از آشنایی اتفاقی رامین ناصرنصیر در یاهومسنجر با مردی مکزیکی و آموختن زبان اسپانیایی تا علاقه به ادبیات آمریکای لاتین/چرا «برزخ» برای ایرانیها آشناست؟
رامین ناصرنصیر، بازیگر و مترجم ادبیات را راهی برای درک تجربههای انسانی و زخمهای تاریخی میداند؛ تجربههایی که از مرزهای جغرافیایی عبور میکنند و در زندگی جوامع مختلف تکرار میشوند. او در گفتوگو با سفیر ارجان از مسیر غیرمعمولی که برای یادگیری زبان اسپانیایی پیمود و شباهت تجربه فقدان و مفقودشدن در رمان «برزخ» با تجربههای تاریخی ایران گفت.
نرگس کیانی ـ رامین ناصر نصیر، بازیگر و مترجم، مهمان کافه خبر شد و درباره تازهترین ترجمه خود، رمان «برزخ» نوشته توماس الوی مارتینس، از مسیری سخن گفت که او را از بازیگری به دنیای ادبیات و ترجمه رساند؛ مسیری که با کنجکاوی درباره زبانها، علاقه به ادبیات و تجربههای پیشبینینشده زندگی شکل گرفت. او در این گفتوگو از نخستین تجربههای ترجمه نمایشنامه، همکاری با شهرام زرگر، آشنایی اتفاقی با یک دوست مکزیکی در فضای گفتوگوی اینترنتی و یادگیری زبان اسپانیایی از طریق شعر گفته است؛ تجربهای که به ترجمه آثاری از ادبیات آمریکای لاتین انجامید. ناصر نصیر همچنین با اشاره به نگاه خود به ترجمه، بر ضرورت شناخت جهان اثر و وفاداری به روح متن بهجای ترجمه کلمهبهکلمه تأکید کرده و از دشواریهای انتشار برخی آثار و سوءتفاهمهایی گفته است که در جریان همکاریهای ادبی شکل گرفتهاند. بخش از این گفتوگو به رمان «برزخ» و مضمون فقدان و ناپدیدشدن انسانها اختصاص دارد؛ موضوعی که به باور او، با زخمهای تاریخی و تجربههای جمعی جامعه ایران نیز پیوند میخورد.
ا گر موافق باشید برای شروع گفتوگو، میخواهم حدود دو دهه به عقب برگردم و پیش از پرداختن به تازهترین اثری که با ترجمه شما منتشر شده است، «برزخ» نوشته توماس الوی مارتینث ، درباره سالهای آغازین فعالیت شما در عرصه ترجمه صحبت کنیم . حضور شما در مجموعههای تلویزیونی از سال ۱۳۷۲ آغاز شد. پس طبیعتاً تا سال ۱۳۷۷ ، زمانی که هایده حائری، مجموعهای شامل ۶ نمایشنامه از نیل سایمون؛ نمایشنامهنویس و فیلمنامهنویس آمریکایی را به شما داد و خواست یکی از نمایشنامهها؛ «Barefoot in the park» یا همان «پابرهنه در پارک» را به فارسی برگردانید تا خود در نقش «کوری» (زنی پرشور، سرزنده، ماجراجو و شیفتهی تجربههای تازه) روی صحنه برود و نقش «پاول» (همسر محتاط، منطقی، وظیفهگرا و کمی خشکش) را به خسرو شکیبایی بسپارد، به واسطه فعالیتهای تصویریتان از شهرتی نسبی برخوردار بودید. البته خانم حائری هیچگاه آن نمایشنامه را اجرا نکرد اما شما و شهرام زرگر، به لطف او «پابرهنه در پارک» را ترجمه کردید و اتفاقا همین لطف، زمینهای شد تا شهرام زرگر بعدتر ۵ نمایشنامه دیگر آن مجموعه انگلیسی از نیل سایمون؛ کمدینویس سرشناس تئاتر برادوی را نیز به فارسی برگرداند .
