آدم آن موجودی است که فاصله را ادراک می‌کند. می‌بیند و آرام نمی‌گیرد. می‌شناسد و به شناخت بسنده نمی‌کند. جمال از برابر او می‌گذرد و شرری در جان او می‌نهد که دیگر به سهولت خاموش نمی‌گردد. شاید راز آدم همین باشد: او موجودی است که فقدان را در حافظه دارد. از این منظر، هبوط تنها فرود آمدن نیست؛ سرآغاز جست‌وجوست. بهشت، عالم بی‌نیازی بود؛ زمین، جهانِ طلب؛ و عشق، آدم را از بی‌دردی به وادی جست‌وجو کشاند.

اما در این جست‌وجو، عقل نیز پای به میدان می‌گذارد:

عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

عقل می‌خواهد از آن آتش بی‌کران، چراغی برای خویش برافروزد. می‌خواهد بی‌نهایت را در قاب فهم خویش محصور کند، راز را به مفهوم فروکاهد و حقیقت را در صورتی آرام و قابل تصرف بنشاند. اما حقیقت، درست در همان دمی که در تملک گمان می‌رود، از دستان ما فراتر می‌رود. برق غیرت درمی‌درخشد و جهان برهم می‌خورد. نه از آن روی که عقل بی‌ارج است؛ از آن روی که عقل را شأن آن نیست که بر مسند حقیقت تکیه زند. عقل راه را تواند روشن کرد، اما تمام راه نیست. گاهی عظیم‌ترین لحظه معرفت، همان دمی است که انسان، مرزهای شناخت خویش را به چشم می‌بیند.

سپس حافظ به آستانه راز می‌رسد:

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

راز به ادعا گشوده نمی‌شود. در آستان حقیقت، صرف دانستن کفایت نمی‌کند؛ باید در جوهر انسان، دگرگونی پدید آمده باشد. نامحرم نه آن است که نمی‌داند؛ آن است که دانایی در او هیچ تحولی نیافته است. راز، نه بر چشم، که بر دلی گشوده می‌شود که خویش را در برابر آن دگرگون ساخته است. تماشاگه راز، پیش از آن‌که مکان دیدن باشد، مجالِ «شدن» است و آنگاه غزل به ساحت غم می‌رسد:

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند

دل غم‌دیده ما بود که هم بر غم زد

این غم، نه غم زندگانی، که غم فاصله است. غم آن کسی است که در جهان است، اما جهان را غایت حقیقت نمی‌شمارد. دیگران نصیب خویش را از هستی در عیش می‌جویند؛ عاشق، سهم خود را در غم. اما همین غم است که او را بیدار نگاه می‌دارد. چه بسیار شادمانی‌ها که آدمی را از خویشتن بیگانه می‌سازد، و چه بسا غمی که او را به خویش بازمی‌آورد. غم عشق، در این معنا، نه نشانه فقدان، که نشانه حضور است. اگر حقیقتی در جان انسان هیچ حضور نداشت، فقدانش نیز دردی نمی‌آفرید. درد، گاه صورت پنهان حضور است.

و حافظ این جان مشتاق را به جهانی رهسپار می‌کند که حقیقت در آن، دیگر یکپارچه و عریان نیست:

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت

دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

جان علوی از عالم بالا آمده است؛ اما برای بازیافتن جمال، ناگزیر از عبور از خم و پیچ جهان است. چاه، رمز عمق است و زلف، نماد پیچیدگی. حقیقت در جهان پنهان نگشته؛ بلکه پراکنده گشته است. هر صورت، هم نشانی از اوست و هم حجابی برابر او. عاشق در میانه صورت‌ها می‌رود، گرفتار می‌آید، گم می‌شود، بازمی‌گردد؛ زیرا باید از کثرت گذر کند تا به وحدت بازرسد. شاید راز هبوط همین باشد: روح برای بازگشت، باید راه آمدن را پیموده باشد.

و سرانجام، حافظ به خویشتن خویش می‌رسد:

حافظ آن روز طرب‌نامه عشق تو نوشت

این‌جا دیگر سخن از افزودن نیست؛ سخن از فرونهادن است: نام، تعلق، خودخواهی، هراس، عادت، و هر آن‌چه میان انسان و حقیقت حائل است. باید اندکی به کنار رفت. فنا، نه نیستی انسان، که فروپاشی آن «خودی» است که میان انسان و حقیقت ایستاده است. آنگاه که قلم بر سر اسباب دل می‌خورد، جهان از میان نمی‌رود؛ پرده‌ای از برابر جهان به کنار می‌رود. و در آن دم، طرب‌نامه عشق نگاشته می‌شود.