به هر رو، طبیعتاً آشنایی شما با زبان انگلیسی و علاقهتان به ترجمه باید پیش از دریافت پیشنهاد خانم حائری شکل گرفته باشد. پس اگر موافق باشید میخواهم گفتوگو را با این پرسش آغاز کنم که آموختن زبان انگلیسی را از چه زمانی آغاز کردید و اساساً علاقه شما به ترجمه از کجا و چگونه شکل گرفت؟
مواردی که مطرح کردید درست است اما در پاسخ به اینکه آموختن زبان انگلیسی را دقیقاً چگونه و چهطور آغاز کردم، نمیتوانم به زمان مشخصی اشاره یا از اتفاق ویژهای یاد کنم. من همواره بسیار کنجکاو بودم و هنوز هم هستم؛ کنجکاوی درباره زبان بیآنکه اصولاً فرقی کند که چه زبانی باشد. شاید هم در این زمینه، تا حدی استعداد داشته باشم و گوشم نسبت به زبان حساس باشد. به عنوان مثال، پیش آمده که به کشوری سفر کردهام و بیآنکه لزوماً قصد یادگیری زبان آن کشور را داشته باشم پس از یک هفته یا ۱۰ روز اقامت، توانستهام برخی عبارتهای ابتدایی و روزمره را یاد بگیرم. تا جایی که حتی در مورد زبانهایی مانند چینی یا لهستانی که به لحاظ آوایی، اساسا زبانهای آسانی برای تقلید و بازتولید توسط ما فارسیزبانان نیستند نیز توانستهام تا حدی این کار را انجام دهم. برای همین میتوانم بگویم احتمالا به دلیل حساسیت گوشی، تقلید صداها و آواهای زبانهای مختلف کاری بهنسبت آسان برایم است. با این حال، درباره زبان انگلیسی، از کنجکاوی بیشتری برخوردارم. تا جایی که به یاد دارم، از دوران کودکی، هرگاه تابلو یا نشانهای به زبان انگلیسی در خیابان میدیدم، برایم سؤال بود که چیست و چه معنایی میدهد و مدام سوال میپرسیدم.
با این حساب، میتوانم بگویم زبان انگلیسی را درواقع طی فرآیندی نامحسوس و تدریجی آموختم؛ بیآنکه خود متوجه باشم این اتفاق دقیقا چگونه رخ داده است. البته برای یادگیری زبان انگلیسی، دورهای بسیار کوتاهی را در «مؤسسه شکوه» گذراندم؛ مؤسسهای که آن زمان برای آموزش زبان انگلیسی شناختهشده بود. فکر میکنم شاید یک ترم نیمهتمام در آنجا شرکت کردم، چون واقعاً حوصلهام نمیکشید ادامه بدهم. اساساً میدانید که آموزش مستقیم زبان میتواند بسیار ملالآور باشد. یونسکو هم در نمایشنامههایش، در بخشهایی، به این موضوع میپردازد. البته مدت کوتاهی در مؤسسه شکوه، که آن زمان از آموزشگاههای شناختهشده زبان انگلیسی بود، کلاس رفتم؛ اما حتی یک ترم را هم کامل نکردم. آموزش مستقیم زبان برایم خستهکننده بود. علاوه بر این، سرعت تدریس در کلاسهای گروهی را هم کند میدانستم. همیشه ترجیح میدادم زبان را به شیوهای غیرمستقیم و جذابتر، مثلاً از طریق بازی، تماشای فیلم یا خواندن کتابهایی که کنجکاویام را برمیانگیختند، یاد بگیرم. به همین دلیل، یادگیری من نظاممند و آکادمیک نبود و بعدها ناچار شدم برخی خلأهای آموزشی را برطرف کنم تا تسلط بیشتری بر زبان پیدا کنم. قطعاً سفر و معاشرت با دوستان انگلیسیزبان کمک کرد زبان محاوره را بهتر یاد بگیرم. بههرحال، میان زبان رسمیای که در آموزشگاه تدریس میشود و زبان رایج در گفتوگوهای روزمره فاصله وجود دارد. این ارتباطها به من کمک کردند با کاربرد طبیعیتر زبان انگلیسی آشنا شوم.
تا پیش از پیشنهاد خانم حائری هم البته ظاهرا از تجربه ترجمه، البته نه ترجمه کتاب، برخوردار بودید.
بله، پیش از مقطع سال ۱۳۷۷ و ماجرای پیشنهاد خانم حائری، تجربههایی در زمینه ترجمه داشتم. البته پیشنهاد ایشان کاملاً عملی بود؛ قرار بود نمایشنامه «پابرهنه در پارک» در تئاتر شهر اجرا شود و ایشان از من پیشنهاد کردند که نمایشنامه را ترجمه کنیم و سپس با همکاری یکدیگر روی آن کار کنیم. خانم حائری استاد من در دانشگاه بودند و علاوه بر حضور در کلاسهای ایشان، پیشتر نیز تجربه همکاری در زمینه تئاتر و اجرای نمایش با ایشان را داشتم. البته این همکاری به دلایلی به نتیجه نرسید. تا آن زمان، هنوز کتاب مستقلی منتشر نکرده بودم، اما تعدادی مقاله، عمدتاً در حوزه تئاتر، از جمله درباره تاریخ تئاتر و رویکردهای کارگردانی در قرن بیستم، ترجمه کرده بودم. این مقالات در نشریات تخصصی تئاتر و همچنین نشریات فرهنگی منتشر شده بودند. بر همین اساس، خانم هایدی این پیشنهاد را مطرح کردند، با اینکه خودشان نیز تسلط کاملی به زبان انگلیسی داشتند.
بنابراین، پیشنهاد ایشان برای من چندان شگفتآور نبود؛ زیرا بهتدریج و در طول زمان، تجربههایی در زمینه ترجمه کسب کرده بودم و این مسیر برایم ناآشنا نبود. حتی پیش از آن نیز نمایشنامههای کوتاهی را با همکاری خانم حائری کار کرده بودیم و بخشهایی از برخی آثار را ترجمه کرده و روی آنها کار کرده بودیم. با این حال، تا آن زمان کتاب مستقلی منتشر نکرده بودم. ضمن اینکه هدف از ترجمه نمایشنامه «پابرهنه در پارک» نیز در ابتدا انتشار کتاب نبود، بلکه قصد داشتیم متن را برای اجرا ترجمه کنیم و در ادامه روی آن کار کنیم. در واقع، ما این ترجمه را با هدف انتشار کتاب انجام نداده بودیم، اما آن را به اتفاق آقای شهرام زرگر ترجمه کردیم. تجربه همکاری با ایشان تجربهای شیرین و لذتبخش بود و همین موضوع باعث شد تصمیم بگیریم این همکاری را ادامه دهیم.
ب ا توجه به اینکه شهرام زرگر به واسطه استمرار در ترجمه آثار نیل سایمون، در کنار در نمایشنامههایی که ترجمه کرد، به یکی از سرشناسترین مترجمان آثار این نویسنده محبوب در ایران تبدیل شد اما ظاهرا شما ضرورتی برای پافشاری در این مسیر (ترجمه آثار نیل سایمون بهعنوان کمدینویس آمریکایی محبوب کارگردانان تئاتر ایران) احساس نکردید.
فضای این نمایشنامه، بهویژه برای آقای شهرام زرگر، بسیار جذاب بود. البته خود من هم معتقدم که نمایشنامه بسیار خوشساخت و جذابی است؛ با این حال، باید بگویم که سلیقه شخصی من در تئاتر تا حدودی متفاوت است. منظورم این نیست که این اثر جذابیت ندارد، بلکه نوع و جنس نمایشنامههایی که برای من جذابیت بیشتری دارند، متفاوت است.
برای مثال، نمایشنامههایی که میتوان از روی آنها فیلم ساخت، یا حتی آنها را در قالب داستان کوتاه و بلند بازآفرینی کرد، چندان با سلیقه تئاتری من همخوانی ندارند. البته آثار آقای نیل سایمون از این نظر نمونههای جالبی هستند؛ بسیاری از آثار ایشان به فیلم تبدیل شدهاند و فیلمهای موفقی نیز از آنها ساخته شده است.
آنچه بیشتر مدنظر داشتم از این قرار بود که به نظر میرسد آثار سایمون میتوانستند بستری مناسب برای شناختهشدن یک مترجم نیز فراهم کنند؛ زیرا آثار او هم مخاطبان گستردهای دارند و هم قابلیت اجرا و انتشارشان میتواند به دیدهشدن مترجم کمک کند. با این حال، شما ترجیح دادید بهجای دنبالکردن این مسیر، انتخابهای خود را بر اساس سلیقه و دغدغههای شخصیتان پیش ببرید.
بله، دقیقاً. پیشتر نیز در گفتوگوی کوتاهی که پیش از آغاز این مصاحبه داشتیم، به این موضوع اشاره کردم که تسلط بر زبان مبدأ و زبان مقصد، هرچند برای ترجمه ضروری است، بهتنهایی کافی نیست. از نظر من، شرط اساسی دیگر این است که مترجم با جهان اثر درگیر شود؛ دغدغههای آن را بشناسد، با زیر و بم آن آشنا شود و بتواند با تمام وجود به آن بپردازد. اگر چنین ارتباطی میان مترجم و اثر شکل نگیرد، به نظرم در نهایت چیزی در کار دچار کاستی خواهد شد.
آثار نیل سایمون برای من چنین جایگاهی پیدا نکردند؛ یعنی نتوانستم آنها را به دغدغهای شخصی تبدیل کنم و آنقدر با جهانشان درگیر شوم که بخواهم مسیر ترجمهشان را ادامه دهم.
از سوی دیگر، هدف من از ترجمه کتاب این نبود که صرفاً اثری را انتخاب کنم که به واسطه شهرت نویسندهاش، احتمال انتشار مکرر یا اجرای صحنهای آن بیشتر باشد. همانطور که درباره نمایشنامه «آه، پدر، پدر بیچاره، مامان تو را در گنجه آویزان کرده و من خیلی غمگینم» نیز میدانستیم که اثر احتمالاً ظرفیت چندانی برای اجرا در ایران ندارد، اما انگیزههای دیگری برای ترجمه آن داشتیم. در واقع، برای من ارزش ترجمه لزوماً به میزان فروش کتاب، تعداد چاپها یا امکان اجرای آن وابسته نیست؛ گاهی اهمیت یک اثر در این است که بتواند شناخت ما را از یک جریان هنری گسترش دهد یا به پرسشی پاسخ دهد که برایمان اهمیت دارد.
نمایشنامه «معمار و امپراتور آشور» را نیز که فکر میکنم حدود سالهای ۱۳۷۹ یا ۱۳۸۰ ترجمه کرده بودیم، سرانجام با بیش از بیست سال تأخیر، سال گذشته منتشر کردیم. انتشار این اثر به دلایلی، از جمله مسائل مربوط به ممیزی، به تعویق افتاده بود. در نهایت، کتاب با اندکی تغییر در عنوان، با نام «مهراز و شاه آشور» منتشر شد.
این اثر، در واقع، سومین و آخرین همکاری من و آقای شهرام زرگر بود.
هیچگاه از دلیل تعویق بیش از دو دههای در انتشار «معمار و امپراتور آشور» مطلع شدید؟
فکر میکنم عامل مهمتری نیز در بهتعویقافتادن انتشار نمایشنامه «معمار و امپراتور آشور» وجود داشت. در آن مقطع، فتوای مربوط به سلمان رشدی صادر شده بود و گروهی از نویسندگان در مخالفت با آن، بیانیهای منتشر کرده بودند که فرناندو آرابال نیز از امضاکنندگان شاخص آن بود. بنابراین، علاوه بر مسائل مربوط به ممیزی، ملاحظات سیاسی نیز به مشکلات انتشار آثار او در ایران اضافه شده بود. حتی تجدید چاپ نمایشنامههای آرابال، با وجود اینکه تعدادی از آنها پیشتر در ایران منتشر شده بودند، برای مدتی با مشکل دریافت مجوز مواجه شد.
با گذشت زمان، شرایط تغییر کرد و موضوعات و اولویتهای دیگری مطرح شدند؛ در نتیجه، آن مسائل پیشین بهتدریج اهمیت کمتری پیدا کردند و آثار آرابال بار دیگر فرصت انتشار یافتند. ما نمایشنامه را حدود سالهای ۱۳۷۹ یا ۱۳۸۰ ترجمه کرده بودیم، اما کتاب سرانجام در سال ۱۴۰۳، یعنی بیش از دو دهه بعد، منتشر شد.
با وجود آنکه پیشتر در این مورد صحبت کردهاید اما به نظرم هنوز میتوان درباره همکاری شما با آقای خوس گوادالوپه خیمنس کرو، مترجمی که نامش برای بسیاری از مخاطبان ایرانی ناآشناست، صحبت کرد. آثاری مانند «پرنده نیست، درخت میخواند»، «سمفونی درون یک بطری» و «بات و نان و پیاز» و نیز مجموعه «ضربالمثلهای مکزیکی» حاصل این همکاریها بودند. نکته جالب این است که آشنایی با آثار این نویسنده، علاوه بر تجربه ترجمه، زمینه یادگیری زبان تازهای را نیز برای شما فراهم کرد.
بله، سعی میکنم ماجرا را تا حد امکان خلاصه کنم، چون داستان نسبتاً مفصلی دارد.
همانطور که پیشتر هم اشاره کردم، زبانآموزی همیشه برای من جذاب بوده است؛ چه از طریق کلاسهای رسمی و چه به شیوههای غیررسمی. تلاش کرده بودم زبانهای مختلفی، از جمله فرانسوی و ایتالیایی، یاد بگیرم. با این حال، کمتر به فکر یادگیری زبان اسپانیایی افتاده بودم؛ شاید به این دلیل که زبان خاصتری به نظر میرسید و در آن مقطع، انگیزه مشخصی برای یادگیری آن نداشتم.
اما این اتفاق به شکلی کاملاً تصادفی رخ داد. البته من معتقدم اتفاقاتی که در زندگی ما پیش میآیند، گاهی میتوانند معنادار باشند. از نظر من، اگر با چنین نگاهی به رویدادهای پیرامونمان توجه کنیم، ممکن است در بعضی از آنها نشانههایی ببینیم که ما را به سمت مسیرهای تازهای هدایت کنند. گاهی یک اتفاق ساده میتواند دریچهای به تجربهای کاملاً متفاوت باز کند. ماجرای آشنایی من با زبان اسپانیایی نیز از همین جنس بود.
این ماجرا به حدود سالهای ۱۳۸۱ یا ۱۳۸۲ برمیگردد؛ زمانی که یاهومسنجر و اتاقهای گفتوگوی اینترنتی بسیار پرطرفدار بودند و ما هم وقت زیادی را در آن فضاها میگذراندیم. من، از جمله، با این انگیزه وارد اتاقهای گفتوگو میشدم که زبان انگلیسیام را تمرین کنم و نگذارم فراموش شود، چیزهای تازهای یاد بگیرم و با افرادی از نقاط دیگر جهان آشنا شوم. برایم جالب بود که بدانم انسانی در گوشه دیگری از دنیا چگونه زندگی میکند، چه فرهنگی دارد و نگاهش به جهان چگونه است.
آن زمان زیاد سفر میکردم و همیشه هم علاقه داشتم به مصر سفر کنم؛ آرزویی که تا امروز نیز برایم محقق نشده است و همچنان یکی از خواستههایم به شمار میرود.
یک روز، در حالی که بدون هدف مشخصی در یاهومسنجر حضور داشتم، وارد اتاق گفتوگویی شدم که تا جایی که به خاطر دارم، موضوع آن موسیقی بود. در آن دوره، به دلیل روابط نهچندان مناسب ایران و مصر، سفر شهروندان ایرانی به مصر با محدودیتهایی روبهرو بود و معمولاً برای سفر، به دعوتنامه یا دعوت به یک رویداد و جشنواره نیاز داشتند.
در همان فضای گفتوگو، این فکر ساده و البته چندان جدی به ذهنم رسید که شاید بتوانم با فردی مصری آشنا شوم که روزی مرا به کشورش دعوت کند. در واقع، بدون برنامهریزی خاصی و صرفاً در حد یک فکر گذرا، چنین احتمالی را در ذهنم مطرح کرده بودم. در آن زمان، اصلاً تصور نمیکردم که همین حضور ظاهراً بیهدف در یک اتاق گفتوگوی اینترنتی بتواند به آشناییهایی منجر شود که بعدها مسیر تازهای را در زندگیام رقم بزنند
در واقع، چون صرفاً داشتم وقتم را میگذراندم، با خودم فکر کردم بد نیست ببینم میتوانم فردی مصری هم پیدا کنم یا نه. طبیعتاً ابتدا در میان شناسههای کاربری به دنبال نامهایی گشتم که عربی به نظر میرسیدند تا شاید بتوانم تشخیص بدهم صاحب آنها مصری است یا نه. در این میان، شناسهای توجهم را جلب کرد که به نظرم عربی میآمد: «الکیتران-۱۳ امجی» یا چیزی شبیه به این. برایش پیامی فرستادم و پرسیدم آیا مصری است یا اهل کشور عربی دیگری است. او در پاسخ گفت که مکزیکی است و از من پرسید چه کسی هستم. من هم خودم را معرفی کردم و گفتم ایرانی هستم.
واقعیت این بود که در آن زمان، اطلاعات من درباره مکزیک بسیار محدود بود؛ شاید در حد چیزهایی مانند امیلیانو زاپاتا و کاکتوسهای صحراهای مکزیک! با این حال، مکزیک برایم کشوری کنجکاویبرانگیز بود، همانطور که ایران نیز برای او جذابیت داشت. به هر حال، ایران از سالها پیش همواره در کانون توجه رسانههای بینالمللی بوده است؛ هرچند متأسفانه تصویر ارائهشده از آن در بسیاری از رسانهها، بیشتر با اخبار منفی همراه بوده است. از سوی دیگر، مکزیکیها به دلیل همسایگی با ایالات متحده و تأثیرپذیری از فضای رسانهای آمریکا، با اخبار و روایتهای مربوط به ایران نیز کموبیش آشنا بودند.
او درباره ایران و چیزهایی که شنیده بود از من سؤال میکرد و من هم درباره مکزیک کنجکاو بودم. به این ترتیب، گفتوگویی شکل گرفت که حدود پانزده تا سی دقیقه طول کشید. در پایان، یکی از ما پیشنهاد کرد که یکدیگر را به فهرست دوستانمان در یاهومسنجر اضافه کنیم تا بتوانیم در آینده نیز با هم صحبت کنیم. در آن زمان، امکان اضافهکردن افراد به فهرست دوستان وجود داشت و میشد بعدها دوباره با آنها ارتباط برقرار کرد. در نهایت، هر دو موافقت کردیم و یکدیگر را به فهرست دوستانمان اضافه کردیم.
نکته جالب این بود که با وجود اختلاف ساعت زیاد میان ایران و مکزیک، زمانهای حضور ما در اینترنت تا حدودی با یکدیگر همپوشانی داشت. معمولاً اواخر شب به وقت ایران، که در مکزیک صبح بود، او آنلاین میشد. به دلیل شرایط کاریاش، اغلب در محیط اداری حضور داشت و رایانهاش نیز روشن بود. بنابراین، وقتی من وارد یاهومسنجر میشدم، گاهی میدیدم که او هم آنلاین است. ارتباطمان ابتدا با سلام و احوالپرسیهای معمول آغاز شد، اما بهتدریج و بدون آنکه برنامه مشخصی برایش داشته باشیم، دوستی میان ما شکل گرفت.
آنچه این دوستی را سرعت بخشید، شباهتهای فراوان میان روحیات و شیوه زندگی ما بود. شرایط اجتماعی، روابط خانوادگی و حتی نوع شوخطبعیمان شباهت زیادی به یکدیگر داشت. همین نزدیکی فرهنگی باعث شد خیلی زود با هم احساس صمیمیت کنیم؛ بهطوریکه ظرف یکی دو ماه، تقریباً از جزئیات زندگی و خانوادههای یکدیگر باخبر شده بودیم.
او حتی مرا به خانوادهاش معرفی کرد. به خاطر دارم یک بار در خانوادهشان جشن تولدی برگزار میشد. او رایانهاش را به محل برگزاری جشن برد و با استفاده از وبکم، مرا نیز بهصورت تصویری در آن مراسم شریک کرد. به این ترتیب، اتفاقی که در ابتدا صرفاً یک گفتوگوی اتفاقی در فضای اینترنت بود، بهتدریج به دوستی نزدیک و ارتباطی فراتر از یک آشنایی مجازی تبدیل شد
به نظرم رسید حالا که ما هر روز حدود نیم ساعت تا یک ساعت با هم صحبت میکنیم، بهتر است این ارتباط فایدهای هم داشته باشد. از طرفی، بعد از مدتی موضوعات مشترک و پرسشهایی که درباره یکدیگر داشتیم، تا حدودی محدود شده بود. بنابراین، پیشنهاد کردم به هم زبان یاد بدهیم. همانطور که پیشتر هم اشاره کردم، یادگیری مستقیم و صرفاً آموزشی زبان برای من کمی کسالتآور است. به همین دلیل، ترجیح دادم این کار را از طریق موضوعی انجام دهیم که برای هر دوی ما جذاب باشد.
از او پرسیدم به چه موضوعی علاقه دارد و وقتی گفت شعر، پیشنهاد کردم شعرهای شاخص مکزیکی را با هم بخوانیم و او از طریق این شعرها به من زبان اسپانیایی یاد بدهد. او هم از این پیشنهاد استقبال کرد و کار را به همین شیوه آغاز کردیم.
در مکزیک جایزهای ادبی به نام جایزه آگوستین اسکلانته وجود دارد که هر سال به بهترین مجموعه شعر منتشرشده در طول آن سال اهدا میشود. این جایزه از سال ۱۹۶۸ آغاز شده بود. دوستم سی کتابی را که در فاصله سالهای ۱۹۶۸ تا ۱۹۹۸ برنده این جایزه شده بودند، تهیه کرد و ما خواندن آنها را آغاز کردیم.
به این ترتیب، من از طریق خواندن و ترجمه شعرها، واژگان جدید یاد میگرفتم و با ساختارهای دستوری زبان اسپانیایی آشنا میشدم. در واقع، شعر برای من به ابزاری برای یادگیری زبان تبدیل شده بود؛ روشی که هم جذاب بود و هم با روحیه و علایقم سازگاری داشت.
میتوان گفت نکته دیگری که این تجربه را برایتان جذاب میکرد، تفاوتهای چشمگیر میان فرهنگ شعری مکزیک و فرهنگ شعری ما بود؟
بله، برخی از شعرها برایم بسیار عجیب بودند و برخی دیگر زیبایی خاصی داشتند که کنجکاویام را برمیانگیخت. شعرهایی را که بیشتر توجهم را جلب میکردند یا از نظر من زیبا بودند، انتخاب میکردم و تلاش میکردم متن اصلی آنها را خودم ترجمه کنم. سپس ترجمههایم را یادداشت میکردم، بیآنکه در آن زمان هدف مشخصی برای انتشارشان داشته باشم.